برگ صد و هشتاد و هشت از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
xa0 امروز شنبه 21 اسفند 1395 نهار امروز شوید پلو با ماهیچه خواهدبود و از صبح مشغولش شدم ... یه کوچولو خونه تکونی شروع کردیم یه کوچولو... نیما و بابا ب رفتن و خرت و پرتای کتابخونه رو خریدن ...سفارش دادن البته تا برش بزنن و لمینیت کنن و غروب برن بگیرن... دیروز پیاده روی نکردم امروز هم نشد... عصر خوابد...
برگ صد و هشتاد و نه از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز پنجشنبه 26 اسفند 1395 صبح نیما رفت که جواب سونوگرافی رو به دکتر نشون بده و بعدش هم برگشت و دکتر گفته بوده خیلی خوبه 20 فروردین بریم برای معاینه...نیما برگشت و برای صبحونه حلیم خریده بود و خوردیم و بعدش هم رفتیم برای خرید دوربین... بازار چهارسوکه افتضاح بود از گرون فروشی و بعدش رفتیم سرای بزرگم...
برگ صد و نود از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز سه شنبه 1 فروردین 1396 صبح اول فروردین و هوا افتابی ولی سرده ... صبحونه خوردم و نمه نمه اماده شدم و یه خورده تی وی دیدیم و بعدش هم رفتیم برای نهار خونه مامان بزرگ...برای نهار سبزی پلو با ماهی قرار بود بخوریم... و بعدش هم کادو های روز مادر رو بدیم... پرستار خاله منصوره اومد دیدن مامان بزرگ و تا...
برگ صد و نود و یک از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز دوشنبه 7 فروردین 1396 صبحونه خوردم و نشستم پای تی وی و تکرار دیدن سریالا... بعدش هم نزدیک 1 بود نیما بیدار شد...مامان ه زنگید که ما دارمی می ریم خونه مهدخت اینا که فکر نکنم شما هم بتونین بیایین... برای شب هم میریم خونه عمو ماشالا... تا غروب نهار خوردیم و نماز خوندم و کتاب خوندم...خوابیدم و بید...
برگ صد و نود و دو از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز جمعه 11 فروردین 1395 قراره امروز بریم پرند و من واقعا بیزارم از این قسمت عید... نیما رفت فوتبال و برگشت و حموم کرد ...صبحونه خوردیم نماز خوندم و استراحت کردم تا ساعت 3 و کم کم اماده شدیم و راه افتادیم... رفتیم دنبال مامان بزرگ و خاله شمسی و علیرضا رو سوار کردیم و راه افتادیم سمت پرند...تو مسیر...
برگ صد و نود و سه از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز چهارشنبه 16 فروردین 1396 سخت مشغول خوندن خاطرات کلوئوپاترا هستم و تمام تلاشمو می کنم زودتر تموم شه کلا وقتی خیلی سنگین می شه خوندن کتاب خسته می شم به خاطر همین کنترات وار می شینم پای کتاب... بعد از صبحونه پیاده روی کردم و خرید کردم و برگشتم خونه نهار داریم و خیالم راحته امروز حسابی به تکرار مک...
برگ صد و نود و چهار از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز دوشنبه 21 فروردین 1396 قبل از صبحونه نرمش هامو انجام دادم و بعدش صبحونه خوردم و بعدش نشستم پای تی وی ..بابا نیما بیدار شد و رفت دنبال کارهاش و منم رفتم پیاده روی...برگشتم و سر راه حروف اسمت رو قیممت کردم برای خریدن... اومدم و برنج گذاشتم برای نهار و بعدش هم منتظر بابا نیما موندم... بعد از نهار...
برگ صد و نود و پنج از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز شنبه 26 فروردین 1395 صبح بعد از انجام نرمش ها که کم کم دارم به سختی انجامش می دم صبحونه رو اماده کردم و منتظر موندم تا نیما بیدار بشه... بعد از صبحونه نشستم پای تی وی و هیچی پیدا نشد برای دیدن... برای نهار عدس پلو گذاشتم و بعدم رفتم پیاده روی کردم و برگشتم خونه و یه دوش و شستن چند تکه لباس و ب...
برگ صد و نود وشش از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز جمعه 1 اردیبهشت 1395 نیما رفت فوتبال... بیدار شدم و نرمش کردم و صبحونه خوردم و قران خوندم... برای نهار خورشت کدو گذاشتم... مامان ه نزدسک ساعت 1 زنگید که من قرمه سبزی هوسونه نسیم رو درست کردم برای شما هم میاریم... تشکر کردم و قطع کردم نمی دونم چرا به شدت ناراحت شدم از اینکه گفت می فرستم خوب می ...
برگ صد و نود و هفت از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 2:25
امروز پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 صبح بارونی با یک عدد تپسی به سمت خونه مامانینا رفتم... نیم ساعته رسیدیم و من رفتم تو... تپسی مینا رو راه انداختم و حسابی درگیر راه انداختنش شدم براش ماشین گرفتیم رفت و برگشت تا بره مهیار رو بیاره تقریبا یه ساعت تنها بودم و مامانینا اومدن و برای نهار ابگوشت خوردیم...خیلی...
برگ صد و شصت و دوم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 21:22
امروز پنجشنبه 6 آبان 1395 صبح بعد از گرد گیری و اماده کردن بساط صبحونه نشستم پای تی وی و منو تو پلاس...نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم...نیما رفت...من جارو کشیدم و برای نهار ماهی درست کردم و گذاشتم تو فرو بعدش هم انار دون کردم... حموم کردم و لباس شستم... بعدش هم منتظر نیما موندم تا بیاد و نهار بخوریم....
برگ صد و پنجاه و نهم از کتابی که نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 22:03
امروز چهارشنبه 21 مهر 1395 روز عاشوراست... خونه رو گردگیری کردم نمی دونم این همه خاک از کجا میاد؟ کیسه جاروبرقی پره و بی خیالش شدم... نیما بیدار شد و باهم رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و بعدم رفتیم خونه مامان ه... نشستیم دور هم بودیم و نهار خوردیم و بعدم برگشتیم خونه...کاملا یهویی رفتیم...برگشتیم و رفت...
برگ صد و شصتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 22:03
امروز دوشنبه 26 مهر 1395 رفتم استخر و شنا کردم جکوزی و سونا رو به خاطر شرایطم کنسل کردم... و اینکه قصد بارداری داریم... برگشتم خونه و کدو و بادمجونا رو پوست کندم و سرخ کردم و بعدش هم صبحونه خوردیم... رفتم روغن و شیر و خرما خریدم وبرگشتم و وایسادم پای کدو و بادمجونا...همه رو سرخ کردم و کتاب خوندم و ب...
برگ صد و شصت و یکم از کتابی مه هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 22:03
امروز شنبه 1 آبان 1395 امروز اخرین استخرم رو هم می رم البته اگه ان شالا باردار بشم... این هفته هفته طلایی تخمک گذاری بر اساس برنامه بانو یاره... امیدوارم بشه...اولین تلاشمونو که طبق برنامه ریزی باید برای روزای یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه و شنبه بعد شانسمونو امتحان کنیم ان شالا هر چی خیره و هر چی خدا...
برگ صد و پنجاه و هشتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 21:56
امروز جمعه 16 مهر 1395 خسته از دیروز بودم خیالم راحته که غذا داریم صبح تا 10 خوابیدم و نیما رفت فوتبال ... منم صبحونه اماده کردم و بعدش هم تی وی دیدم...کللا امروز به قل خوردن و تی وی دیدن گذشته و کار خاصی انجام ندادم....یه سیر تکاملی بین موبایل و تی وی و کتاب گذروندم.... امروز شنبه 17 مهر 1395 صبح س...
برگ صد و پنجاه و ششم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:28
امروز سه شنبه 6 مهر 1395 صبح رفتم خونه مامانینا و سر راه از بافت ازادی پارچه خریدم که رومیزی درست کنکم براشون... رسیدم و دور هم بودیم بابا نگین خریده بود برای مبلا ولی اصلا خوب نبودش و اشتباه هم گفته بود که چه جوری نصبش کنیم...اعصابم خیلی خورد شد زنگ زدم به بابا که این نگینا خوب نیست نمی تونی بخری ی...
برگ صد و پنجاه و هفتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:28
امروز یکشنبه 11 مهر 1395 صبح بعد از رفتن و ورزش کردن نشستم پای تی وی و تکرار بفرمایید شام دیدم و بعدش هم صبحونه خوردیم...نیما رفت بیرون و منم نهارمو بار گذاشتم و رفتم ارایشگاه و اپیلاسیون کردم و برگشتم و تو راه خرید کردم و اومدم خونه...برای نهار میرزاقاسمی و برنج گذاشتم و منتظر نیما موندم تا بیاد و ...
برگ صدو پنجاه و پنجم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 9:55
امروز پنجشنبه 1 مهر 1395 امروز ساعت تقریبا 9 شد تا صبحونه بخوریم و وسایلمون رو جمع کنیم و راه بیفتیم... راه افتادیم و حرکت کردیم به سمت تهران... تقریبا تو کل مسیر خواب بودم و نیمه بی هوش... هی بیدار می شدم و هی می خوابیدم... نمی دونم چرا اینطوری ام...کلا یهو بیهوش می شم...تو مسیر توقف زیادی نداشتیم ...
برگ صد و پنجاه و سوم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/7/7 ساعت: 20:29
امروز یکشنبه 21 شهریور 1395 صبح قرار بود با مامان بریم امامزاده صالح ... زنگ زد . گفت داره راه می افته و بعدش منم سریع اماده شدم و راه افتادم تو مترو توپ خونه قرار گذاشتیم...رسیدم و صبر کردم تا برسه... رفتیم سمت تجریش و بعدم رفتیم تو امامزاده زیارت کردیم و بعدم نماز خوندیم و صبر کردیم اذان دادن نماز...
برگ صد و پنجاه و یکم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 13:39
امروز پنجشنبه 11شهریور 1395 صبح رفتم ورزش کردم و برگشتم دوش و بعدش هم منتظر موندن و دیدن منو تو پلاس و صبحونه خوردن ... بعدش هم کتاب خوندم... کافکا در کرانه رو شروع کردم و دارم می خونم... تا بعد از ظهر که نیما بیاد کتاب خوندم و برای نهار غذای اختراعی خودم یعنی ویکلا پلو رو درست کردم... ویک به لاتین ...