امروز پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396
صبح بارونی با یک عدد تپسی به سمت خونه مامانینا رفتم...
نیم ساعته رسیدیم و من رفتم تو... تپسی مینا رو راه انداختم و حسابی درگیر راه انداختنش شدم
براش ماشین گرفتیم رفت و برگشت تا بره مهیار رو بیاره
تقریبا یه ساعت تنها بودم و مامانینا اومدن و برای نهار ابگوشت خوردیم...خیلی خوشمزه بود و چسبید بابا هم اومد
بعد نهار هر کی یه گوشه ولو شد و بعدش هم با مامان و مهیار رفتیم پیاده روی و یه کار بانکی برای مینا کردیم...بارون شدید اومد و مجبور شدیم برگردیم خونه
تی وی دیدمو بعدش هم بهزاد اومد و نزدیک ساعت 9 نیما اومد دنبالم که بریم خونه مامان بزرگش
دلم موند خونه مامانینا
تموم مسیر بارونن بود و دلتنگی
خونه مامان بزرگش هم خوش نگذشت بهم
برای شام فسنجون گذاشته بودن...
و از اونجایی که من فقط فسنجون مامان رو قبول دارم اصلا بهم نچسبید و به خاطر خاطره بدی که دارم از دلی که خاله اش یه بار برام شکوند خیلی کم خوردم...
من غریبه ام و غریبه باقی می مونم...
هیچ وقت حس صمیمیت و دوستی باهاتون نخواهم داشت
دخترم میاد و تموم دنیای منو پر می کنه و یه روزی می رسه که بفهمید هیچ وقت بهتون احتیاجی نبوده
خاطره تلخ فسنجونم بر می گرده به مراسم ختم خاله منصوره
که خاله شمسی میدون رو گرفته بود دستش و گفت برای نسیم فسنجون درست کرده بوده چون هوس کرده بود و کلی هم اب و تاب داد که عل کردم بل کردم نه یه بار بلکه چند بار...خدایی جلو زن حامله باید هی اسم غذا بیاری و به دستش نرسونی ... کار درستیه؟
البته اینها درسه و باید تلاش کنم من در قبال دیگرون این رفتار رو نداشته باشم...
زودتر هم برگشتیم خونه و با موبایل و نت خودمو مشغول کردم و خوابیدم...
امروز جمعه 8 اردیبهشت 1396
نیما رفت فوتبال و برگشت و برای نهار ماکارونی درست کرد...
ماکارونی خوردیم و تی وی دیدیم و بعدش هم استراحت کردیم و کتاب ملت عشق تموم شد و چقدر چیزهای خوب دنیا عمرشون کوتاه...
کاش همه ادمها مثل اللا شجاع بودن و پای تغییر وایمسیتادن...
بعد از ظهر که چه عرض کنم نزدیک ساعت 9 رفتیم دلاوران که تخت و کمد ببینیم و بعدش هم چندتا مغازه بیشتر باز نبود و یه مغازه بود ساک بچه داشت که بسته بود و بعدش هم سر راه رفتیم فلافلی مامان جون...
من فلافل زیاد گذاشتم تو نونم و اشپز برای نیما ساندویچ بندریش رو کم گذاشت و گفت به این دلیل کم می ذارم که فلافل زیاد برداشتید
ماهم بیورن اومدنی به اقای مدیر گفتیم و گفتیم حق ندارید این کارو بکنید وقتی سلف سرویسه...
برگشتیم خونه
تقریبا دستمون اومد چی میخواییم بخریم...
برگشتیم و تی وی و موبایل
سر یه بی احتیاطی ککوچولو زدم مادام بواری رو از تو گوشیم پاک کردم و بی کتاب موندم تا یکشنبه که بدانلودم و بخونمش...
امروز شنبه 9 اردیبهشت 1396
نیما رفت دنبال کارو بارش و رفت بازار و زنگید که تو نهارتو بخور
منم یه خورده از ساندویچم رو که مونده بود خوردم و بعدش هم منتظر اومدنش شدم ساعت 6 رسید
برام از بازار بادوم و پسته و توت فرنگی خریده بود
اومد و برای نهار ماکارونی رو گرم کردم و خورد و بعدش هم ملون قاچ کردم و باهام خوردیم...
بعدش هم پای تی وی و فوتبال و موبایل بودیم...
امروز یکشنبه 10 اردیبهشت 1396
نمی دونم چرا غذاهام به قهقرا می رن
البته می دونم ماهیتابه ام مثل اولا نیست و داغون شده
برای مهار کوکوسبزی درست کردم که منهدم شد البته نصفش و سعی کردم بقیه رو نجات بدم...
نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم و موبایل و تی وی و نماز...
عکسهای ماه پنجم رو گرفتیم و بادکنک باد کردیم
دخترم تو وسط شش ماهی عزیز دلم و دو هفته دیگه وارد هفت ماهگی می شی عروسکم...
رفتیم فروشگاه خرید کردیم و تو یه صف طولانی موندیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان ه اینا...
تی وی دیدیم و شام هم هویج پلو بود بی هیچ دور چینی خوب دخترش نبود و دلیلی ندیده بودن برای عروس حامله اشونم کاری کنن
ماهم چشمامونو بستیم و شاممون روخوردیم...
دایورت کردیم و گذاشتیم به حساب بی ارزش بودن پسرشون...
برگشتیم و خرید ها رو جابه جا کردیم و بی هوش شدیم...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد,
نویسنده:
بازدید: 9
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 2:25