برگ صد و نود وشش از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز جمعه 1 اردیبهشت 1395

نیما رفت فوتبال...

بیدار شدم و نرمش کردم و صبحونه خوردم و قران خوندم...

برای نهار خورشت کدو گذاشتم...

مامان ه نزدسک ساعت 1 زنگید که من قرمه سبزی هوسونه نسیم رو درست کردم برای شما هم میاریم... تشکر کردم و قطع کردم نمی دونم چرا به شدت ناراحت شدم از اینکه گفت می فرستم خوب می مردی یه تعارف بزنی ماهم بیاییم ترسیدی جای دختر و دامادت تنگ شه...

منم گفتم غذامو گذاشتم ...

نیما از فوتبال برگشت

ساعت 2 شد و خبری از غذا نبود و منم نهار رو کشیدم و سر سفره بودیم و تقریاب اخر غذا که بابا ب اورد...

هوسونه دخترت رو بده خودش بخوره برای چی واسه ما می فرستی دلت وا نمیشه ما بیاییم بی خود پیک هم نفرست...

من که نهار خودمونو خوردم و نیما هم...غذای اونا هم موند رو اپن اشپزخونه...

ظرفها رو نیما شست و نم خودمو با کتاب مشغول کردم ...نماز خوندم و بعدش هم دراز کشیدم...ساعت نزدیک 7 اماده شدم و به قصد پیاده روی راه افتدم نیما هم اماده شد و اومد...گفت دوست داری بیام گفتم میل خودته اگه دوست داری بیا...تو تموم مسیر حرفی نزدم و ساکت وبد و فقط به ادمها نگاه می کردم...حجم تنهاییم هر روز بزرگتر می شه و من بیشتر توش گم می شم...

برگشتیم خونه و تی وی و ... کتاب و موبایل...نماز خوندم و انقدر دل گرفته بود که باز همینطور اشکم رفت ...

قران خوندم و بعدش هم کتاب و موبایل...

حوصله شام خوردن نداشتم چقدر دلم میوه میخواست اما حوصله نداشتم...

عجب حوصله فرمانده عجیبیه...

شنبه 2 اردیبهشت 1396

کار خاصی نکردم جز درست کردن کیک فنجونی و خراب شدنشون... گفتم خوب می شه فردا می برم مغازه بهزاد نشد همش چسبید به قالب و خورد شد خوشمزه شد ولی خورد شد...

تمام بعد از ظهرم به کتاب خوندن و تی و موبایل گذشت و هیچ کاری نکردم...

یکشنبه 3 اردیبهشت 1396

قراره بریم مغازه بهزاد و ما رو ببره کالسکه ها رو ببینیم...

مامان با بهزاد رفته بود و ماهم ساعت 10 راه افتادیم از سر راه شیرینی خریدم و بعدش راه افتادیم... تقریبا 1.30 تو راه بودیم...رسیدیم و رفتیم مغازه بهزاد و بعدش هم رفتیم اونجایی که کالسکه بود...

وای که بهزاد خیلی باحاله و هماهنگ نگرده بود و کلی مچل شدیم اخرشم که خوشمون نیومد و برگشتیم...

بابا ب و مامان ه و نسیم هم اومده بودن و کاملا دست خالی...

اونا دست خالی اومدن و بهزاد یه دونه فیل رو که برداشتن برای خرید هی می گه قابل نداره می خواستم بزنم تو سرش...

اونا رفتن و ماهم با مامان برگشتیم خونه مامانینا... مینا می خواست با ما بیاد شرق و خرید کنه ماهم موندیم و نهار خوردیم و نماز خوندیم...مینا رسید و اماده شد و رفتیم... تقریبا دوساعت تو راه و ترافیک بودیم...

اومدیم بالا و بعدش هم اماده شدیم و من و مینا رفتیم خرید و مینا یه ساعت خرید و یه شلوارک برای تو دختر خوشگلم و بعد هم برگشتیم خونه

مینا رفت که بره ارهای کلاس خیاطیش رو بکنه و منم اومدم و نماز خوندم و اماده شدم و رفتیم خونه مامان ه اینا...

دور هم بودیم و حرف زدیم

ته مونده کیک فنجونیها رو هم گذاشتم تو ظرف قرمه سبزیه و بردم... شام خوردیم و بعدش هم برگشتیم خونه

خیلی سرد خیلی بی مزه و خیلی غریبانه

امروز دوشنبه 4 اردیبهشت 1396

برای نهار خورشت کدو داشتیم و خیالم راحت بود و رفتم پیاده روی و برگشتم خونه

مدام تو فکرم بود که فردا می ریم کلاس که یهو یادم اومد که فردا تعطیله...

امروز قراره بریم یه سر مغازه عمو محمودش و اونجا هم یه سری کالسکه ببینیم...

ساعت حدودا 3 اینا بود راه افتادیم و هی این طبقه هی اون طبقه دیدیم و بعدم یه کالسکه و یه صندلی ماشین خریدیم... از کالسکه هاش خوشم نیومد و بی خیالش شدم...

همین دو قلم جنس شد 1200 و خدا به بابام کمک کنه که انقدر باید پول بده...

بعدش هم تپسی گرفتیم و برگشتیم خونه...

برگشتیم و کلی خسته شده بودیم...

استراحت کردیم وکتاب خوندم و موبایل و تی وی و نود و شام و لالا...

امروز سه شنبه 5 اردیبهشت 1396

تعطیله و نیما تا 12 خوابید و منم کلافه صبحونه خوردم و دور خودم چرخیدم و کلی به کارهایی که باید بکنیم و نکردیم فکر کردم...

کلی فکرم مشغوله و هیچ کدومش رو به انجام نرسوندم

نیما بیدار شد و نهار خوردیم و بعد از نهار دوباره خوابید..

منم کتاب خوندم و تی وی دیدم و بعدش هم موبایل...

غروب رفتیم پیاده روی که به شدت بارون می بارید و کلی تو فروشگاه وایسادیم که بارون بند بیاد و بتونیم بیاییم بیرون...

برگشتیم خونه و کتاب و تی وی و ....

کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک رو شروع کردم و خیلی فوق العاده است خیلی

امروز چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396

خاله اش روز دوشنبه کوفته فرستاده بود و برای نهار همونو خوردیم...

رفتم پیاده روی و کلی پارچه فروشی ها رو زیر و رو کردم که چیزی که مینا می خواد رو پیدا کنم ولی دریغ نشد عوضش کتابی که مهیار می خواست رو براش گرفتم...و یه جا رو کشف کردم که کلافه با قیمت مناسب میداد شدید....برگشتم خونه...

دخترم اوا این روزا حسابی تکون می خوری و منو قلقک می دی

حرکاتت شیرین وظریفه و وقتی لگد می زنی یه کله قند تو دلم اب می کنن نفسم

دارم اسکرپ بوکتو درست می کنم و خدا خدا می کنم تو رو زودتر ببینم و روزها سریع بگذرن...

عشق قشنگم مامان غیر تو تو دنیا هیچ کسیو نداره نفسم...

کل روز به روزمرگی گذشت

دریغ از یه پیک نیک دریغ از یه سینما و دریغ از کوچکترین تفریحی...

حسابی اسیر شدم تو شرق دلگیر تهران...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد, نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی