امروز سه شنبه 1 فروردین 1396
صبح اول فروردین و هوا افتابی ولی سرده ... صبحونه خوردم و نمه نمه اماده شدم و یه خورده تی وی دیدیم و بعدش هم رفتیم برای نهار خونه مامان بزرگ...برای نهار سبزی پلو با ماهی قرار بود بخوریم... و بعدش هم کادو های روز مادر رو بدیم...
پرستار خاله منصوره اومد دیدن مامان بزرگ و تا نهار موند و خیلی ریلکس رو اعصاب همه راه رفت...
تا خونه مامان بزرگ پیاده رفتیم و از هوای خوب حسابی لذت بردیم...
نهار بالاخره ساعت 5 اماده شد و خوردیم...
بعدش هم دادن کادوها...ما برای مامان بزرگ قاب عکس برای خاله شمسی دمپایی رو فرشی و برای مامانش هم دمپایی رو فرشی خریدیم... خاله زینت برای من زرشک و نبات و زعفرون اورده بود و مامان ه یه انگشتر نقره یا تیتانیوم خریده بود ... نیما قرار بود برام کتاب بخره که فراموش کردیم و قول یک به علاوه یک و ملت عشق رو داد بهم...
کادوها رو باز کردیم و قرارشد بریم خونه مهراز چون عید اولش بود...
ما برگشتیم خونه تا اماده بشیم ...
اماده شدیم و رفتیم سمت خونه مهراز... برگشتنی نیما برام بستنی اسکوپی خرید و بعدش رفتیم خونه مامان ه اینا و شام فلافل بود که یه نمه تلخ بود و من فلافل خور نپسندیدم...
امروز چهارشنبه 2 فروردین 1396
صبحونه رو خورده بودم و داشتم تکرار سریالایی رو که ندیده بودم می دیدم که نیما بیدار شد و مامان ه هم همزمان زنگ زد و گفت برای نهار بریم پیششون ... بعدش هم نیما صبحونه خورد و تا اماده بشیم ساعت شد 2 و نیم و برای نهار رفتیم... نهار خورشت کرفس بود ...
استراحت کردیم و خوابیدیم و تی وی دیدم و برای ساعت 7 قرار شد بریم خونه عمه محبوبه ...
کلا خانواده نیما تو قرار گذاشتن و حرکت کردن یک ساعت تاخیر دارن یعنی 7 می شه 8 هفت و نیم می شه هشت و نیم...و اصلا امکان نداره سر ساعتی که گفتن راه بیفتن...
ما بدون ماشین رفتیم خونه مامان ه و اماده شدیم و اومدیم خونه که ماشین برداریم... ماشین برداشتیم و رفتیم خونه عمه محبوبه و بعد از یکساعت نشستن رفتیم خونه عمه مهری... عمه مهری یه جفت جوراب دخترونه خوشگل بهم داد برای دختر نازم و این اولین عیدی رسمی دختر ماهم بود...
بعدش هم برگشتیم خونه و مشغول تی وی و موبایل و کتاب شدم...
کتاب عشق ها و خاطرات کلئوپاترا رو می خونم که حسابی طولانیه و تقریبا 1000 صفحه اس ... بی صبرانه منتظر یک به علاوه یک و ملت عشق هستم...
خونه عمه محبوبه مامان نیما حسابی از خجالت ما در اومد و رسما گفت دوماد بهتره و دوست داشتنی تره ... و اعلام کرد دومادمون نیست که پسرمونه و خاله زینتم گفت که نسیم عروس نیست که دخترمه... و جا داشت بگم مثل اینکه فقط من عروسم و دوست نداشتنی...
حالا دارم براشون ... بچه منم بچه عروسه توقع نداشته باشن که بزارم یه لحظه بغلتون کنید گرچه می دونم پیشاپیش بچه ام خیلی بی محبتی می بینه...
خوب میشه گفت مثل نوه پسری شیرین تره در حد یه جمله اس تو مایه های مهریه رو کی داده کی گرفته و اینا... وقتی داماد شیرینتره نوه اونوری هم شیرین تر می شه...
گاهی خوبه حتی برای بیان واقعیت ها هم شرایط ادمها رو در نظر بگیریم فکر می کنم خیلی دل یه ادم باردار و حساس رو شکوندن جالب نباشه...
امروز پنجشنبه 3 فروردین 1396
بعد از صبحونه به صورت کاملا تلگرامی قرار رفتن به خونه عمه طاهره رو گذاشتیم و قرار شد بعدش هم بریم خونه عمه طوبی نیما که مریم براش تولد گرفته بود و قرار بود همه با هم بریم و یهو سورپرایزش کنیم...
ساعت حدود چهار راه افتادیم و رفتیم خونه عمه طاهر و وحشتناک بارون می اومد و حسابی دید نبود...نزدیک بود یکی بزنه بهمون...
ما رسیدیم مامانینا رسیده بودن... اولشم که نیما اشتباه رفت هر چی هم گفتم که اینور نیست توجه نکرد منم دیگه چیزی نگفتم که خودش راه رو پیدا کنه...
تقریبا تا ساعت 6.30 نشستیم و حرفیدیم ... عروسی ناهید از اردیبهشت افتاده مرداد ماه... و من اروز می کنم خیلی چاق نشم و خیلی اخر مرداد نباشه...
مهیار رو هم دیدم احساس کردم چقدر با همه غریبم و چقدر دورم از همه... چقدر هیچ کسو ندارم...
دلم گرفت ... ساعت 6.3 راه افتادیم و رفتیم خونه عمه طوبی ... مثل همیشه 7 تبدیل شد به هشت و تقریبا 1 ساعت تو ماشین دم در خونشون معطل شدیم...
وقتی هم رسیدن مامان نیما اعلام مریضی و دل درد کرد... به نسبت رفتار مامان نیما با خانواده شوهرش رفتار من با اینها خیلی بهتره...به خاطر حرف دیشبش خیلی دلم گرفته بود و منم باهاش سر سنگین بودم حالا که دامادت انقدر شیرینه بزار اون بچسبه بهت...
شاهکار خلقت یگانه اس که جواب سلام منو نداد و من سه بار بهش سلام کردم بعدش هم به نیما گفتم...خدا خرشو شناخته شاخ نداده یه غذا رو گفتن بهش درست کنه خدا رو بنده نیست و واسه من رفته تو قیافه ... من چقدر بیچاره ام که تو واسه من تو قیافه ای...
بالاخره ساعت 8 رفتیم بالا... بعد از سلام و احوالپرسی من رفتم نماز خوندم و بعدش هم نشستم یه گوشه و تی وی دیدم... همه اومدن از عمه فریبا و زیبا و عمو محمود ... حتی دوست عمه زیبا هم اومدش... بعدش هم مراسم کادو دادن و شام خوردن و کیک بریدن... نمی دونم چرا ادم حاضر جوابی نیستم... داشتم به نیما می گفتم کشک بادمجون برای من چربه که خاله اکرم گفت نه اصلا هم چرب نیست و اخم کرد... من مات موندم و فقط زنعمو الهامش رو نگاه کردم...چی بگم والا همه اخم و تخمشون رو نگه داشته بودن برای این زمان ما ...
انقدر تو قیافه بودم که اخر مهمونی مامان نیما افتاد به موس موس ... حداقل جلو فامیل شوهر براش یه تهدید حسابی به نظر بیاد خوبه بزار منم تن یکی رو بلرزونم حالش جا بیاد...
در حین صحبت با زنعموی نیما هم به این موضوع اشاره کردم که من تو شرق تهران تنهام و دختر دار شدنم بهترین گزینه برای منه... و خیلی خوشحالم که از تنهایی در میام...که کاملا ریده بشه به احوال ایشون...
مهمونی تموم شد و برگشتیم و خوابیدیم...
به نیما گلگی نکردم تا جایی که در توانم باشه خودم جواب می دم نتونمم بعدا تلافی می کنم...
امروز جمعه 4 فروردین 1395
امروز قراره مامانینا بیان خونممون و اولین مهمون ما هستن پیشاپیش ممامان سفارش کرده نهار درست نکنم... من متنفرم از این تعارفای این شکلی... خسته ام از این هم غربت ...دوست دارم بشینم گریه کنم...
چایی اماده کردم ...بقیه چیزهام اماده بود... من کاری نکنم ولی مامانم یه گلدون بزنه زیر بغلش بیان اینجا... بعدش هم برای نهار نمونن و فقط در حد سک سک کردن باشه عید دینی اخه چرا خوب اینطوری...
واقعا دل من مهم نیست ...اینکه شما دارید به نیما یه جوری نشون می دید که نیازی نیست ما بیاییم خونه شما مهم نیست... خوب چرا یه بار تابو هاتونو نمی شکنید چرا یه بار به خاطر من از خودتون کوتاه نمیایید؟
یادم رفت عکس بگیرم از مهیار... بس که بغض دارم و دل تنگم خودمو با نماز خوندن مشغول کردم...ادمها خودشون به خودشون ارزش می دن به نیما گفتم بریم خونه مامان بزرگت اونجا عکس بگیرم گفت نمی خواد یه وقت دیگه خوب وقتی یه عده برا خودشون ارزش قایل نیستن من چه جوری باید یکی رو اجبار کنم به اونها ارزش بزاره؟
تو بد حالت روحی گیر کردم و یاداوریش فقط اشک تو چشمم جمع می کنه...رفته بودن خونه مامان بزرگ نیما و بعدم رفته بودن خونه...
غروب اماده شدیم و رفتیم خونه اعظم خانوم ...نوشین و پسرش هم بودن و بعدم هاله اومد هنوز تو ابهام سرسنگینی بودم... عید دیدنی کردیم و برگشتیم و خاله شمسی گفت شام بریم خونشون... نیما هم قبول کرد گرچه من خیلی مشتاق زیادتر دیدنشون نبودم...
خاله شمسی برای شام جوجه کباب گرفته بود ...تی وی دیدیم شام خوردیم و برگشتیم خونه...
امروز شنبه 5 فروردین 1396
بعد از صبحونه نیما زنگ زد به مغازه ای که از علاالدین رم خریده بودیم و پلاکش رو با هزار بدبخختی پرسید و راه افتادیم کلی ترافیک بود و بعد از کلی معطلی تقریبا ساعت 2 رسیدیم...
تازه ماشین پارک کردیم که نیما دستشویی اش گرفته انگار مرد نیست انگار یه دختر بچه اس خوب کار داریم چرا تازه اینجا یادت افتاده خدا رحم کرده تو حامله نیستی... رفتیم و به هزار جنگولک بازی رم رو پس دادیم و پولمونو گرفتیم... اعصابم حسابی تو مغازه بهم ریخت چون رم به دوربین نمی خورد و نیما داشت اثبات می کرد رو گوشی هم کار نمی کنه...خوب بر فرض کار کنه من این رمو برای دوربین خریدم نه گوشی که ...
برگشتیم دوربین فروشی و رم جدید خریدیم با قیمت قبلی و نصف حجم قبلی و اینجاست که می گن هیچ ارزونی بی علت نیست و هیچ گرونی بی حکمت... داشتیم به خاطر یه رم پنجاه تومنی دوربین سیصدیو به فنا می دادیم...
بابا ب زنگید که عمه مهری اینا دارن میان خونتون و ما تند تند برگشتیم و کلی ترافیک رو رد کردیم و تقریبا 4 رسیدیم نزدیک خونه و گرسنه بودیم...رفتیم سیکا و خواستیم منوی تبلیغاتیش رو سفارش بدیم که هم خیلی کم بود هم گفت بیست دقیقه طول می کشه اماده بشه و ماهم مجبوری سه تیکه سفارش دادیم و نشستیم و خوردیم و رفتیم خونه و بساط چایی و پذیرایی رو اماده کردیم...
عمه مهری و ثمین و نگین و عمه محبوبه و اقای مسعودی اومدن و حرف از طلاق مینا و ثمین شد...اولین خروسها رو هدیه دادم و مهمونامون رفتن ...
بعدش هم مهرازینا اومدن خونمون و حرف زدیم و دور هم بودیم...قرار بود شام برن خونه مامانشینا... که مامان ه زنگید که شما هم بیایید... نیما هم قبول کرد و رفتیم... شام خورشت کرفس و کباب تابه ای بود و دور هم بودیم ... مثل اینکه درد دلای مهراز از دنیا و عروس بازیش یه ذره ادم کرده بود مامان ه رو ... بعد از شام هم رفتن و ما یه خورده نشستیم و بعدش هم راه افتادیم...
اومدیم خونه و لالا...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد,
نویسنده:
بازدید: 9
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 2:25