امروز دوشنبه 7 فروردین 1396
صبحونه خوردم و نشستم پای تی وی و تکرار دیدن سریالا... بعدش هم نزدیک 1 بود نیما بیدار شد...مامان ه زنگید که ما دارمی می ریم خونه مهدخت اینا که فکر نکنم شما هم بتونین بیایین... برای شب هم میریم خونه عمو ماشالا...
تا غروب نهار خوردیم و نماز خوندم و کتاب خوندم...خوابیدم و بیدار شدم...
ساعت نزدیک 7 اماده شدیم بابا ب زنگید که ماشین نیارید و میاییم دنبالتون... اومدن دنبالمون و رفتیم و متاسفانه اسانسور خونه عمو ماشالا خراب بود و طبقه چهارم بودن... بعدش هم درست نشد و اهسته اهسته رفتیم بالا و اهسته اهسته برگشتیم پایین...
یه ساعتی نشستیم و حرف زدیم و عیدی گرفتیم و برگشتیم خونه...
نود دیدیم و کتاب خوندم و نماز خوندم و کتاب خوندم و لالا....
امروز سه شنبه 8 فروردین 1396
خونه بودیم و مهمون داری کردیم ...
ساعت 2 اینا زمرد و شوهرش اومدن و بعدش هم عمه طاهره اینا اومدن...مثل اینکه دیروز ناهید عقد کرده بود و من خبر نداشتم حس کردم حلقه دستشه اما نپرسیدم و خودشونم چیزی نگفتن...
دور هم بودیم و گفتیم و خندیدیم و رفتن ...
مهمو داشتنم خوبه ها خیلی خوش می گذره ...
حداقل خستگی سوار و پیاده شدن از ماشین و فشار کمربند ایمنی رو نداریم...
دخترم این روزها خیلی ها دلم رو شکستن اما تو با تمام کوچولو بودنت با تمام قلبت بهم گفتی هستی و بهم امید دادی... عزیزم امروز تکونهای تورو فهمیدم...
شب ساعت 9 بود که تو اولین حرکتت رو کردی...من اول فکر کردم که اشتباه می کنم اما تو تکرارش کردی تا من مطمئن بشم عزیزم دوست دارم خیلی زیاد...
دونه برف من تو با تکونها و بالا پایین پریدنت منو خوشحال کردی و روزم روساختی...
امروز بهترین معجزه خدا رو دیدم...
ممنونم که اومدی و هستی
امروز چهارشنبه 9 فروردین 1396
قراره امروز بریم کرج وکلی نگران راه و ترافیک و ساعت حرکتم...
چون نیکان دیر از مدرسه میاد دیر قراره راه بیفتیم...
صبح به دیدن سریالا و موبایل و کتاب گذشت...
نماز خوندم و بعدم یه خورده دراز کشیدم ...
یه مشکلی که تو عیدا همیشه هست اینه که خاله اویزون نیما هم باید ببریم و بیاریم و هی برنامه حرکت و مسیر رو به هم می ریزن...نمی فهمم چرا بعضی ها حاضر نیستن یه ماشین بخرین اما مبل و فرش عوض کردن و ظرف و ظروف بی ریخت خریدن براشون کاری نداره و در عوض حسابی از اینو اون حرف میشنون...
منو و نیما تا وسطای همت رفتیم و منتظر موندیم که یه نفر اضافه رو بیارن... تا همونجا هم حسابی کمرم اذیت شد... بعدش هم کنار اتوبان پیاده روی کردم و کمرم رو ورزش دادم چون این مسیر هم طولانی تر بود از مسیرهای دیگه...
خلاصه که اویزونا رسیدن و علیرضا و نیکان اومدن تو ماشین ما و حرکت کردیم...
اول رفتیم خونه عمه زیبا و بعد از یه ساعتی نشستن رفتیم خونه عمه فریبا... منو عمه زیبا تا خونه عمه فریبا پیاده رفتیم و خیلی هم خوش گذشت هر چی کمتر یه عده رو ببینی بهتره...
خدارو شکر شام رو زود اوردن و خوردیم و ...
ساعت حدود 12 هم راه افتادیم و اومدیم خونه...اول عمه زیبا رو رسوندیم و بعدش هم حرکت به سمت تهران...
رسیدیم خونه و تیمار کردیم دردهامونو بعدش هم خوابیدیم...
امروز پنجشنبه 10 فروردین 1395
فشرده ترین حالت مهمونی رفتن رو داریم امروز...
ساعت 3 راه افتادیم رفتیم خونه دایی حمیدینا ... بعدش رفتیم خونه مامانینا و ساعت 8 بود مامانشینا و خاله زینت اینا اومدن و بعدش ساعت 9.30 بود با اونا راه افتادیم رفتیم خونه خاله اکرمش...
و یک پذیرایی فشرده و یک شام فشرده تر...
خستگی و کوفگی فقط برای ادم می مونه از این مهمونیهای بی مزه...
عجیب برام بی مزه بودن غذا نبود تعریف و تمجیدای بی حد ادمها از غذا و تزئینات بود ...والا به قران از خود راضی و از خود متشکر تا چه حد...اخه ...
کلا روزهای عید رو به گندترین حالت ممکن دارم می گذرونم و اصلا شاد نیستم...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد,
نویسنده:
بازدید: 7
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 2:25