برگ صد و نود و سه از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز چهارشنبه 16 فروردین 1396

سخت مشغول خوندن خاطرات کلوئوپاترا هستم و تمام تلاشمو می کنم زودتر تموم شه کلا وقتی خیلی سنگین می شه خوندن کتاب خسته می شم به خاطر همین کنترات وار می شینم پای کتاب...

بعد از صبحونه پیاده روی کردم و خرید کردم و برگشتم خونه

نهار داریم و خیالم راحته

امروز حسابی به تکرار مکررات گذششته و غیر از اعمالی که باید برای تو دختر نازم انجام بدم همه چیز خسته کننده اس ...

حضور تو و تکونات تنوع روزهای ماست و خیلی لذت بخشه نفسم...

امروز پنجشنبه 17 فروردین 1396

صبح بیدار شدم و صبحونه خوردم و اماده شدم و خواستم برم خونه مامانینا که نیما بیدار شد و گگفت خودم می برمت... گفتم پس فعلا زوده به مامان زنگیدم که شما برید دنبال مهیار ماهم میاییم...

ساعت حدود 12.30 بودیم اماده شدیم و راه افتادیم...اول رفتیم بنزین زدیم و بعدش هم راهی شدیم...کلی ترافیک بود و تقریبا ساعت 2.10 رسیدیم و به شدت سیاتیکم گرفته بود و اذیتم کرد...به سختی نهار خوردم ...بعد از نهار یه کی دراز کشیدم و با مهیار کارتون دیدم و با مینا حرف زدم و بعدش هم نزدیک ساعت 6 رفتیم با مینا و مهیار بیرون و پیاده روی کردیم و بازی ...از مهیار و مینا عکس گرفتم یه عالمه و حسابی پیاده روی کردم...نزدیک بود پلاکم رو گک کنم که خدا رو شکر تو یقه ام افتاد و اول فکر کردم که حشره اس ولی وقتی دستم خورد به زنجیر خالی فهمیدم پلاکمه...

برگشتیم خونه و استراحت کردیم و نماز خوندم و بعدش مامانینا رفتن عروسی داداش شهناز خانوم

من و نیما و مینا و مهیارم رفتیم هایپر استار...

چرخیدیم و کمی خرید کردیم و برگشتیم خونه...ساعت 10 شده بود شام می خوردیم که ماماانینا اومدن و از عروسی گفتن و بعدش هم حرف زدیم و نماز خوندیم و ساعت حدود 12 -1 اینا بود برگشتیم خونه

سر راه توالت فرنگی خریدیم و افتتاحش کردیم بلکه سیاتیک ولمون کنه و بی هوش شدیم...

امروز جمعه 18 فروردین 1396

صبح نیما رفت فوتبال و من با صدای در بیدار شدم ... صبحونه رو اماده کردم و خوردم و برای نهار هم ماهی اماده کردم... نیما برگشت منم مشغول دیدن تی وی بودم... صبحونه خورد و دراز کشید و منم برنج گذاشتم و نشستم به کتاب خوندن و بالاخره تموم شد داستان کلوئوپاترا و با مرگ تموم شد...

کمتر کتاب تاریخی داستانی مصری رو میشه پیدا کرد که با مرگ تموم نشه...

نیما ماهی رو سرخ کرد و نهار خوردیم و چرت زدیم...غروب رفتیم بیرون و پیاده روی کردیم و اب طالبی خوردیم و بعدش هم برگشتیم سمت خونه...رفتیم خونه مامان ه اینا و شام رو اونجا بودیم...

اسم احتمالی تورو عنوان کردیم و جماعتی رو بردیم تو فکر و اینکه هی پرسیدن مطمئنید می خوایید اینو بزارید ؟

گفتیم و قالش رو کندیم حتی اگه اینو نذاریم حداقل رزرو کردیمش...

شام رو از بیرون گرفتن مرغ بریون که به شدت دیگه بدم میاد ازش...

بعد از شام هم زود برگشتیم چون فردا باید بریم دکتر تا تو رو ببینه نفسم...

امروز شنبه 19 فروردین 1396

ساعت 7 بیدار شدیم و اماده شدیم و رفتیم دکتر ...

مدارکت رو کامل برداشته بودم فقط برگه های سونوگرافی اخرت رو بابا نیما برداشته بود برای بیمه تکمیلی و نذاشته بود سرجاش منم از همه جا بی خبر پوشه خالی رو گذاشته بودم برای بردن...

دم در مطب یادش افتاد برنداشته مدارک رو...

دکتر معاینه ات کرد و گفت خیلی خوبی ...صدای قلبت رو شنیدیم دوباره جوجه طلایی...

وزنم خوب بود و برای هفته بعد هم کلاسهای بارداری شروع می شه..

باز هم دکتر به خوردن شیر ماهی گردو توصیه کرد...

نفس مامان داری بزرگ میشی...

برگشتیم خونه و تقریبا بیهوش شدیم...صبحونه خوردیم و بعدش رفتم پیاده روی کردم و برگشتم خونه...بابا نیما هم رفت دنبال کارهاش...

برگشتم و تی وی دیدم و نهار اماده کردم ...بابا نیما اومد و نهار خوردیم و خوابیدیم امروز کلا خواب بودیم...

امروز وارد هفته 22 و ماه ششم شدی نفس من عزیز ترینم...

بعد از ظهر رو به کتاب خوندن و تی وی و بازی گذروندم و همینطور نماز و قران ههای تو عسلکم...

کتاب عقاید یک دلقک رو شروع کردم و بی صبرانه منتظر اینم که بابا نیما یک به علاوه یک و ملت عشق رو برام بگیره و مشغول اونها بشم...

امروز یکشنبه 20 فروردین 1396

قراره امروز با مامان جون بریم کامووا بخریم ...

ساعت 11 قرار داریم حسن اباد...

صبحونه خوردم و اماده شدم و بابا نیما کلی تورو به من سپرد و توصیه های ایمنی کرد...

من نزدیک های ایستگاه حسن اباد وبدم که مامان ه زنگید و قطع شد و من زنگیدم... بعدم امار گرفت کجا می رم و برای چی و اینا و یه خورده امار از خودشون داد... بعدش هم مامان جون زنگید که من رسیدم...منم رسیدم و رفتم مامان جون رو پیدا کردم و خرید کردیم...

مامان جون دو سری کاموا برای تو خرید خوشگلم و خودمم دو تا کلاف گرفتم برات نیم تنه ببافم عسلم...

با مامان جون رفتیم تا خیابون خیام و قیمت پرسیدم و موهامون جمع شد و برگشتیم ... مدلهاشم چنگی به دل نمی زد...

برگشتیم و مامان جون هم با من اومد... اومدیم و سر ره اب طالبی خوردیم و سبزی خوردن خریدیم و از کوروش خرید کردیم و اومدیم خونه...

بابا ب برنج کته کرده بود و رفته بود و بوی چلو تو خونه پیچیده بود...

کباب تابه ای درست کردم و با مامان جون نهار خوردیم و بعدش هم نماز خوندیم و چایی خوردیم...مامان جون یه سری کاموا ها رو برد و یه سریش رو گذذاشت که ما بعدا ببریم...

مامان جون ساعت 4.30 رفت و منم رفتم حموم

بعدش بابا نیما اومد و نهار خورد و چرت زدیم و تی وی دیدم وموبایل و کتاب...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی