برگ صد و هشتاد و هشت از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز شنبه 21 اسفند 1395

نهار امروز شوید پلو با ماهیچه خواهدبود و از صبح مشغولش شدم ... یه کوچولو خونه تکونی شروع کردیم یه کوچولو... نیما و بابا ب رفتن و خرت و پرتای کتابخونه رو خریدن ...سفارش دادن البته تا برش بزنن و لمینیت کنن و غروب برن بگیرن... دیروز پیاده روی نکردم امروز هم نشد... عصر خوابدیم و بیدار شدم خواستم به نیما بگم می رم پیاده روی که گفت بیرون بارون شدید میاد...

بی خیال شدم و موندم خونه... بابا ب اومد با کلی ابزار برای ساخت... بعدم نیما اومد با چوبها... و مشغول شدن و طبقه بالاش رو ساختن... نزدیک 9 شد تموم شد و بقیه اش موند برای فردا...

بابا ب رفت و منم جمع و جور کردم...

امروز یکشنبه 22 اسفند 1395

بعد از صبحانه نیما رفت بیرون و گفت برگردم پنجره های پذیرایی رو شروع میکنم... منم خودمو با خورده کاریها و نهار سرگرم کردم... بعدش هم منتظر نیما موندم و تی وی دیدم.... نیما اومد و مشغول شد و پنجره های رو پاک کردم و بعدش هم پرده ها رو انداخت تو ماشین لباس شویی... دم پنجره ها رو تمیز کردیم و همین پروسه تا شب وقتمون رو گرفت...بابا ب صبح زنگ زد بیاد ادامه کتابخونه رو بسازه نیما گفت دیره...

من کم دلم گرفته نیما هم مزید بر علت شده...

می خواست به معنای واقعی کلمه ب ر ی ن ه به دکور و چیدمان خونه نذاشتم و به تریج قباش بر خورد...

ناراحت شد و رفت خوابید ...خوب خونه خوش نقشه نیست نمی شه خیلی دست به دکور زد... همین حالت بهترین حالته... بعد از ظهرم که یدار شد حرف نزد باهام اصلا فقط طی برنامه قبلی می دونستم که می خواد بره پیش اقای لواسانی... پیرهن سورمه ایه جا دکمه و دکمه می خواست ... اماده شدیم ورفتیم و پیرهن رو دادیم و بعدش هم بیمه نامه هاشونو دادیم و بعدم برگشتنی یه فلافل برام خرید و برگشتیم ...رفتیم خونه مامان ه ...دور زهم بودیم و امپولم رو زد بابا ب و بعدم شام خوردیم...

به شدت موقع شام حالم بد بود و نیما هم هی اصرار اینو بخور اونو بخور... گفتم قرار بود راجع به خوردن حرف نزدنیم باز به تریج قباش برخورد...من واقعا نمی دوسنتم انقدر ادم حامله دوروبرمه... مدام باید حواسم بهشون باشه...اقا اصلا حق باشما اشتباه از من نباید یه ذره مراعات کنید یه ذره اروم باشید در مقابل من...تا منم از شما ارامش بگیرم...

برگشتیم خونه و لالا...

امروز دوشنبه 23 اسفند 1395

صبح که نیما حسابی تو قیافه بود ...بابا ب اومد و ادامه ساخت کتابخونه ... منم رو کوسنی ها رو دراوردم...بالکن رو شستم و هی سری خرت و پرت کاری... نیما ککلا بامن حرف نزده جز دو کلمه جلو باباش...

پنجره اشپزخونه رو تمیز کرد و پرده اش رو انداخت تو ماشین... بخار شو رو اوردم که کابینت ها رو شروع کنیم ... کار نکرد مقل پارسال... نههار گرم کردم ... اما نیما نخورد و برای خودش یه کاسه ماست و خیار ریخت و خورد... بعدش هم گیر داد به بخار شو گفتم نمیشه ول کن..اگه گوش کرده بود اشپزخونه تموم می شد ... رفت تو اتاق خوابید و منم تو پذیرایی رو مبل دراز کشیدم...ساعت پنج اماده شد بره بیرون و بهم یهو گفت خیلی بد اخلاقی و فکر بچه دوم رو از سرت بیرون کن...اشکم همینجوری سر خوردن و اومدن تو با من قهری تو با من حرف نمیزنی بعد من بد اخلاقم اخه چرا همه به خودشون جرات توهین میدن چرا یه لحظه فکر نمی کنن چرا یه لحظه درک نمی کنن...

نماز خوندم و اشک ریختم ... اشکام بند نمی اومد نه اینکه بخوام گریه کنم نه... ساع پنج اماده شدم و یه پیام بهش دادم و رفتم بیرون...به نیت پیاده روی... بارون گرفت و شروع کردم به اشک ریختن...تنهام خیلی ... خیلی ... امروز عجب روز بدی بود... زیر یه سرسره پناه گرفتم خیس نشم... قدم زدم و قدم زدم...به حال خوش مردم حسرت خوردم و برگشتم خونه ...

نیما بهم زنگ زد گفتم اومدم پیاده روی و قطع کردم...

اومدم خونه و شروع کرد ...دست پیش گرفت پس نیوفته ... از حرفاش دیوونه شدم...خواست زنگ بزنه به مامان و همه تقصیرارو بندازه گردن اونا...تا تونستم جیغ زدم و حرفامو گفتم ...خودمو زدم ... برای اولین بار انقدر سوختم که خودمو زدم ... از خدا خواستم تو نیایی ...نیایی و قاطی این وضعیت نشید ... قاطی این تنهایی و این بی پناهی ... دلم برات سوخت تو چقدر ترسیدی از عصبانیت امروزم... تو چقدر حمع شدی چقدر ترسیدی ... چه به روز مغزت و اعصابت میاد .... بیشتر اشکام واسه تو رفته ...واسه تویی که بی پناهی ... واسه خودم که هیچ کس حاضشر نیست حساسیت منو با بارداریم ببخشه و کوتاه بیاد و مدام من باید دیگران رو درک کنم ... ببخش فرشته کوچولوی من ... ببخش که خواستم نباشی... ببخش که امروز انقدر ترسیدی ...ببخش که حرفای بد شنیدی ...ببخش که مامانت نمی خنده ببخش عزیزم... تو قوی باش ... تو خوب بود باش ... دنیای مامانت هم این شکلیه دیگه... اومدم تو اتاق نه تونستم چیزی بخورم نه کاری بکنم...ساعت 10 رفتم نماز خوندم و برگشتم تو اتاق... بارون شدید میاد...نیما گفت از پتجره ها اب میاد تو که برام مهم نبود حتی اگه خونه اتیش هم می گرفت برام فرقی نداشت... کلی کار مونده کلی خرید دارم و دست تنهام نه خواهری نه مادری نه همسر خوبی... هیچ کس هیچ کس...

منو تو تنها تنهای تنها...

بیا و با من باش و دنیامو رنگی کن... نشستم پای لب تاپ شام نخوردم در واقع از بغض ظهر تا الان چیزی نخوردم...نمی دونم چرا اشکام بند نمیاد نمی دونم چرا یه معذرت خواهی کوچیک نکرد ...چرا همه پشت سر هم دلمو شکستن...

خاطرات تلخ این روزا رو نوشتم که همه چیز از یادم بره اما مگه میشه ... مگه این اشکا این غمو می شورن...

مگه تنهایی از بین میره...

امروز سه شنبه 24 اسفند 1395

از خواب بیدار شدم و سعی کردم خودمو با کارهای خونه سرگرم کنم... از کابینتهای اشپزخونه شروع کردم بخار شو ادا در اورد...نیما باز اومد هی حرف زدن کلی گریه کردم و صبحونه نخوزده ادامه کار دادم خدا از باعث و بانی این اشکهای من نگذره...بعد از کلی جر و بحث و حرفای تکراری نیما رفت بخار شو رو بده درست کنن و منم نصف کابینتها رو تمیز کردم ...اماده شدم برم بیرون بابا ب که دم در بود و نیما هم رسید...برگشتم و نرفتم بس که نیما گیر داد که منم بیام... برگشتم و دوباره گریه ام گرفت... حالم خیلی بده بغض دارم و هیچ کس منو نمی فهمه...عزیزم ببخشید بابت این روزای بد...

نگرانتم که چیزیت نشده باشه فردا وقت سونوگرافی داریم و باز هم نگرانتم که نکنه فردا حرفی بهم بزنن که بند دلم پاره شه... اشپزخونه رو تمیز کردیم و تموم شد کفش رو هم شستیم

برای نهار اش بی لوبیا گذاشتم ... بعدش هم بابا ب اومد و سبزی پلو با ماهی اورد و یه کمی اش برد...ظهر استراحت کردم و نماز خوندم

بیدار شدم و میوه خوردم به شدت لگن درد دارم و اذیتم می کنه... بعدش هم تی وی دیدم و کتاب خوندم و مشغول موبایل و خواب...

امروز چهارشنبه 25 اسفند 1395

وقت سونوگرافی داشتیم که از پاستورنو اس ام اس اومد که به دلیل پاره ای از مشکلات نوبتتون کنسله و نیایید زنگ زدیم و گفتن تا 12 زنگ بزنید خبرتون می کنیم... چندتا مرکز سونوگرافی زنگ زدیم که همه گفتن 14 به بعد.. زنگ زدیم خانم دانشور و گفت تا سه هفته وقت دارید بعدش نیما رفت دفتر دوست داشتم بریم و قطعی خیالم راحت شه خصوصا که روزهای خوبی رو هم نگذرونده بودم...بالاخره ساعت 12 زنگ زده بود نیما و گفته بودن بیایید و برای ساعت 2 اونجا باشیم تقریبا اخرین نفر بودیم...

از صبح هر کسی اومده بود نشسته بود و کارش انجام نشده بود ...

تقریبا چهار پنج ساعت معطل شدیم که طی این مدت یه دختر شیرین زبون مدام اومد پیشمون و باهامون حرف زد و خیلی بامزه بود...یه عکس از یه جنین که بند ناف بهش وصل بود رو دیوار بود که بچهه نگاش کرد و بعدش از چند دقیقه از من پرسید که چرا کرم ریخته و هیچ جوابی نداشتم جز اینکه لبخند بزنم و از تصور اینکه تو هم یه روز ی از این حرفای بامزه بزنی دلم ضعف رفت...

ساعتها گذشتن و نوبتمون رسید... دکتر توضیح داد که دخترش باید 6 فروردین دنیا می اومد و زودتر و به صورت غافلگیر کننده زودتر به دنیا اومده و کلی برنامه ریزی کرده بوده و همش نقش بر اب شده بوده... بعدش هم گفت از عوارض تو پیری بچه دار شدنه دیگه... من فکر می کردم بچ هاش باید همسن ما باشه...

دختر کوچولومن سالم بود...

اول دسته های کوچولوشو زده بود ززیر چونه اش و بعدش هم داشت شصتشو می خورد...اما باز هم دکتر بعد از گرفتن اندازه های گفت که دخترمون ظریف و ریزه میزه اس...برگشتیم خونه و بیهوش شدیم ...از خستگی و زیادی نشستن...

دخترم خیلی خوشحالم تو هستی و قوی بودی... ببخش به خاطر اینکه ادمهای خوبی رو دور و برم ندارم تمام تلاشمو می کنم که برای تو بهترین باشم...

عزیز دوست داشتنی من نفس من...

شب یهو باباب و مامان ه اومدن و نیما شام نگهشون داشت و بعدش هم املت درست کرد و خوردیم و رفتن ...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: هشتاد,کتابی,هنوز,نامی,ندارد, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 2:25

صفحه بندی