امروز جمعه 11 فروردین 1395
قراره امروز بریم پرند و من واقعا بیزارم از این قسمت عید... نیما رفت فوتبال و برگشت و حموم کرد ...صبحونه خوردیم نماز خوندم و استراحت کردم تا ساعت 3 و کم کم اماده شدیم و راه افتادیم...
رفتیم دنبال مامان بزرگ و خاله شمسی و علیرضا رو سوار کردیم و راه افتادیم سمت پرند...تو مسیر از حرفای صد من یه غاز و بی مزه سردرد گرفتم...رسیدیم هم انقدر خونشون گرم بود که داشتم می پختم...شر شر عرق ریختم...قرار شد بریم دیگه خونه خاله زینت ...مامان بزرگ رو گذاشتیم و بعدش هم رفتیم بیرون و یه مرکز خرید رو دیدیم...
خاله شمسی برای مامان ه و یگانه و خاله اکرمش و خودش بلوز خرید که مامان بزرگ نذاشت دست خاله شمسی به مال خودش برسه...و بخشیدش به خاله زینت...
شام می خواستن جوجه کباب درست کنن که خونه رو دود برداشت و افتضاح بود...
من و نیما و علیرضا یه سر رفتیم یه هوایی خوردیم و برگشتیم...وای از این مهمونداری و پذیرایی ...
اخه چه کاریه چه دردیه؟ مجبورید مگه یا مجبوریم مگه...
نزدیک ساعت 2 بود که برگشتیم خونه و ساعت 3 رسیدیم و شبونه رفتیم دور میدون ازادی رو هم چرخیدیم...
رسیدیم خونه و تیمار و لالا....
امروز شنبه 12 فروردین 1395
صبح بعد از صبحونه نیما گفت بریم بیرون و تا اماده بشم وبریم ساعت حدودا 1 شد...رفتیم یه دوری زدیم و بعدش هم رفتیم کبابی گلبرگ برای نهار که حسابی صف بودش... من نشستم تو ماشین و نیما رفت که جا بگیره و به من خبر بده...داشتم با گوشیم بازی می کردم که یهو دیدم زندایی زهرا زنگید که میاییم خونتون و از این حرفا...
قرار شد ساعت 5 بیان....رفتم به نیما بگم دیدم نوبتممون شده و رفتیم نهار خوردیم و برگشتتیم خونه...تا نماز بخونم و میوه و اجیل و شیرینی رو شارژ کنم ساعت 5 شد...
دایی حمیدینا اومدن و یه جعبه شیرینی تر اوردن و بعد از یه ساعت نشستن رفتن...
ستاره حسابی تیپ تازه عروس زده بود ...اخه کلا کرمی با کفش پاشنه بلند چرا ؟
غروب هم خاله اکرم و علیرضا اومدن خونمون و قرار شد شب ماهم بریم خونه مامان ه اینا و فاجعه اصلی اونجا اتفاق افتاد...
وزنم شده 80 کیلو و این دیدو بازدیدا کار دستم داد حسابی... سعی کردم کم شام بخورم و کم خوردن رو باید از همین امروز شروع کنم...نه به اون وزن نگرفتن و نه به این ترکیدن...
کل مهمونی زهر مارم شد خصوصا که خاله اکرم با نیما هم حسابی بحث کرد و بیشتر پیاده روی کردن رو نروم...
امروز یکشنبه 13 فروردین 1396
صبح بیدار شدم و صبحونه ام رو خوردم...
نیما اول صبحی حسابی عصبیم کرد... و کل روزم رو ساخت
اصلا دلم نمی خواست بریم خونه مامان بزرگش...
به نیما گفتم پیاده بریم حداقل دیرتر برسیم... ساعت 2 راه افتادیم...هنوز از در نرفته تو کلی شکل وشمایل اومدن...ناهید و شوهرش و بچه های اومدن...
احوالپرسی کردیم و نشستیم...
اصلا حوصله هیچ کسو نداشتم اصلا...
نهار خوردیم و فاجعه بعد از نهار شروع شد...
پنج ساعت یه گوشه نشستم و پا درد و کمر درد پدرمو د راوردم... رفتم تو یه اتاق که نوید غرق کرده بود وبعدم یه اتاق دیگه رو هم مصطفی غرق کرده بود منم که اهل وسط خوابیدن نیستم...نیما هم که انگار نه انگار...خلاصه صبرم ساعت 6 و نیم لبریز شد و به نیما گفتم بریم خونه...
تازه ما که پا شدیم بیاییم یادشون افتاده من حامله ام و جام خوب نیست ...بیشتر هم از زر زرای خاله اکرمش ناراحت شدم...
کلا زیادی حرف می زنه و مدام هم ادم رو ناراحت می کنه...
لنگون لگون با سیاتیک گرفته راه افتادیم که مامان ه گفت خوب برو یه گوشه استراحت کن...گفتم ماشالا یه اتاق این گرفته یه اتاق رو اون منم که ادم وسط خوابی نیستم که با گفتن اسم مصطفی شاخکاش تکون خورد و صورتش قرمز شد و این بود خطر قرمز... به اسب شاه گفتم یابو ...
نسیمم که در حال رد شدن گفت این دوران دیگه تعارف ور نمی داره باید بری یه گوشه بخوابی...
هیچی نگفتم و برگشتیم خونه و نشستم گریه کردم...نیما رو هم از اتاق کردم بیرون که راحت باشم...
حالم بهم خورد از این عید و سیزده بدرش...
امروز روز امپولمم بود که کلا بیخیالش شدم دلم نمی خواد هیچ کدومشون رو ببینم...
خوابیدم بیدار شدم و یه چیزی خوردم و دوباره خوابیدم...
امروز دوشنبه 14فروردین 1395
نیما صبح بیدار شد و دوش گرفت وریشاشو زد و رفت دنبال جمع کردن مدارک برای گرفتن کد جنرال و منم موندم خونه...خونه رو گردگیری کردم و جارو کشیدم و با ملافه و زیرانداز روی فرشا رو پوشوندم... برای نهار اش داشتیم و زنگ زدم به نیما و گفت من نمی رسم و منم گرم کردم و خوردم...
امروز یه پیاده روی زیر بارونی خوب هم کردم و تاب بازی هم کردم...
نماز خوندم و دراز کشیدم که نیما اومد...اول رفته بود پیش بابام و گواهی امضا گرفته بود و مدارکش رو برابر اصل کرده بود و بعدش هم رفته بود پیش عمو محمودش همون برنامه و بعدم مدارک تکمیل شده رو برد برای بیمه پاسارگاد و برگشت...
امیدوارم زود به نتیجه برسه و زندگیمون سرو سامون بگیره و بتونیم یه خونه بخریم و از اینجا بریم و دینی گردنمون دیگه نباشه...
خوابیدیم و بعدم نزدیک ساعت 8 بیدار شدم و تی وی و شام و موبایل و کتاب...
بابا ب اومد و امپول منو زد و کلی هم طلبکار بود که اون روز رو خراب کردیم و بهشون خوش نگذشته...
بقیه که قربونشون برم زنگ نزدن یه احوالی بپرسن...
امروز سه شنبه 15 فروردین 1395
نیم امروز رفت که به اقای نادری بگه که کد گرفته و دیگه براش کار نمی کنه...جنگ اول به از صلح اخر به همین سادگی...
منم برای نهار سوپ و البالوپلو درست کردم رفتم پیاده روی کردم و بعدش هم دوش گرفتم...هنوز تو حموم بودم که نیما اومد...
نشستیم نهار خوردیم و بعدش از نهار بی هوش شدم بس که کار کرده بودم...
بعد از ظهر از خواب بیدار شدم و تی وی دیدیم و کتاب خوندم...
امروز به مامانم و مامان ه زنگیدم ...از مامان ه بابت اش تشکر کردم که خیلی سرسنگین جواب داد و خیلی زود مکالمه رو تموم کرد... مامان خودمم بدتر...خبر نداشتم این دوتا حامله ان...
تقریبا همه رو به خدا واگذار کردم...انقدر این روزا اشک ریختم و غمگین بودم...
ببخش دختر قشنگم ممنونم که تمام تلاشتو کردی که با تکونات منو قلقلک بدی...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: کتابی,هنوز,نامی,ندارد,
نویسنده:
بازدید: 7
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 2:25