امروز پنجشنبه 26 اسفند 1395
صبح نیما رفت که جواب سونوگرافی رو به دکتر نشون بده و بعدش هم برگشت و دکتر گفته بوده خیلی خوبه 20 فروردین بریم برای معاینه...نیما برگشت و برای صبحونه حلیم خریده بود و خوردیم و بعدش هم رفتیم برای خرید دوربین...
بازار چهارسوکه افتضاح بود از گرون فروشی و بعدش رفتیم سرای بزرگمهر و از اونجا خرید کردیم و برگشتیم خونه رم رو از علاالدین خریدیم...
دختر ماهم اینم دوربین برای کادوی عید تو که ازت عکسهای خوشگل بگیرم نفسم...
اوای زندگی هر چی داریم مال توست نفسم...
برای نهار شاور ما خوردیم و بعدش هم برگشتیم خونه...
رسیدیم بیهوش شدیم و بعدش بابا ب اومد و ننمی دونم چیکار داشت...
ازاده و شبنم اومدن نزدیک خونمونو و رفتیم خرید کردیم... شبنم از خونه بهش زنگ زدن که بیایی خونه و مهمون دارمی و مجبور شد زود بره ولی با ازاده کلی چرخیدیم و خرید کردیم و بعدش هم دور زدیم و حرف زدیم و اومدیم و ازاده رفت خونشون...
با نیما کتابخونه قبلی رو بردیم برای مامان بزرگ و شام هم موندیم و خاله شمسی کتلت درست کرد...بیرون یه کفش برای دخترمون خریده بودم بغل یه لنگه اش یه خط افتاده بود بعدش رفتیم عوضش کردم و خیلی خوشگله امان از تصور دیدن پاهای تپل و سفیدت تو کفش حالم خوب میشه نفس من...
برگشتیم و لالا...
امروز جمعه 27 اسفند 1395
امروز مشغول پذیرایی بودیم و کلی کار کردم...برای نهار سبزی پلو با ماهی قزل الا خوردیم و چرت زدیم و غروب رفتیم بیرون و خرید کردیم لباس زیر خریده بودم که تنگ بود عوض کردم و برای شام هم پیتزا سبزیجات و قارچ سوخاری خوردیم و برگشتیم خونه...کیف و کفش خریدم...
کمرم داغونه ها له له انقدر درد می کنه هم از کارهای خونه هم از پیاده روی زیاد و شدید امروز و هم از حضور تو و بزرگ شدن لگن ...البته قسمت مربوط به تو شیرینه نفسم...
امروز شنبه 28 اسفند 1395
امروز پذیرایی رو تموم کردیم و مشغول اون بودیم و حسابی کف رو تمیز کردیم و بعدش هم مبلا رو چیدیم و خونه تمیز تمیز شد...برای فردا فرشا رو میندازم و کارهای دیگه رو می کنم...با نیما رفتیم بیرون و عیدی خریدیم و کادو و بعدش هم یه جا نهار خوردیم من چلو جوجه و نیما قیمه و بعدش هم برگشتیم خونه و سر راه خرید هامون رو تموم کردیم ...رسیدیم و بی هوش شدیم...بعد از ظهر باز رفتیم بیرون و شیرینی و شکلات خریدیم...برگشتیم و نیما برای شام واویشکا درست کرد و خوردیم و بعدش هم بی هوش شدم خیلی درد دارم و ناراحتم فقط خدا رحم کنه....
امروز یکشنبه 29 اسفند 1395
صبح زود وقت ارایشگاه داشتم برای ساعت 6.30 ...ماشالا مادر شوهر و خواهر شوهرم رفته بودن برای خودشون وقت گرفته بودن و رفته بودن و دلشون نیومده بود که برای منم وقت بگیرن بعدش که رفتم یه وقت خیلی دیر و صبح زود نصیبمون شد ...اشکال نداره... رفتم و بعدش هم کارام تا 8 ونیم تموم شد و برگشتم خونه... کارهای عقب مونده ام رو کردم و بعدش هم باز رفتیم بیرون و دست فروشا رو دیدیم و چرخیدیم...رفتیم پیرهنمو گرفتیم و دکمه هاشو دوختم و غزن های مانتوم رو دوختم و شام سبک وبابا ب اومد و امپولم رو زد و رفت
لالا...
امروز دوشنبه 30 اسفند 1395
تا سال تحویل کارهای ریزه میزه رو انجام دادم...حموم کردم و موهامو سشوار کشیدم و لباسهامون رو اماده کردم و بعدش هم نشستیم سر سفره هفت سین...
سال نو شد و باز دلم گرفت و اشکام سرازیر شد...برای بعد سال تحویل می خواستیم بریم خونه مامانیا...
نهار اش و سبزی پلو ماهی و الویه بود...نه ربط غذا رو فهمیدم نه حجمش رو
به شدت همه سرسنگین بودن... بعد نهار بابا و بهزاد رفتن خوابیدن و بعدش هم میناا رفت تو اتاق و مامان هم نشست و تلویزیون نگاه کرد...کادو های روز زنشون رو دادم که باز کردن و گذاشتن کنار ... خیلی بی رمق و بی جون تشکر کردن...نشسیم و حدودا ساعت 6 زدیم بیرون ...هوای خونشونم دشت خفه ام می کرد... سرسمگین خداحافظی کردن و برگشتیم خونه...دلم گرفت از اینهمه بی کسی... تو این روزها اخه...الان اخه... چرا اینجوری می کنید با من...
بغضم گرفت تو مسیر اشکام سرازیر شد ...
سال نود و پنج برامون خوبی و بدی داشتی اخرت هم خوب بود هم بد...حضور دخترکم و قبولی نیما خوب بود و این حجم تنها موندن بد زجر اور و غیر قابل تحمل..
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: هشتاد,کتابی,هنوز,نامی,ندارد,
نویسنده:
بازدید: 7
تاريخ: پنجشنبه
2 شهريور
1396 ساعت: 2:25