برگ صد و شصت و یکم از کتابی مه هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز شنبه 1 آبان 1395

امروز اخرین استخرم رو هم می رم البته اگه ان شالا باردار بشم... این هفته هفته طلایی تخمک گذاری بر اساس برنامه بانو یاره... امیدوارم بشه...اولین تلاشمونو که طبق برنامه ریزی باید برای روزای یکشنبه و سه شنبه و پنج شنبه و شنبه بعد شانسمونو امتحان کنیم

ان شالا هر چی خیره و هر چی خدا صلاح می دونه همون اتفاق برامون بیفته...

رفتم استخر و احساس کردم ترمز ماشین خوب کار نمی کنه...

یه ساعت شنای دلچسب و بعدش هم برگشتم و تو یه چراغ قرمز تو یه سانتی یه اتوبوس ترمزم گرفت و فهمیدم بله خوب نمی گیره این ترمز... می خواستم برم تره بار وخرید کنم که بی خیال شدم و نرفتم... برگشتم خونه و بعد از جابه جایی وسایل... شروع کردم برای نهار اماده شدن... خوراک مرغ بار گذاشتم ...با نیما صبحونه خوردیم و بعدش هم نشستم پای لب تاپ و خاطره نویسی ...تقریبا هفته اخر مهر هیچی ننوشته بودم... جالبه که یه عده نظر می دن مضخرف می نویسم... من فقط و فقط هدفم از نوشتن اینه حرفایی رو که به کسی نمی تونم بزنم اینجا می نویسم و نه می خوام نویسنده باشم و نه علاقه ای دارم وبلاگم برای دیگران جذاب باشه فقط درد دله... همین و بس...

اصلا حوصله زنگ زدن به مامان رو نداشتم... و ندارم و نمی خوام زنگ بزنم چون کلافه ام می کنه با حرفاش... تا حالا شده با یکی برخورد کنید که تن صداش هم انرژی منفی داشته باشه؟

به کارای بیش از حد خونه رسیدم که تمومی نداره...

بعدش هم اماده شدم و رفتم بیرون و موز خریدم...برگشتنی بابا ب رو دیدم ...اصلا دوست نداشتم منو با این مانتو روشن و اینهمه موز ببینه...

برگشتم خونه و جابه جا کردم و میوه شستم و نشستم پای تی وی...نیما اومد و باهم نهار خوردیم و من نشستم پای خوندن یه کتاب جدید...

پی دی افه و ریختم تو گوشی... جن نامه اثر هوشنگ گلشیری...نمی دونم چرا کششی نداره داستان برام...

تا اخر شب تو مثلث موبایل و تی وی و کتاب چرخ زدیم و...

نیما غروب بیرون رفت و بابا ب یه سر اومد خونمون و رفت...

امروز یکشنبه 2 آبان 1395

امروز به دلخواه نیما نهار می خوام کوکو سیب زمینی درست کننم... چندتا هم فلافل می زنم تنگش چون ما عاشق فلافلیم... تا ظهر مشغول درست کردن فلافل بودم و بعدش هم مشغول تمیز کاری در اثر پخت... کمی استراحت و کتاب

نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش استراحت و امتحان شانس و خواب و حموم و نماز...

روزی یه تسبیح صلوات و خوندن سوره یاسین رو گذاشتم تو برنامه ام تا زمانی که حامله بشم و بچه ام به دنیا بیاد...

به امید خدا...تلفن زدم مامان و نتیجه دادگاه رو پرسیدم...

عجیبه تو حکم موقت دیدار از پنجشنبه ساعت 12 تا جمعه ساعت 5 بود حالا که حکم دایم اومده شده از پنجشنبه ساعت 12 تا جمعه ساعت 12 یعنی فقط 24 ساعت و این مضخرفه

قانون می گه حداقل دیدار 48 ساعته تازه در بدترین شرایط اونوقت مجری قانون می زنه 24 ساعت

متاسفم برای مجری های قانونمون ...واقعا متاسفم ...حالا باید از طریق یه وکیل اعتراض بزنه...

شماره ثمین رو دادم بهش و قرار شد بره و باهاش مشورت کنه...

خدایا ما امیدمون به توههه...تو صبرت زیاده اما ما صبرمون کمه طاقتمون تاب شده به صبر ما نگاه کن خدای خوبم ... کمک کن مینا رو... همیشه گفتم من بنده بدی هستم اما تو که خدای خوبی هستی تو به اندازه خوبی خودت به ما نعمت بده ... رفتیم خونه مامان ه اینا... نیما سر راه رفت پیش دوستش نیما که فردا قراره برن کوه هماهنگیای اخرشون رو بکنن... دور همی خونه مامان ه خوب بود ...

بابا ب گوشت چرخ کرده خریده بود و من بسته بندیش کردم... شام خوردیم و مامان ه برامون از شمال زیتون و دستمال مرطوب و یه جفت جوراب کادو اورده بودش...

عدسی شام دیشبشونم هم برامون نگه داشته بودن...

ساعت 1 بود برگشتیم و خوابیدیم...

امروز دوشنبه 3 آبان 1395

برای نهار گزارش خواهیم خورد... بی کارم و نشست پای لب تاپ تبدیل فایلا و دیدن دانلودها... یه کتاب ریختم تو گوشی تا بخونم....جن نامه اثر هوشنگ گلشیری... جذابیت زیادی نداره اما یه قانون داریم وقتی شروع کردی باید تمومش کنی و کتاب رو بخونی...خودمو رو تو خونه مدام سرگرم می کنم انقدر برای خودم کار می تراشم که حد نداره... امروز دست شویی رو شستم و جاصابونیها رو سرو سامون دادم... وقتی همه چیز مرتب می شه ادم لذت می بره... بعدش هم کشوها رو مرتب کردم... لباسها رو جمع کردم و مرتب کردن کشوها ... نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم یه چرت کوتاه و بعدش هم نشستیم به تی وی دیدن و کتاب خوندن و با موبایل سرگرم بودیم...

شب نود دشت نیما نود دیده و منم کندی کرش بازی کردم...با تمام وجودم این روزا دعا می کنم خدا منو بخشیده باشه و کمکم کنه...اصلا دوست ندارم به خاطر اشتباهات من نیما هم زندگیش سخت شه... و خدا رو قسم دادم به بزرگیش که منو ببخشه

امروز سه شنبه 4 آبان 1395

نیما صبح رفت گرمسار بگی نگی صبحونه خوردم...تنهایی هیچی مزه نمیده...می خواستم واسه نهار کشک بادمجون بزارم...حتی رفتم کشک خریدم اما نظرم عوض شد و پلو تن گذاشتم...ساعت ده زنگ زدم نیما هنوز نرسیده بود...پیش خودم گفتم تا ساعت 1 میاد ... اشتباه کردم...نیما کارش خیلی تو گرمسار طول کشیده بود...منم هی خودم و با کتاب و تی وی و صلوات و ... سرگرم کرده بودم... ساعت 6 رسید...حموم کرد و بعدش یه چرت زدیم باهم... امروز روز امتحان شانسممون بود و تمام تلاش خودمونو کردیم...

امیدوارم خدا هم کمکمون کنه... هیچ چیزی اندازه شنیدن صلواتهای اروم نیما تو لحظه های اخر لذت نداره... خوشحالم که تو هم توکل کردی

بعدش هم جلو تی وی بودیم ...امروز برنامه کلا تغییر کرده بودش نرفتیم خونه مامانینا...فردا میریم فردا

امروز چهارشنبه 4 آبان 1395

وای که چقدر روزای رفتن به خونه مامانینا سخخته و ازار دهنده... خیلی سنگینه برام رفتن...تمام تلاشمو کردم از پله های مترو اروم پایین برم... و از پله اتوبوس نپرم... تمام تلاشمو کردم اروم راه برم و کاملا دل بدم به موسیقی تو هدفون...

رسیدم مامان نبود به موبایل و تلفن هم زنگ زدم جواب نداد...دم در وایساده بودم اومد... لباسای مینا رو داده بود به یه زنی که دستفروش بود بفروشه... زنه هم گفته بود واسه هر لباس 10 تومن می دم...اونم لباسای به اون خوشگلی...

گفتم بگیرشون می ذارم تو دیوار و شیپور ... اخه خیلی حیف بودن لباسای به اون قشنگی که یه بارم پوشیده شده ...

رفت گرف اورد و منم خودمو با عکس گرفتن و گذاشتن تو شیپور مشغول کردم...

مامان تازه اخبار سربازی رو شنیده و یه موضوع جدید واسه گریه کردن پیدا کرده... دیگه اصلا برام مهم نیست گریه هاش...

بهش هم گفتم...گفتم سربازی مشکل بهزاده خودشم بره به من چه؟ گریه هاتم نگه دار بزار بهزاد بیاد بشین جلوش گریه کن مگه مشکل منه... زبون نفهم به معنای واقعی کلمه و هر روز باعث می شه همه بیشتر ازش فرار کنن...

واسه فرار از سربازی می خواد زود براش زن بگیره و هی به من میگه کسی رو سراغ نداری؟

گفتم نه کدوم دختری رو بدبخت کنم؟

بیاد توی نکبت رو ببینه ما تحمل می کنیم بسه دیگه... دستاشو رو به اسمون گرفته که خدایا اسباب زندگی بچه ام رو جور کن من رو به این و اون نندازم...

اینم مادر ما...واقعا براش متاسفم

برای خودمم به خاطر داشتن یه همچین وصله ناجوری متاسفم...

مینا اومد و یه خورده حرف زدیم.... بعدم رفتیم بیرون و مرکز خرید بزرگ بازار ملل رو دیدیم...

خیلی همه چی برند و گرون بود اصلا خوشم نیومد...

بعدش هم برگشتیم و کلی خوراکی خریدیم...براش چندشنبه با سینا ضبط کرده بودم گذاشتم و دیدیم و در حین دیدنش بودیم ... که نیما هم اومد تموم شد و بعدش سریال جدید شبکه دو یعنی هشت و نیم دقیقه شروع شد...

بابا هم اومد... بهزاد رفت حموم و مامان شروع کرد راجع به سربازی با بابا حرف زدن حرف که نه اعصاب خورد کردن...

بابا هم صداش رفت بالا...نیما هم گفت اخه به شما چه سربازی رفتنش؟ باید بره دیگه همه می رن ...

حرفایی که اصلا فایده نداره...

لباس پوشیدم و اماده برگشتن شدیم و اومدیم...

مامان دم در مراسم زورچپون شیره رو راه انداخت...منم گفتم نمی خوام از قبلی هم دارم ...می خوام چی کار اخه...نیما گفت اون ربا هم همینجوری مونده...مامان هم گفت پس بیاریید...یعنی نماد یه ادم بی تعادل یا صفر یا صد...

امروز پنجشنبه 5 آبان 1395

صبح بعد از گرد گیری و اماده کردن بساط صبحونه نشستم پای تی وی و منو تو پلاس...نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم...نیما رفت...من جارو کشیدم و برای نهار ماهی درست کردم و گذاشتم تو فرو بعدش هم انار دون کردم... حموم کردم و لباس شستم... بعدش هم منتظر نیما موندم تا بیاد و نهار بخوریم...زنگ زدم و حال مامان ه رو پرسیدم...حالش خوب نبود و احتمالا باید عمل کنه... نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت و امتجان شانس تو روزای طلایی... چرت و ... خواب بودم که مینا زنگ زد اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم... مینا می خواست با مهیار بیاد خونمون...نمی فممشون من که گفته بودم ما برنامه داریم حالا می خوای راه بیفتی بیایی اینجا دقیقا امروز...وای خدایا... پا شدم و رفتم حموم ...نماز خوندم و یاسین... شام اماده کردم و بعدم میوه شستم و چیدم تو ظرف...چایی دم کردم... می خواستم بریم به مامان ه سر بزنیم و اینکه خونه مامان بزرگ بریم که کنسل شد...

مینا و مهیارم اومدن... چقدر دین مهیار خوبه...اما به شدت احساس غریبگی می کنه این بچه به شدت...یه خورده نشستن و رفتیم بیرون ... به قصد شهر کتاب رفتیم... سر راه از بازر موبایل برای گوشی مینا قاب خریدیم...بعدم از شهر کتاب کتاب رنگ امیزی بزرگسال... ذرت مکزیکی و خرید از خانه کاشانه... بعدم تو هفت حوض چندتا عکس گرفتیم و برگشتیم خونه...همین دور کوچیک چندساعت شد...برگشتیم و جنگی شام رو اماده کردم و از ترشی گوجه سبزم هم خوردیم و مینا و مهیار هم خیلی خوششون اومد...مینا و مهیار تا ساعت 11.30 بودن و بعدش رفتن...مامان ول کن ماجرای شیره نیست و باز شیره رو فرستاده بود و شیره ریخته بود رو صندلی ماشین میننا...رفتنی کهنه خیس بردی و پاکش کردیم...رفتن و ماهم یه سر رفتیم خونه مامان ه و سری زدیم و احوالی پرسیدیم و برگشتیم ساعت 1 بود...نشستم به دیدن تکرار سریال شبکه دو...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی