برگ صدو پنجاه و پنجم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز پنجشنبه 1 مهر 1395

امروز ساعت تقریبا 9 شد تا صبحونه بخوریم و وسایلمون رو جمع کنیم و راه بیفتیم... راه افتادیم و حرکت کردیم به سمت تهران... تقریبا تو کل مسیر خواب بودم و نیمه بی هوش... هی بیدار می شدم و هی می خوابیدم... نمی دونم چرا اینطوری ام...کلا یهو بیهوش می شم...تو مسیر توقف زیادی نداشتیم فقط تو سبزوار وایسادیم و بنزین زدیم و چایی خوردیم و تا شاهرود اومدیم و نهار خوردیم و بعدش هم تا گرمسار یه سره اومدیم... تو کرمسار دم دانشگاه کار داشتیم که وایسادیم و نیما بیمه نامه های مسولین داشنگاه رو داد و برگشتیم به سمت تهران... پاکدشت خیلی شلوغ بود و کلا ملت هم خیلی بد رانندگی می کردن... با سلام و صلوات رسیدیم خونه و ...جابه جایی و دوش گرفتن و خواب... بقیه کارها رو گذاشتم برای فردا...

امروز جمعه 2 مهر 1395

صبح نیما رفت فوتبال و منم بعد تقسیم سوغاتی ...به مامان زنگ زدم قراره امشب برن برای اشنایی با خانواده کاندید ازدواج با بهزاد...مامان گفت شما هم بیایید.. ماهم نهار خوردیم و استراحت کردیم و اماده شدیم و رفتیم تقریبا ساعت 5 بود رفتیم... بعدش هم با بهزاد و مینا رفتیم گل فروشی و گل و شیرینی خریدیم....مامان ه هم قبل اومدن ما گفت بریم سوغاتی مامانمینا رو هم بگیریم و بعدش بریم... خدا رو شکر خانواده خوبی بودن و نرمال به نظر می رسیدن ولی به شدت برادر جدی و اخمویی داشت... که کلی هم تعریف کرد از عروس خانوم... عروس شیمانامیست شبیه ثمر تو عشق ممنوع... دختر مهربون و دلنشینی به نظر می اومد که فهمیدم می شه ساعت ها نشست و باهاش حرف زد... یه ساعت و نیم مجلس طول کشید و بعدش هم برگشتیم خونه و تا شرح ما وقع کنیم برای مینا و برگردیم ساعت 1 شد... خدایا مینا خیلی دلش شکسته خیلی زخم خورده خودت نگهدارش باش... خودت حفظش کن...

امروز شنبه 3 مهر 1395

صبح امروز مینا و مامان رفتن دم مدرسه مهیار و دیدنش و مینا عکس هاش رو برای منم فرستاد دلم ریخت از دیدن قیافه داغون مهیار ... الهی خودت گره از مشکل مینا و مهیار باز کن...صبح رفتم نون خریدم و برگشتم و بعدش رفتم کتف مرغ خریدم و اومدم سوپ گذاشتم و با بقیه اش هم برای نهار زرشک پلو با مرغ... با مامان حرف زدم و خونه رو گردگیری کردم و جابه جایی وسایل و بعدش هم نشستم پای تی وی و موبایل... امروز همش بدو بدو کردم و نهار مفصلی درست کردم...نیما اومد و نهار خوردیم و جمع و جور کردم و بعدش هم چرت بعد از ظهری...نماز خوندم و بعدش هم تی وی دیدیم و بق رفته و اومده و بعدش هم رفتیم خونه مامان بزرگ سوغاتی هاشون رو دادیم... سر راه هم از داروخونه قطره خریدیم که خودش کلی داستان داره....

امروز یکشنبه 4 مهر 1395

صبح رفتم پیاده روی و ورزش کردم و برگشتم صبحونه رو اماده کدم و نشستم به دیدن تکرار برنامه و نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم... نهار داشتیم و خیالم راحت بود پای تی وی و موبایل بودم و کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده رو شروع کردم به خوندن... دلم پیش مینا و مهیاره و هر چند صفحه که می خونم بر می گردم چون متوجه نمیشم که چی شد داستان... خدایا فقط دعا می کنم...امروز رفتم بیرون و از خانه کاشانه برای نیکان به مناسبت شروع سال تحصیلی دفتر و برگ یادداشت و جامدادی خریدم بعد برگشتم و برای مامان ه یه مجسمه فرشته خریدم... اومدم خونه و منتظر نیما موندم تا بیاد که نهار بخوریم...نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم یه چرت کوتاه... برای شب هم رفتیم خونه مامان ه اینا...سوغاتی نسیم اینا رو هم بریدم و بعدش هم دور هم بودیم و شام خوردیم و تی وی دیدیم و تقریبا ساعت 1.30 برگشتیم خونه....

امروز دوشنبه 5 مهر 1395

رفتم پیاده روی و برگشتم...امروز یه اقایی در حین دوییدن خورد زمین و فکش شکست و خونش دور تا دور میدون ریختش...بعد از پیاده روی برگشتم و صبحونه رو اماده کردم و دوش گرفتم... بعدش هم منتظر نیما موندم بیدار شه و صبحونه بخوریم...تکرار بفرمایید شام دیدیم و بعدش هم نیما رفت و من موندم و خندوانه و ... کتاب و درست کردن نهار و ...یه خورده امروز خونه رو جمع و جور کردم و کمد رو سرو سامون دادم...لباسهای شسته شده رو جابه جا کردم و مرتب سازی کشو... با مامان حرف زدم از اون ناله و گریه از منم دلداری... اخ که این روزها چقدر سخته...

نبودن مهیار و درد دلتنگی براش به شدت ازار دهنده اس و هیچ چیزی نمی تونه قلبمون رو اروم کنه...دیروز وقتی بیرون بودم دلم می خواست بدونم بچه هایی که از مدرسه تعطیل می شن کلاس چندمی ام دلم می خواست بپرسم کدوموتون کلاس دومی هستید که بغلش کنم که بگم دعا کن برای مهیار ما...

نیما اومد و نهار خوردیم و جمع و جور کردن و بعدش هم استراحت و کتاب و... تا اخر شب که بشینیم پای برنامه 90 ...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 9:55

صفحه بندی