برگ صد و پنجاه و نهم از کتابی که نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز چهارشنبه 21 مهر 1395

روز عاشوراست... خونه رو گردگیری کردم نمی دونم این همه خاک از کجا میاد؟ کیسه جاروبرقی پره و بی خیالش شدم... نیما بیدار شد و باهم رفتیم بیرون و یه دوری زدیم و بعدم رفتیم خونه مامان ه... نشستیم دور هم بودیم و نهار خوردیم و بعدم برگشتیم خونه...کاملا یهویی رفتیم...برگشتیم و رفتم حموم و نماز خوندم و نشستم پای کتاب...

من پیش از تو تموم شد و اخرین صفحاتش به شدت اشک منو در اورد و به فکر فرو برد...

شب یه فیلم ترسناک می داد که هم دلم می خواست ببینم هم می ترسیدم... در حین دین فیلمه همسایه بالایی برامون نذری اورد و بعدش هم خیلی بد در زد طوری که جیغ کشیدم ... نمی دونستم چه طوری بگیرم نذری رو ... بهش گفتم جیغم به خاطر فیلم ترسناکی بود که داشتم می دیدم...نشستم ادامه فیلمو با نیما دیدم که ترسم کم شه...

کنار هم بودیم و دعا خوندم و شام خوردیم و بعد هم برنامه فردا و خوابیدم...

امروز پنج شنبه 22 مهر 1395

قراره برم خونه دوستم و باید ساعت 10 راه بیفتم بعدش هم قراره برم خونه مامانینا مهیار رو ببینم... ساعت 0 راه افتادم و تقریبا ساعت 11.45 رسیدم ... نزدیکای دم خونشون بودم که یکی منو صدا زد ...شبنم هم همزمان با من رسید... رفتیم و ازاده در حال لازانیا درست کردن بودش...رسیدیم و گفتیم و خندیدیم و یه خورده خوراکی خریده بودم جابه جا کردیم...میننا هم رسید و بعد هم دور همی و حرف و گپ و نهار و بعدش هم باز گپ و هله حوله و ....

اخ که عاشق این دور همی های دخترونه ام یاد قدیما و بچه تر بودن می افتم...تا ساعت 5 بودیم و بعدش هم برگشتیم

من اومدم خونه مامانینا...

رسیدم مینا و مهیار داشتن می اومدن دنبال من...رفتیم خرید کردیم و برگشتیم...مهیار رو بغل گرفتم و خواستم فشار بدم که گفت کتفم درد می کنه مصدوم شدم...الهی بمیرم برات بچه...گل مزه اش خیلی بزرگ شده

مهیار با ما غریبه شده می دونه مهممونه و باید بره... الهی بمیرم برات عروسکم...

چقدر هم خوشگلتر شده یا نمی دونم چون دیگه پیشمون نیست عزیز تر شده...

تا رسیده بود خونه مامان جون زنگ زده بود به من...الهی دورش بگردم... نیما بهم گفت... باهاش کلی بازی کردم و خاطره اینکه دیروز چقدر ترسدم رو براش تعریف کردم و کلی خندید... عاشق خنده های کسی شدید؟ طوری که وقتی می خنده دلتون تنگش شده و چشاتون پر اشک شه؟

امروز برعکس تصوراتم پیش رفت و فهمیدیم خبری از ماهی نیست...

تلاش اول موفقیت امیز نبود البته تو روزش هم نبود ان شالا هر چی خیره هیچ چیز رو از خدا به زور نباید خواست ... ان شالا ماه بعد...

خدایا به امید تو...

شب برگشتیم خونه و غمگینم خیلی غمگین...

امروز جمعه 23 مهر 1395

از ساعت 2 نصفه شب با دل درد بیدار شدم ...از اون دل دردای عجیب غریب که با دوتا قرص و دوتا شیاف دیکلوفناک هم اروم نشد تا ساعت 8 صبح به خودم پیچیدم و ساعت 8 تازه خوابم برد...

امروز به صورت خزنده فقط تو خونه خزیدم...نیما رفته فوتبال اومده و صبحونه اماده کرده و جمع کرده و بعد هم نهار رو روبه راه کرده... منم همش دراز کش بودم... خوابیدم و بیدار شدم...کتاب من پس از تو رو شروع کردم... بعدش موبایل و بازی و ... تی وی ...تا اخر شب برنامه همین بوده...

تو تلگرام احوال ماماه رو پرسیدم و اصلا نتونستم زنگ بزنم جایی اصلا حال خوبی نداشتم...هم به شدت غمگینم هم می ترسم...

اشتباه کردیم تو روزی که موقع اش نبود امتحان کردیم تصور بد نازا بودن اومده سراغم... البته با این شرایط روحی فکر نمی کنم از پسش بر بیام...بدم میاد از اینکه همیشه نقش ادم قویه رو داشتم بدم میاد...

و می توسم شرمنده نیما دیگه زندگیم هم بشم...

شرمنده شوهری که دلش بچه می خواد ... شوهری که تمام هم و غمش منم

و من تمام فکرم هنوز تو خونه پدری جا مونده... اگه زندگی مینا درست بود و این مشکلات نبود یا حداقل یه طلاق منطقی داشتن انقدر تشنج نبود...

اما سعی می کنم باز هم قوی باشم... و توکلم به خداست برای ماه بعد

هر چه که خدا برای ما صلاح بدونه و من با تمام قلبم راضی ام به رضاش... و هیچ وقت نمی گم چرا؟ هر چی تو بگی خدا...

من بنده خوبی نبودم و تا همینجاشم تو بهترینها رو برام ساختی...

امروز شنبه 24 مهر 1395

این روزها با نیت تقویت قوا و ارامش بدنی و اینکه قصد دارم باردار بشم ورزش صبحگاهی رو از پیاده روی تند و ورزش های نفس گیر تبدیل کردم به نرمشهای کوچیک تو خونه...

بیشتر دارم استراحت می کنم و مطالعه...

و بیشتر فکر درگیر مینا و مامان و مسایل و حواشیشونه...

صبح زنگ زدم به مامان ه ببینم که نسیم اینا رفتن دکتر و اینکه خودش بهتر شده یا نه که گفت حالا که بچه ها اینجان شمام امشب بیایید کفتم به نیما بگم خبر می دم ولی احتمالا بیاییم...

رفتیم با نیما تا بیمه که دفترچه بیمه ام رو برای یه ماه دیگه تمدید کنیم کمر درد شدیدی داشتم اما خدا رو شکر خدا هوامو داشت... نمی دونستم سیستم شماره ایه و رفتم و دفترچه ام رو گذاشتم و دختر پشت پیشخوان گفت برو شماره بگیر...شماره 348 رو گرفتم و باجه شماره 325 رو اعلام کرده بود و دریغ از یه صندلی... یهو یه خانومی اومد و شماره اش رو داد بهم 340 بود کلی دعاش کردم هنوز خانومه نرفته بود که یه اقایی اومد و گفت دخترم بیا شماره منو بگیر حالا حالاها کارم راه نمی افته شماره اش 336 بود و تا شماره رو داد بهم یه باجه شماره رو اعلام کرد...خدا رو شکر سریع دفترچه رو دادم و تاریخ زدن و برگشتیم...سر راه نیما رفت و یه کار انجام داد و بقیه مسیر رو من نشستم و اومدیم خونه و دم در هم بابا ب رو دیدیم...عصبانی بود به خاطر کارهای مصطفی و ندونم کاریهاش و حماقت نسیم برای حامله شدنش...

نهار اماده کردم و منتظر نیما موندم که بیاد و بخوریم

تا اون موقع بکوب نشستم پای خوندن من پیش از تو ...چقدر دلنشین و چقدر جمله های خوبی داره که خودش می ره و تو ناخوداگاهتون جا خوش می کنه... فم کتاب رهاتون می کنه و می فهمید که جمله های امید بخش بیشتر یادتون میمونه

بعد از نهار چرتی زدیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان ه اینا ... دور هم بودیم و حرف زدیم و شام خوردیم...به شدت به غذا بی میل شدم و نمی تونم چیزی بخورم...نه هوس چیزی می کنم و نه موقعی که حالا مثلا هوس کردم غذا از گلوم پایین می ره...

نسیم برای سالگرد ازدواجمون دستبند چرم خریده بود و برای تولد من یه تی شرت و برای سوغاتی ز مشهد هم شیرینی نارگیلی اورده بودش...

بابا ب راجع به این از من پرسید که مامانمینا در جریانن که ما قصد بچه دار شدن داریم؟ که گفتم نه ...راستش مامانم اصلا حوصله حرفی غیر مهیار رو نداره...

و شرمندگی بیش از حد به خاطر مادری که نمی تونه فقط خودش فقط خودش رو مدیریت کنه و تمام بار منفیش رو میندازه رو دوش یکی دیگه...

امروز یکشنبه 25 مهر 1395

باید برم حضور غیاب اداره کار امروز... بیدار شدم و صبحونه خوردم و اماده شدم و رفتم... رسیدم حضور زدم و برگشتم...از عجایب اینکه رو زمین تبلیغات زده بودن شرکت در لاتاری امریکا و ثبت نام تو انقلاب انجام می شد...

بعدم اینکه کمرم داشت نصف می شد و نمی تونستم برگردم و دعا دعا که تروخدا یه جای خالی تو مترو پیدا کنم ولی نشد که نشد...اومدم خونه و استراحت کردم فقط چایی نبات خوردم و دراز کشیدم...

نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم و تصمیم گرفتیم ساعت 5 بریم تره بار خرید کنیم...

ساعت 5 رفتیم تره بار و از مرغ و ماهی و میوه و سبزی و ...خریدیم و اومدیم دلاوران و یکی دو مدل میز کامپیوتر و بعدش هم انتخاب کردیم و قرار شد بیام کتابها رو جمع کنم و مرتب کنم بینم کدومش به دردمون می خوره و بعدش بریم سفارش بدیم...باید کم کم اتاق رو مرتب کنم...

همین رفت و امد و نگاه کردن ساعت شد 9... مامان ه زنگید که بیایید اینجا که گفتیم مرغ ها رو باید سروسامون بدیم...نشد بریم و موندیم و کلی کار کردم و فریزر رو مرتب کردم ...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی