امروز پنجشنبه 11شهریور 1395
صبح رفتم ورزش کردم و برگشتم دوش و بعدش هم منتظر موندن و دیدن منو تو پلاس و صبحونه خوردن ... بعدش هم کتاب خوندم... کافکا در کرانه رو شروع کردم و دارم می خونم... تا بعد از ظهر که نیما بیاد کتاب خوندم و برای نهار غذای اختراعی خودم یعنی ویکلا پلو رو درست کردم... ویک به لاتین یعنی هفته ...یعنی هرچیزی که طی هفته در یخچال بوده رو با پیازداغ و زعفرو تفت داده و لا به لای پلو ریخته و دم می کنیم...ویکلا پلو شما ماده است...نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم و غروبم رفتیم خونه مامان بزرگ...امشب ایران اولین بازی مقدماتی جام جههانی رو داره و با قطر تو ورزشگاه ازادی بازی می کنه... ما از همه زودتر رسیده بودیم بعدش مامان ه اینا اومدن و...
نشستیم پای فوتبال... نود دقیقه بازی راکد و بعدش طوفانی دو هیچ ایران برد و کلی جیغ و داد کردیم...
بعدش هم جمع و جور کردیم...خاله برای شام البالو پلو درست کرده بود... ساعت تقریبا 12 بود که شام خوردیم...
بعدش هم تا دو بودیم و برگشتیم این بار قدم زنون و اروم....
امروز جمعه 12شهریور 1395
نیما صبح رفت فوتبال و منم بیدار شدم و بعد از جمع و جور کردن و اماده سازی صبحونه نشستم پای تی وی... بعدش هم نیما اومد و قرار بر این شد بریم خونه مامان ه...
از قبل من با دوستام قرار گذاشته بودم برم تجریش و چقدر دلم هوای تجریش گردی داشت اما نشد دیگه تقریبا همه بی میل بودن و برنامه شون جور نبود... خلاصه برنامه کنسل شد و قرار شد برای نهار بریم خونه مامان ه اینا...
نیما اومد و دوش گرفت و تعجب کرد چرا من نرفتم... صبحونه خوردیم و بعدش هم نیما یه چرت زد و منم کتاب خوندم... ساعت تقریبا 12 بود رفتیم خونه مامان ه... مانتو جدیدم رو پوشیدم چون کلی ذوق داشتم امروز بپوشم برم تجریش حالا که نشد باید بپوشم که تو دلم نمونه حداقل... مامان ه باورش نمی شد که خودم دوختم و فکر کرد خریدم بعد که گفتم دوختم کلی کف کرد و ...دور هم بودیم و برای نهار ماهی خوردیم و کلی خر کیف چون ماهیا جدید بودن برام و من عاشق ماهی... تقریاب ساعت 5 نسیم اینا هم اومدن...برای بابا ب از اهواز خرما فرستاده بودن و برای ما هم دو مدل گذاشت...دور هم بودیم و تی وی دیدیم و بعدش هم تا شب تقریبا بودیم و اینترنت رو به نفسمون کشیدیم...برای شامم موندیم ودور هم واویشکا خوردیم و بعدش هم تقریبا ساعت1 برگشتیم خونه و لالا....
امروز شنبه 13 شهریور 1395
صبح زود بیدار شدم و رفتم ورزش کردم و تقریبا 40 دقیقه شد و برگشتم...
صبحونه رو اماده کردم و رفتم حموم ...نشستم پای تی وی تا نیما بیدار شد و صیحونه خوردیم... نیما رفت و من نهار درست کردم ... بعدش هم پای لب تاپ و ضبط برنامه و تبدیل بودم... یه سر رفتم داروخونه و به دلیل یبوست شدید داروی کلونوسکوپی گرفتم و اومدم خونه و درست کردم و خوردمش ولی تاثیر انچنانی نداشت ...جز خواب شدیدی که تو بدن من ایجاد کرد...کلا امروز بی هوش بودم از این ور به اون ور قل خوردم فقط...تقریبا ساعت 9.30 شب تاثیر گذاشت و بالاخره خلاص شدم...نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم بیهوش شدم... هی می خوام یه کار مثبت بکنم نمیشه... شب دوست نیما اومد دم در و رفتن بیرون و دو ساعتی باهم حرف زدن و نیما برگشت خونه...تی وی دیدیم و بعدم لالا....
امروز یکشنبه 14 شهریور 1395
امروز بعد از ورزش و اماده سازی بساط صبحونه و راه انداختن نیما نشستم پای درست کردن یه زیر لیوانی...تقریبا دو ساعت وقتم رو گرفت چون به شدت تفریحی کار کردم بعدش هم ازش عکس گرفتم و گذاشتم اینستا و بعدش هم نهار درست کردم برای نهار خوراک لوبیا و فلافل درست کردم...نیما اومد و باهم نهار خوردیم و بعدش هم من نشستم پای کتاب خوندن و نیمه بی هوش بودم برای غروب هم اماده شدیم و رفتیم خونه مامان ه اینا...
مامان بزرگ اینا اونجا بودن و رفته بودن دکتر و بعدش هم رفته بودن خونه خودشون...
دور هم بودیم و شام خوردیم و حرف زدیم و تی وی دیدیم...نسیم اینا برای حوادث اخیر ماشینشون قربونی کرده بودن و برای مامانینا هم گذاشته بودن... که مامان ه اخر شب داد اوردیم...
شبم پیاده برگشتیم و کلی از پیاده روی در هوای خنک لذت بردیم...
امروز دوشنبه 15 شهریور 1395
صبح رفتم ورزش کردم و برگشتم خونه...حموم و بساط صبحونه بعدش هم اماده سازی نهار... امروز فسنجون... امروز کلا درگیر اماده سازی نهار و مخلفات دور و برش و خوندن کتاب کافکا درکرانه بودم... یه افرین به خودم که زنگ زدم به نسیم و بابت قربونی تشکر کردم و لی خیس عرق شده بودما خیس...نمی دونم کی قراره این سیستم تلفن زدن من درست بشه... کلا انرمالم در این قضیه...
امروز یه فکری به سرم زد دوست دارم یه جمعیت حامی زنان تنها راه بندازم زنایی که جدا شدن یا بچه دارن...یه سری کلاس برای تربیت اعضای خانواده و اطرافیان واسه اینکه شرایط اون ادم رو درک کنن و جلوگیری از طلاق های بیشتر...نمی دونم باید کجا برم واسه اینکه یه سری امکانات در اختیارم بزارن بابت این قضیه ...
نمی خوام جلسات به صورت متکلم وحده باشه دوست دارم همه صحبت کنن و یه جوری مشکلات ادمها حل شه...امیدوارم بشه و بتونم...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 4
تاريخ: شنبه
20 شهريور
1395 ساعت: 13:39