برگ صد و شصت و دوم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز پنجشنبه 6 آبان 1395

صبح بعد از گرد گیری و اماده کردن بساط صبحونه نشستم پای تی وی و منو تو پلاس...نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم...نیما رفت...من جارو کشیدم و برای نهار ماهی درست کردم و گذاشتم تو فرو بعدش هم انار دون کردم... حموم کردم و لباس شستم... بعدش هم منتظر نیما موندم تا بیاد و نهار بخوریم...زنگ زدم و حال مامان ه رو پرسیدم...حالش خوب نبود و احتمالا باید عمل کنه... نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت و امتجان شانس تو روزای طلایی... چرت و ... خواب بودم که مینا زنگ زد اصلا نفهمیدم چی گفتم و چی شنیدم... مینا می خواست با مهیار بیاد خونمون...نمی فممشون من که گفته بودم ما برنامه داریم حالا می خوای راه بیفتی بیایی اینجا دقیقا امروز...وای خدایا... پا شدم و رفتم حموم ...نماز خوندم و یاسین... شام اماده کردم و بعدم میوه شستم و چیدم تو ظرف...چایی دم کردم... می خواستم بریم به مامان ه سر بزنیم و اینکه خونه مامان بزرگ بریم که کنسل شد...

مینا و مهیارم اومدن... چقدر دین مهیار خوبه...اما به شدت احساس غریبگی می کنه این بچه به شدت...یه خورده نشستن و رفتیم بیرون ... به قصد شهر کتاب رفتیم... سر راه از بازر موبایل برای گوشی مینا قاب خریدیم...بعدم از شهر کتاب کتاب رنگ امیزی بزرگسال... ذرت مکزیکی و خرید از خانه کاشانه... بعدم تو هفت حوض چندتا عکس گرفتیم و برگشتیم خونه...همین دور کوچیک چندساعت شد...برگشتیم و جنگی شام رو اماده کردم و از ترشی گوجه سبزم هم خوردیم و مینا و مهیار هم خیلی خوششون اومد...مینا و مهیار تا ساعت 11.30 بودن و بعدش رفتن...مامان ول کن ماجرای شیره نیست و باز شیره رو فرستاده بود و شیره ریخته بود رو صندلی ماشین میننا...رفتنی کهنه خیس بردی و پاکش کردیم...رفتن و ماهم یه سر رفتیم خونه مامان ه و سری زدیم و احوالی پرسیدیم و برگشتیم ساعت 1 بود...نشستم به دیدن تکرار سریال شبکه دو...

امروز جمعه 7 آبان 1395

نیما صبح رفت فوتبال و منم صبحونه اماده کردم و برای نهار ابگوشت بارگذاشتم... تا نیما بیاد خودمو با تی وی مشغول کردم و موبایل و کتاب...

کتاب جن نامه هوشنگ گلشیری رو می خونم ولی اصلا جالب نیست...متن داستان خیلی جسته گریخته است و فصل بندی نشده و یه سره داستان رو داره نقل میکنه...

نمی دونم چرا ترجه داستانهای خارجی قابل تصور تر از داستانهای ایرانیه...

حسابی به ابگوشت رسیدم و هرچی دستم اومد توش ریختم...

نیما برگشت و دوش گرفت و صبحونه خوردیم و بعدش هم نیما رفت خوابید من موندم و دیگ ابگوشت و تی وی و موبایل و کتاب و بازی...

ساعت حدود 2 بود نیما بیدار شد وو نهار خوردیم و بعدش هم جمع و جور کردن و مرتب سازی...نماز و چرت بعد از ظهر و تکرار مکررات....

امروز شنبه 8آبان 1395

امروز در حین صبحونه خوردن یه کم از اون نون لبنانی رو هم اوردم و داشتم به نیما می گفتم که این نون جون میده واسه کباب ... نیما رفت و منم خودمو با ریزه کاریهای همیشگی خونه و کتاب رنگ امیزی و موبایل سرگرم کردم... برای نهار گزارش هفتگی داشتیم... نیما حدود ساعت 3 اومد... و نهار کباب گرفته بودش... خیلی هم خوب و فقط به خاطر حرف صبح و یه تیکه نون لبنانی...

گاهی ادم باید با چیزای کوچیک خوشحال باشه و کیف کنه...

امروز روز خوبی شد... نهار دلچسبمون رو خوردیم... کتاب خوندیم ...چرت زدیم و کلی کیف کردیم...

دختر یا پسر عزیزم امروز اخرین شانسمون رو برای داشتن تو امتحان کردیم ... امیدوارم بیایی و به دلمون نور امید بپاشی و با قدمهات زندگیمونو سبز تر کنی پیشاپیش دوست دارم فارغ از جنسیتت

نماز خوندم و در اخر همه چیز رو به خدا سپردم...

نمی دونم چی می شه ؟ و این روزها به شدت کند می گذره...

تا اخر شب به کتاب خوندن و تی وی دیدن و خوردن انار سپری شد...

کاش همه روزای زندگی انقدر خوب باشن و هیچ غمی نباشه برای هیچ کسی...

امروز یکشنبه 9 آبان 1395

امروز دیگخ قراره گزارش هفتگی رو بخوریم... نیما رفت و منم خودمو با شستن دست شویی و حموم و ...بالکن سرگرم کردم و چقدر خوبه همه جا تمیز باشه و بوی خوب تمیزی بیاد...

گاهی ادم باید یاد خونه تکونی بیفته و عید...مگه چه اشکالی داره عید زودتر بیاد...

نیما اومد و یه دسته گل میخک برام خریده بودش... یه دسته گل هم برای مامانش... من صورتی رو برداشتم و گل بهی رو گذاشتم برای مامانش... گلمو گذاشتم تو گلدون و اب ریختم پاش... کلی هم ذوق کردم ... نهار خوردیم و بعدش هم نشستیم پای تی وی...یه چرت زدیم و کتاب خوندیم... غروب رفتیم فروشگاه و خرید کردیم و بعدش هم رفتیم خونه مامان ه اینا...مامان بزرگ و خاله شمسی هم بودن... دور هم بودیم... جو به شدت سنگین بود و جرو بحث ها و جرقه های کوچیک بین مصطفی و نسیم و خاله شمسی و مامانش به صورت گردشی موجود بودش...اخر شب هم واسه سریع تر خاتمه پیدا کردن بحث...ما مامان بزرگ و خاله شمسی و رضا رو بردیم تا خونه مامان بزرگ... البته قبلش یه دور کوچیکی زدیم و بعدش رفتیم...

برگشتیم خونه و نیما هم یکم از جو منشتج حرف زد و گفت حس می کنم مامانمینا از بارداری نسیم خوشحال نیستن و این عجیب ترین اتفاقیه که می بینم...

امروز دوشنبه 10 آبان 1395

صبح بعد از بارگذاشتن عدس پلو به سفارش نیما اماده شدم و رفتم تا بانک رفاه... موجودی جدید نداشتم..قبلی ها رو ریختم به حساب اینده تا هر وقت خواستم بریم خرید از همون کارت خرید کنم...

برای خودم یه شال خریدم و بعدش هم خودمو به خوردن یه بستنی قیفی دعوت کردم... از مغازه دار خواستم نونش رو برام عوض کنه پونصد تومن بیشتر خواست... منم گفتم اولا که این بستنی همه جا 1500 شما می دید 2500 گفت ما شیر می ریزیم گفتم مگه چیز دیگه ای هم میشه ریخت...همه شیر می ریزن... گفتم حالا که پول نون جدید رو می گیری چرا پول نون قبلی رو که نذاشتی روش ازش کم نمی کنی...گفت اخه این نون رایگانه...حقش بود اون نون رایگان رو بردارم خورد کنم و بریزم تو سطل اشغال ...من که پولشو داده بودم... اخه مغازه دار انقدر گه و نچسب واقعا ادم پی می بره چرا بعضی ها پولدار می شن بس که دزدن... بله دزد... تا حالا کسی رو ندیدم با راه راست پولدار شده باشه...همه ماشالا دزدن...کسی رو دیدید با زحمت و بدون دزدی پولدار شده بهم معرفی کنید...

برگشتم و روی یه نیمکت نشستم تا بستنیم رو بخورم...به شدت مملکت مسخره ای داریم... من یه خانوم با تیپ معمولی و سنگین هستم...نه موی رنگ شده نه ارایش خفن و نه مانتوهای انچنانی... تیپ کارمندی و دانشجویی و بی ارایش... بستنی هم که معرف حضور هستن ...بستنی هستن و از فضا نیومدن و سالهاست تو این مرز و بوم به شکلههای مختلف خورده میشه...

عجیبه که انقدر برای ادمها تازگی داره...متاسفانه انقدر حاشیه امنیت نداریم که بتونیم یه گوشه یه بستنی بخوریم...کشور مضخرف اسلامی... انگار نر های این سرزمین اگه از کنار کسی رد شن و حرفی نزنن ادم خیال می کنه لال تشریف دارن...بله من بستنی دوست دارم ...شما چی فضولی کردن برهم زدن خلوت یه ادم دیگه ... اصلا شماها ادمید؟ واقعا ادمید؟ خواهر یا مادر خودتونم باهاش اینجوری رفتار شه دوست دارید؟

برگشتم خونه و رفتم حموم اومدیم بستنی بخوریم شاد شیم باز یادمون افتاد تو چه خراب شده ای زندگی می کنیم... با چه ادمهای فاسدی... منتظر نیما موندم که بیاد و نهار بخوریم و تی وی تماشا کردم...

نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم چرت و بعد هم بیداری و تی وی ... بابا ب اومد و ماهواره مون رو درست کردش... نماز خوندم و بعد هم برای شام سالاد خوردیم و خوراک...

امشب نود داره و نیما بیداره جلو تی وی...فردا صبح زودم می خواد بره کوه... تا ساعت پنج مدام بیدار می شم و می خوابم...و این پروسه ادامه داره...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: جمعه 14 آبان 1395 ساعت: 21:22

صفحه بندی