برگ صد و پنجاه و ششم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز سه شنبه 6 مهر 1395

صبح رفتم خونه مامانینا و سر راه از بافت ازادی پارچه خریدم که رومیزی درست کنکم براشون... رسیدم و دور هم بودیم بابا نگین خریده بود برای مبلا ولی اصلا خوب نبودش و اشتباه هم گفته بود که چه جوری نصبش کنیم...اعصابم خیلی خورد شد زنگ زدم به بابا که این نگینا خوب نیست نمی تونی بخری یکی دیگه گفت که برو نمونه بخر بده من برم بخرم...می گم قرار باشه نمونه بدم که خودم می رم کلش رو می خرم... به مامان گفتم نهار رو بخوریم بریم بازار مبل بخریم بیاییم... نهار خوردیم و اماده شدیم و رفتیم بازار مبل... کلا با مامان بیرون رفتن داستان داره شدید...یه عالمه صبر کردیم اتوبوس بیاد که مامان بی خیال شد گفت ول کن بریم نمی خواد اصلا داشتیم بی خیال می شدیم که اتوبوس اومد و رفتیم... بعدش هم مامان تو اتوبوس هی خوابش برد و هی افتاد رو خانوم بغل دستیش... خانومه هم هی با دست مامان رو مهار می کرد... بعدش بیدارش کردم می گم چرا مردم رو ازار میدی؟

رفتیم سمت بازار مبل باید سر بازار مبل پیاده می شدی مامان گیر داده که نه بریم ولیعصر می گم چرا اونجا اخرش گفتم باشه و قبول کردم... بعدش می گم خوب اینجا که فقط مبله نگین نداره...دوباره سوار شدیم رفتیم بازار مبل... ای خدا مامان می گه تو گفتی میگم من که گفتم بریم بازر مبل تو گفتی بریم اینجا منم گفتم بریم...حالا اشکال نداره بریم ... رفتیم و نگین دونه ای 65 تومن تو تعداد 85 تا رو مامانم داره چونه می زنه تخفیف بده...میگم مامان کلا می شه 6700 منم پولشو می دم تخفیف چیه؟ چی می گی؟ نگین خریدیم و بعد از دیدن چند تا مغازه سیسمونی فروشی برگشتیم ...مینا زنگید که کجایید و ازادی باهم قرار گذاشتیم...

ازادی مینا رو دیدیدم و باهم اومدیم خونه...تی وی دیدیم و یه سری از نگین ها رو چسبوندم و خونه رو مرتب کردیم و بعد که مینا استراحت کرد رفتیم میلاد نور مینا مانتو خرید و برای تولد من هم یه لیوان دم نوش خرید...خیلی خوشگل بودش... خودم ازش خواستم گفتم نره بگرده یا یه چیز گرون بخره... بعدش رفتیم شهرک راه اهن و خرید کردیم و بستنی خوردیم و برگشتیم خونه...بابا اومده بود و داشت تی وی میدید مامان تو چرت بودش... نشستیم و استراحت کردیم...نیما هم اومد و دور هم شام خوردیم و حرف زدیم... پنجشنبه می خواد بره دنبال کارهای مهیار و کلی دعا کردیم... تموم فکر و ذکرمون این روزا مهیار نازنینه... خدایا عزیزمون رو سلامت نگه دار...

امروز چهارشنبه 7 مهر 1395

دوستام تو تلگرام بهم تبریک گفتن تولدمو نزدم تو ذوقشون که فرداس...بعدش گفتم ممنون پیشاپیش تبریک گفتین... امروز روزه ام و نیت کردم تا جمعه که ان شالا مهیار میاد روزه باشم... با مامان حرف زدم و برای نیما نهار اماده کردم...کتاب خوندم و نماز خوندم و ...خونه رو تمیز کردم حسابی و اساسی... گنجه رو خالی کردم و وسایل های ککمد رو گذاشتم اونجا و جا باز کردم... باید کتابهای کتابخونه رو بزارم تو جعبه و ضروری ها رو بردارم و یه کتابخونه کوچیک بخریم...کلی کار کردم و حسابی مرتب سازی کردم...منتظر موندم و نیما اومد و نهار خورد و یه چرت کوچیک زدم و بیدار شدم و بعدش هم افطار کردم و باز با مامان حرف زدم...بابا امروز رفته بود مدرسه مهیار و دیده بودتش... باهاش حرف زده بود...ولی مهیار اصلا حالش خوب نبوده و سکوت کرده بوده و فقط دست بابام رو گرفته بوده و بهش گفته بوده بازم بیا... مهیار عزیزم کی فکرشو می کرد زندگی تو این شکلی باشه... برای شب رفتیم فلافل خوردیم بعدم رفتیم پارک و قدم زدیم و بازی کردیم و بعدش اومدیم خونه...

امروز پنجشنبه 8 مهر 1395

امروز عجیب ترین تولد عمرمه... بدون هیچ برنامه ای از صبح کلافه بودم... روزه بودم و برای نیما یه کم برنج گذاشتم که با خورشتی که داشتیم بخوره...

کتاب رو تموم کردم و طرلان بانو رو شروع کردم... به تمام تبریکات جواب دادم و تشکر کردم... بعدش هم منتظر نیما موندم بیاد نهار بخوره... بعد از ظهر چرت زدم و بیدار شدم و افطار کردم و بعدش هم نماز خوندم...نیما رفت بیرون و گفت کار داره و بعدش هم اومد و اماده شدیم و رفتیم خونه مامان بزرگ... هیچ خبری نبود و دور هم بودیم و شام خوردیم و بعدش هم می خواستیم ظرفهای رو جمع کنیم ولی نیما نذاشت من ببرم اشپزخونه...همه رو خودش برد و گفت بشین...داشتیم حرف می زدیم یهو یه کیک اورد با شمع روش... باورم نشد و دلم شکست از بدیهایی که کردم در حقش از نامردیهام ناراحت شدم...گریه ام گرفت و خجالت کشیدم کلی... بعدش کیک خوردیم و کادو دادیم و کادو گرفتیم... نیما برام کتاب های پیش از تو و من پس از تو رو گرفت مامان ه یه دستبند و به گوشواره و مامان بزرگ یه قوری با طرح هندونه و خاله شمسی یه دست پنج تایی کاسه های رنگی...

دور هم بودیم و کیک خوردیم و بعدش هم برگشتیم خونه...

امروز جمعه 9 مهر 1395

خدارو شکر دیروز بعد از دوندگی ها و دردسر های فراوون مهیار رو اورد مینا و از طریق شکایت و کلانتری مهیار اومده بود... دیروز تلفنی خواستم باهاش حرف بزنم ولی فقط سلام کرد پشت تلفن گریه کرد و منم قربون صدقه اش رفتم و گریه کردم انگار ایر جنگی داشتیم...انگار خیلی دور شده بود ...مهیار چقدر دوست داریم... امروز صبح ساعت 7 از خونه دراومدم و رفتم...با بدبختی عین هاجر دنبال اب خودمو رسوندم خونه مامانینا... مهیار خواب بود...بغلش کردمو گریه کردم و بوسش کردم... مهیار بغلم کرد ولی داشت دندون قروچه می کرد... طفلکم چقدر بزرگ شدی تو... الهی بمیرم برات ...خدایا عاقبتشو بخیر کن...مهیار دوست داشتنی من چرا اینطوری شد؟ مهیار نازنینم... بیدار شد و صبحونه خوردیم و باهم کارتون دیدیم...مینا و مامان کادو تولد بهم دادن و بعدش هم مهیار طفلکم رفت بیرون و دوباره برگشت و از مینا پول گرفت و رفت برای من خودکار خرید و یه سنجاق سر... مهیار تو چقدر بزرگ شدی... نیما هم اومد باورم نمی شد مهیار انقدر بغلش کرد انقدر بوسش کرد انقدر گریه کرد...نیما هم گریه کرد ...همه گریه کردیم و این اشکها یه روزی یه جایی دامنش باعث و بانیش رو می گیره....با مهیار فوتبال دیدیم و بعدش هم رفت دم در دوستاش رو دید و بعدش هم باهاشون فوتبال بازی کرد... مهیار نازنینم پشت پنجره نگاش کردم و گریه کردم... ازش فیلم گرفتم... ساعت پنج شد و رفتن از زیر قران رد شد و اب پشت سرش ریختیم... رفتن و دعای خیرمون رو برد... به دوستش هیربد گفتم مهیار از فردا نسیت پنجشنبه میاد پنجشنبه باش تا باهاش بازی کنی دلش برات تنگ میشه...منم اومدم خونه رو مرتب کردم و بعدش هم گریه کردم و نماز خوندم و یه خورده خوابیدم... بیدار شدم و میوه ها رو چیدم و بعدش هم مامانینا اومدن و شیرینی رو چیدیم و وسایل رو اماده کردیم... ساعت 9 مهمونا اومدن و بعدش هم حرف زدن امشب اصلا خوشم نیومد از خانواده مذکور حرکات جلف و سبک دختره اصلا جالب نبود و حس کردم خود بهزاد هم خوشش نمیاد... زیادی گرم گرفتنش با نیما...حرفای بی مزه و خندیدنهای زیادیش و ...بعد از اینکه رفتن من نظرم رو گفتم یه کم حرف زدیم و بعدش هم رفتیم خونه خاله نیما واسه ملاقات عموش که چشمش رو عمل کرده... ساعت 2 بود رسیدیم خونه خیلی خسته بودم و بیهوش شدم...

امروز شنبه 10 مهر 1395

صبح بیدار شدم و رفتم نرمش و ورزش کردم و برگشتم خونه و بعدش هم بساط صبحونه... به شدت دلتنگ مهیار هستیم... خیلی روحیه اش رو باخته و ماهم همینطور... خدایا کمک کن به همه بچه ها ... بچه های جنگ زده بی گناه...

نهار درست کردم و کتاب خوندم...کتاب طرلان بانو که به شدت مضخرفه و اصلا کشش نداره داستانش و فوق العاده بی مزه اس و نگارش بدی داره انگار یه بچه تازه با سواد شده نوشته ...نمی فهمم واقعا برای چی به بعضی از کتابها اجازه چاپ میدن و چرا فروخته می شن کتابها...

بعد از ظهر چرت زدم و بعدش برنامه ضبط کردم و تبدیل کردم ولی حس دیدنش وجود نداشت و بعدش هم یه ته بندی ...تی وی و ... روزمرگی های دیگه....

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 22:28

صفحه بندی