برگ صد و چهل و دوم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 15:03
امروز جمعه 1 مرداد 1395 صبح نیما رفت فوتبال منم بساط صبحونه رو چیدم و نشستم پای تی وی تا بیاد...نیما اومد و صبحونه خوردیم و بعدش هم نیما رفت خوابید...منم پای کتاب خوندن بودم و غذا درست کردن... نیما ساعت 1 بیدار شد و نهار خوردیم و بعدش هم باهم پای تی وی بودیم... دوش گرفتم و نماز خوندم....امروز خیلی ک...
برگ صد و چهل و چهارم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 15:01
امروز دوشنبه 11 مرداد 1395 روز مرگی داشتیم و جواب نداد به تلفنهای مینا و مامان...قهرم با همه دنیا حالم بدو و بیشتر می خوابم...در حد رفع گرسنگی غذا درست کردم و ... امروز سه شنبه 12 مرداد 1395 تنها حرکت مثبت این روزا ورزش کردنه همین و بس بقیه روزمرگیه.... امروز چهارشنبه 13 مرداد 1395 سحر خیزانه رفتم ا...
برگ صد و چهل و پنجم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 15:00
امروز شنبه 16 مرداد 1395 کلا امروز به خواب و غلت زدن گذشت به شدت خسته ایم و کوفته انقدر دیشب رقصیدیم جونی نمونده...یعنی النپیک رفته بودیم ما چه طور می شدیم... نسیم شب زنگ زد که فردا پاتخیتیه بیایید بریم و اینا گفتم مامان نمیاد گفت نه گفتم چرا گفت نمی دونم... گفتم زنگ می زنم می گم بیاد...خداحافظی کرد...
برگ صد و چهل و ششم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 14:58
امروز پنجشنبه 21 مرداد 1395 صبح تقریبا ساعت 5 بود بیدار شدم و اماده شدم...مامان بیخودی می دوهه این ور اون ور و هر دقیقه یه بار می گه هنوز نماز نخوندم... شما نماز نمی خواد بخونی رفتاراتو درست کن والا... بابا رفت دنبال دختر خاله اش... کلا چه صفری اعصاب قوالادی می خواد گشتن با اینا...همسفرا شامل خانواد...
برگ صد و چهل و هشتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 14:57
امروز سه شنبه 26 مرداد 1395 صبح 8 بیدار شدم و تا 9.30 پروسه اماده شدن و رفتن به خونه مامانینا طول کشید ... راه افتادم رفتم و تو مسیر با یه دختر خوش صحبت اشنا شدم...فکر کرد دانشجو ام و...کلی ذوق کردم از اینکه جوون موندم... رفتم و مامان داشت با خاله تلفنی حرف می زد...سبزی پاک کردیم و بعدش هم نشستیم پا...
برگ صد و چهل و هفتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...
-
تاریخ: 1395/6/12 ساعت: 14:56
امروز سه شنبه 26 مرداد 1395 صبح 8 بیدار شدم و تا 9.30 پروسه اماده شدن و رفتن به خونه مامانینا طول کشید ... راه افتادم رفتم و تو مسیر با یه دختر خوش صحبت اشنا شدم...فکر کرد دانشجو ام و...کلی ذوق کردم از اینکه جوون موندم... رفتم و مامان داشت با خاله تلفنی حرف می زد...سبزی پاک کردیم و بعدش هم نشستیم پا...