برگ صد و چهل و دوم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز جمعه 1 مرداد 1395

صبح نیما رفت فوتبال منم بساط صبحونه رو چیدم و نشستم پای تی وی تا بیاد...نیما اومد و صبحونه خوردیم و بعدش هم نیما رفت خوابید...منم پای کتاب خوندن بودم و غذا درست کردن... نیما ساعت 1 بیدار شد و نهار خوردیم و بعدش هم باهم پای تی وی بودیم... دوش گرفتم و نماز خوندم....امروز خیلی کسل گذشت... کل روز مشغول دوختن مرواریدای روی کت بودم ...عصر ساعت 7 خوابیدم و 11 بیدار شدم... بعدم تا 3 بیدار بودم و از حجم اینترنت شبانه ام استفاده کردم...

امروز شنبه 2 مرداد 1395

صبح بیدار شدم و صبحونه رو اماده کردم و بعدش ورزش کردم و پای تی وی و تکرار دیدن بودم... چندشنبه با سینا و دور همی و ... نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم و نیما رفت بیرون و منم نهار درست کردم... نماز خوندم... میوه شستم سالاد درست کردم...لباسها رو گذاشتم تو کمد و پای لب تاب نشستم و تموم فایلهایی رو که از توشه ضبط کرده بودم مرتب کردم... که کلی زمان برد...دیدن و حذف کردنشون خیلی خسته کننده بود...فکر کنم فقط شنبه ها ضبط کنم که بهتره...نیما اومد و نهار خوردیم و یه چرت کوتاه و بعدش هم رفتیم دکتر...نیما به شدت کبدش چربه و باید وزنش رو کم کنه و براش سونوگرافی از کبد نوشت و بعدش هم اومدیم تا اول سونوگرافی رو انجام بده و بعدش بریم دوباره... برگشتنی رفتیم فالوده بستنی و شیرموز خوردیم...نیما یه اب هویجم گرفت...برگشتیم و سریال دیدیم و سعی کردیم شام نخوریم... و نخوردیم... دکتر گفت از ساعت 6 عصر تتا فردا 9 صبح برنج و نون تعطیل ... شب رو به کتاب خوندن گذروندم...شریدر به روایت شریدر 1000 صفحه اس...مگه تموم می شه...

امروز یکشنبه 3 مرداد 1395

ورزش کردم و بعدش همزمان بساط صبحونه رو اماده کردم و برای نهار خوراک لوبیا گذاشتم... نیما هم صبحونه خورد و رفت و قرار شد که برای ساعت 5 بریم سونوگرافی... خودمو با کارای خونه مشغول کردم... نماز خوندم پای لب تاپ نشستم تلویزیون دیدم و کتاب خوندن... خیلی کتاب خوندم تقریبا 200 صفحه از شریدر رو خوندم و واقعا مضخرفه... 1000 صفحه وقتمو گرفت... سعی کردم یه کم بخوابم که نشد که نشد... نیما ساعت 4 اومد و اماده شدیم و رفتیم درمانگاه حقیقت...پیاده رفتیم و هوا جهنم بود واقعا... بعد تایید بیمه تکمیلی نیما رفت و سونوگرافی شد و اومد و بعدش رفتیم مستقیم مطب دکتر و بعدش هم یه خروار دارو داد و اومدیم داروها رو گرفتیم و بعدش هم اومدیم خونه...تقریاب ساع 7 بود...نیما از ساعت 11 هیچی نخورده بود واسه سونوگرافی... براش غذا گرم کردم خورد و بعدش یه سری کارهاش رو انجام داد و بعدم رفتیم نیما منو گذاشت خونه مامانشینا و خودش رفت قرار داد بیمه ای ببینده... مامان ه و بابا ب رفته بودن خاله شمسی رو ببرن دکتر و نبودن...فقط نیکان بود...به نیما زنگیدم و بعدم به بابا ب زنگ زدم...بابا ب گفت چایی بزاری رسیدیم...چایی گذاشتم و نشستیم پای تی وی...اول مامان ه اینا اومدن بعد هم نیما...قضیه کبد چرب نیما رو گفتیم... نیما کبدش چرب شده اونم گرید دو ... یهنی دو پله تا سیروس کبدی... و این خیلی بده خیلی... دور هم بودیم و شام خوردیم و تی وی دیدیم و تقریبا 1 برگشتیم خونه ....

امروز دوشنبه 4 مرداد 1395

صبح ساعت 8 بیدار شدم که قرص نیما رو بدم و بعدم بساط صبحونه رو اماده کردم و صبحونه خوردم و اماده شدم و بعدم وسایلمو برداشتم و رفتم خونه مامانینا...شکنجه گاه اعصاب...تو مترو از طرف مهیار برای مینا هم کادو تولد خریدم و سر راه کاغذ کادو خریدم...هوا به شدت گرم بود به شدت...یعنی ذوب شدم...رسیدم مامان داشت سبزی پاک می کرد... شوید گرفته بود و مشغول بود...اول تلویزیون رو درست کردم و بعدش نشستم پای سبزی هها و دو ساعت طول کشید...تموم شد نهار خوردیم...کادو ها رو کادو کردم و گذاشتم تو کمد...نماز خوندم و تلویزیون دیدیم تا مینا و مهیار اومدن... مهیار تو طرح اداره مینا شرکت کرده و میره سرکار با مینا... مامان از خواستگاری که برای مینا پیدا شده ذوق مرگه و داره میمیره از خوشحالی و دنبال جور کردن جهازه... غافل از اینکه روانشون مشکل داره و باید برن دکتر و با عقل سالم تصمیم بگیرن...از تبلیغای تلویزیون شماره برای خرید سرویس قابلمه در میاره... واقعا مسخره اس... پسره از مینا یه سال کوچکتره ملاکش زیباییه و مجرده... اونوقت مینا متوهم خودش رو زیبا میدونه...با عمل دماغ و هفتاد قلم ارایش میمونم قشنگ می شه...بعدم کسی که ملاکش زیباییه فردا یکی بهتر از تو میبینه ... از چاله در میان می افتن تو چاه...اصلا حرف نمی فهمن...خودشونم علامه می دونن... من نمی دونم کسی که ثبات شخصیتی نداره چرا تصمیم به ازدواج داره... اونم تو شرایطی که یه بچه لمگ در هوا داره...با مینا رفتیم خرید و برای شب کیک بگیریم...رفتیم بنزین زدیم مینا مدام عربده زده و بدجور رانندگی کرد...یه خورده حرف بهش زدم گفتم برو پیش مشاور...گفت بعد اینهمه زندگی و سر کار رفتن مشاوره نیاز ندارم... به این ادم چی بگم... بگم پس چرا زندگیت به اینجا رسید؟ متاسفم براش...می دونم که باعث ابرومون می شه اخرش... خرید کردیم و اومدیم دم زمین فوتبال مهیار... تا ساعت 9 اونجا بودیم رفتیم داروخانه و دارو خریدم و اومدیم خونه...نیما هم چند دقیقه بعد اومد...مامان و مینا ذوق مرگن... دارن پرواز می کنن...خدا می دونه این دفعه می خوان کیو کف بر کنن خدا می دونه می خوان این دفعه چشم کیو در بیارن... دو تا حرف منطقی هم که بهشون می زنم مامانم دستاشو می بره رو به اسمون و همش می گه خدایا خودت بچه مو خوشبخت کن... انگار من مانع خوشبختیشم... خیلی با مینا حرف زدم همه جوانبو گفتم جالبه که الان شبکه سه یه سریال می ده به اسم پریا با همین موضوع و تم... ولی گوش شنوا ندارن...باز کور و کر شدن... خدا عاثبتشونو بخیر کنه...من حرفا مو زدم حرصامو خوردم از اینجا به بعد نظری نمی دم فقط سکوت می کنم و نگاهشون میکنم... اگه باز باعث ابرومون بشه با همه شون قطع رابطه می کنم...از بابا انتظار داشتم مانع بشه اما از همه جلوتر دوییده و به مامان گفت بگو بیان حرف می زنیم باهاشون...بابا و بهزاد اومدن... بهزاد یه ماشین ال نود خریده دیشب با قیمت 25 میلیون و امشب با قیمت 27 تومن تموم کردن حرفاشونو...مامان دهنش فقط به نفرین باز میشه... نفرین می کرد که چرا دو میلیون گرونتر میده...خوب مگه مجبورتون کردن نخرید...والا... شام خوردیم و با اعمال شاقه کیک بریدیم و خوردیم... بهزاد خیلی مهیار رو اذیت می کنه محبت کردنشم بده و مسخره...مهیارم همش نق زد و اخرم با گریه رفت خوابید...

ماهم ساعت 1.30 برگشتیم خونه و با دلی پر از درد و غصه و خوابیدم...

امروز سه شنبه 5 مرداد 1395

رفتم بیرون خیلی شلخته و درهم بدون ارایش...اقا اصلا می خوام یه چالش راه بندازم نیازی به رو مد بودن نیست ارایش نکنید...خودتون باشید... مانتوی عیدمم زدم زیر بغلم که بپرسم جنسش چیه که پارچه بخرم بدوزم... اسم پارچ فوتوسه...ولی غریب به اتفاق همه بزازی ها گفتن نیست اینجاها و اینکه خیلی گرونو...مانتو رو چند خریدی؟ 50 مفت خریدی... برگشتم خونه و نهار رو جفت و جور کردم... برای نهار پلوتن گذاشتم و سالاد درست کردم...منتظر نیما موندم و تو این فرصت نماز خوندم و پای لب تاپ بودم...کتاب اورازان جلال ال احمد رو شروع کردم... خوبه از نوع نگارشش خوشم اومد... خصوصا لغت نامه ته کتاب...گدوک یعنی پیچ در پیچ...

نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم... حسابی خوابیدم...عین خرس... بعدش هم تی وی و موبایل ...نیما می خواست بره سمت اتی ساز و بیمه نامه تحویل بده ولی طرف نبود گفت پس میرم فروشگاه تا خرید کنم منم موندم خونه...مامان زنگ زد و حرفای تکراری جدید...خواستگار سمج و پرو پا قرص از نظر مامانم...از نظر من ریگ به کفش... ببینیم به کجا می رسیم...

به شدت از دست مامانم عصبانیم... امروز گفت که به مینا مجددا می خوان جهاز بدن... ناراحت شدم و گفتم یه بار جهاز دادین یه بارم سیسمونی... می دونی یه جهاز ساده و کم نزدیک پنجاه میلیون پول می خواد؟ بعد پول دارید چرا به من می گی واسه سیسمونیت فقط می تونم سه میلیون پول بدم... کادوت رو هم از رو همون بخر... همیشه خدا من نفر اخرم تازه اگه جاباشه یه چند نفرم قبل من جا میدن... گفتم دلیلی نداره... گفتم من که کلا مخالفم ولی هر وقت جور شد بگید یه بار جهاز دادیم دیگه نداریم بدیم...جهاز دادیم سیسمونی هم دادیم خدمات پس از فروشم کلی دادیم...الان حق من و بهزادو می خوایید بخورید بریزید جلو مینا که باز باعث ابروتون بشه که باز اعصابمونو خورد کنه...الان به فکر عروسی و خرج عروسی برای بهزاد باشید نه اینکه به فکر جهاز دوباره به مینا...

خلاصه که کلا حس می کنم پدر مادر ندارم... و گاهی نداشتن بهتر از این شکلی داشتنه... اینکه هیچ وقت مهم نباشی اینکه هیچ وقت تو اولویت نداشته باشی...زجر اوره ... کهنو پوش که بودم از بچگی الانم اینجوری رو اعصابن...

مامان می گفت چه جوری بچه ها سر ارث و میراث می افتن به جون هم...خوب معلومه مادر من با تفاوتهایی که پدر مادر وقتی زنده ان بین بچه هاشون می ذارن... اینده ما هم خوب نیست...اما الان که به من روا نمی دونی من بعدم هم چیزی نمی خوام چون راضی نیستی خیری هم نداره...

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 12 شهريور 1395 ساعت: 15:03

صفحه بندی