امروز دوشنبه 11 مرداد 1395
روز مرگی داشتیم و جواب نداد به تلفنهای مینا و مامان...قهرم با همه دنیا حالم بدو و بیشتر می خوابم...در حد رفع گرسنگی غذا درست کردم و ...
امروز سه شنبه 12 مرداد 1395
تنها حرکت مثبت این روزا ورزش کردنه همین و بس بقیه روزمرگیه....
امروز چهارشنبه 13 مرداد 1395
سحر خیزانه رفتم استخر 6.30 از خونه در اومدم و کلی شنا کردم....وای که چقدر استخر خوبه.... بعدش برگشتم خونه و به کارو بارم رسیدم و نهار درست کردم...نیما هم رفت بیرون و منم کتاب خوندم و چرت زدم...نیما برگشت و نهار خوردیم و بعدش یه نیمچه چرت زدیم...نیما گفت بریم بیرون که سورپرایز دارم...رفتیم کوروش فکر کردم می خواییم بریم سینما و فیلم دختر یا بارکد رو ببینیم ...دور زدیم و چرخیدیم برنامه ساعت 8 شروع می شد... نمایش فوق العاده خوب و عجیبی بود برای اولین بار بود...همش رقص و نور و ...خیلی عالی بودش...برگشتیم خونه و تقریبا بی هوش شدیم انقدر جیغ زدیم و شادی کردیم...
امروز پنجشنبه 14 مرداد 1395
خونه تمیز کردم و نهار درست کردم...امروز یه تستی زدم رو مموهام ببینم در میاد یا نه...برای فردا عروسی دعوتیم و کلی احتمالا عروسی خفن باشه حنابندون کو ترکونده بودن...بد نشد ولی چون مموهام سشوار نداشت خیلی چشم گیر نبود با امید به اینکه فردا سشوار بکشم خوب میشه بیخیال شدم...نشستم پای کتاب خوندن و چرت زدم... رفتیم خونه مامان بزرگ و قبلش از فروشگاه کلی خرید کردیم... دور هم بودیم و شام خوردیم و حرف زدیم... بعدم ساعت 2 برگشتیم و تا 4 از نت شبانه ام استفاده کردم....
امروز جمعه 15 مرداد 1395
صبح بیدار شدم و صبحونه رو اماده کردم منتظر موندم تا نیما بیاد و صبحونه بخوریم...نیما رفته بود فوتبال... برگشت و دوش گرفت و صبحونه خوردیم...بعدش موهامو اتو کردم... از زود فود پیتزا سفارش دادیم که اصلا شبیه مارگاریتایی که همیشه می خوریم نبود ... کلا یه خمیر بود روش پر پنیر و یه گوجه ...یعنی اصلا دیگه از زود فود سفارش نمیدم...نیما هم زنگ زد فست فودیش و گفت ما که خوردیم ولی می دونیم مارگاریتا این شکلی نیست...نیما که ریش زدنش تتموم شد من با صحنه اهسته فیلم و درست کردن مموهام مشغول شدم و خدا رو شکر درست شد... خوبم شد...یعنی سشوار داشتن مو چقدر تاثیر گذار بودا... بعدش هم موهامی نیما رو درست کردم و لباس پوشیدم و بعدش هم ارایش کردم نزدیک 7 بود که مارمون تموم شدش دیگه...ساعت 7 راه افتادیم و رفتیم عروسی... عروسی نگو اصلا یه چیزی... نگم براتون... از پذیرایی و باغ و فیلمبرداری و ... تمام مدت تا شام جوجه و کباب تند و سمبوسه پیتزایی و میگو سرو می شد...تنوع اب میوه های طبیعی که انگشت شمار نبود... از موزیک و رقص نور و اتیش بازی و کیک هم نگم... تشریفات فوق العاده کار کرده بود... حمید اصغری و سامان خواننده ها بودن و یکی به اسم موری واسه تیمپو اومده بود و یه گروه موزیک فوق العاده... انقدر اهنگها خوب بود که نمی تونستی بشینی... برای شیرینی جات تارت میوه و باقلوا بود... میوه ها کوکتل شده بودن...اصلا یه وضعی...کاش همه دخترها و پسرها اینطوری ازدواج کنن... وای که همه چیز عالی بود...کیک فوندانت ...فیلمبرداری اسپایدر و ... هلی کم...انقدر رقصیدیم که جونمون داشت در می رفت... شام که کلا نگم براتون....اصلا یه وضعی... یعنی می شد بچرخیو فقط بخوری... کلا مایه داریه دیگه کلی بادیگارد داشتن...ادم از بعضیهاشون می ترسید....
شب خسته و له برگشتیم خونه...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 13
تاريخ: جمعه
12 شهريور
1395 ساعت: 15:01