امروز شنبه 16 مرداد 1395
کلا امروز به خواب و غلت زدن گذشت به شدت خسته ایم و کوفته انقدر دیشب رقصیدیم جونی نمونده...یعنی النپیک رفته بودیم ما چه طور می شدیم...
نسیم شب زنگ زد که فردا پاتخیتیه بیایید بریم و اینا گفتم مامان نمیاد گفت نه گفتم چرا گفت نمی دونم... گفتم زنگ می زنم می گم بیاد...خداحافظی کردیم و به مامان ه زنگیدم ...گفتش که مارو دعوت نکردن...خاله اکرم اونجا شنیده پاتختیه برداشته زنگ زده به داماد که پاتختی ندارید؟ اونم گفته چرا تشریف بیارید... خوب چی می گگفت می گفت نه که خوب بعد همه می فهمیدن ضایع می شد میگفت اره ولی شما دعوت نیستید خوب سگ خورد گفته داریم شما هم تشریف بیارید... چی بگه بدبخت بعد پرسیده چند نفرید اینم گفته چهارپنج نفر... اونم گفته پس به هایده خانم هم بگید... خوب این دعوت نیست که... سیریش بازیه...منم گفتم اگه اینجوریه پس نمیاییم...زنگ زدم به نسیم هم گفتم بی خیال خیلی ضایع اس بی دعوت پاشیم بریم اونم قبول کرد و بی خیال شدیم و به زندگانی رسیدیم...اخه مشکل کادو بردنم هست... خوب چی ببریم به چشمشون بیاد اخه؟
امروز یکشنبه 17 مرداد 1395
صبح بعد از اماده سازی نهار و خوردن صبحانه و دیدن منوتو پلاس و دورهمی و ورزش کردن و راهی کردن نیما...رفتم بیرون و یه چرخی زدم و بعدم یه لباس زیر که خیلی دوسش داشتم خریدم... اومدم خونه و مستقیم رفتم حموم که خیلی گرم بود... ولی حیف لباس اندازم نشد و خیلی کوچیک بودش... گذاشتم بعد از ظهر ببرم تعویض... نیما اومد و نهار و نماز و چرت و تی وی و کتاب... ساعت 7 اینا هم اماده شدیم و رفتیم به سمت خونه مامان ه...سر راه رفتیم هفت حوض و من لباس رو عوض کردم و بعدش رفتیم خونه مامان ه... دور هم بودیم و تو نت بودیم و فیلمهای عروسی رو دیدیم و بعدش هم شام و حرف و ....دیدن فیلم عروسی خودمون و برگشتیم خونه و بی هوش شدیم....
امروز دوشنبه 18 مرداد 1395
نیما دیر بیدار شد و من نهار گذاشتم و ورزش کردم ...اخه امشب نود داره... نیما دیر بیدار می شه... صبحونه خوردیم و نیما رفت و منم با خونه و تمیز کاری هود و گاز و سینکک مشغول بودم یعنی میشه یه روز تو خونه ادم کاری نداشته باشه؟ انقدر کارای ریز و درشت پیش میاد همش درگیری....مامان باز شروع کرده کله سر زنگ زدن...دستم به فره زنگ می زنه تو دستشویی زنگ می زنه...کلا زنگ می زنه برای زدن حرفای تکراری...
امروز رو کلا به خوندن کتاب گذروندن...این گرگ مغول عجب داستانیه...همش قتل و خونریزی و وحشی گری....یعنی مغولا تو تاریخشون فقط کشتن و تجاوز دارنا...از حمله به ایران هم نوشته و اینکه انقدر سر زده بودن که تپه ساخته بودن و از یه ابادی دیگه معلوم بوده... جوی های خون راه انداختن....کلا از مغولا بدم می اومد بیشتر بدم اومد...
امروز سه شنبه 19 مرداد 1395
صبح بعد از اماده سازی صبحانه و ورزش کردن و تکرار برنامه های تی وی رو دیدن...
نیما رفت و منم نهار درست کردم سبزی پلو با ماهی تو فر... با رب انار البته... خیلی هم عالی شد... تا نیما بیاد من کتاب خوندم و تو نت چرح زدم و باز ککتاب خوندم.... بالاخره تموم شد این کتاب سراسر وحشی گری...
نیما اومد و نهار خوردیم و جمع و جور کرده و نماز خوندم و دور خودم چرخیدم شده ساعت 6 اماده شدیم و رفتیم بیرون...نیما یه کفش و یه شلوار خرید برای منم یه بلوز ... بعدم از خانه کاشانه کارتای هدیه مون رو خرج کردیم...برای یخچال تو یخچالی و برای مهیار عینک شنا و برای حموم سردوش خریدیم...برگشتنی تو راه اب طالبی و شیرموز خوردیم و بعدم اومدیم خونه...پریا رو از دست دادیم البته... دیگه پای تی وی و خورده خواری و جمع و جور کردم و حموم رفتن و دوش گرفتن بودم....
امروز چهارشنبه 20 مرداد 1395
صبح بیدار شدم و اماده شدم و تقریبا ساعت 9.30 از خونه بیرون رفتم... ساعت 11 بود رسیدم خونه مامانینا... مهیار خواب بود...مامان صبحونه مهیار رو داد و رفت ارایشگاه و دیگه همش داشت دور خودش می چرخید و از اونجایی که عادت داره کل کارهارو خودش بکنه و به هیچ کس اعتماد نداره هیچ کاری نمی گه ادم بکنه و الکی به خودش فشار میاره...خوب یه وقتی می فهمه اشتباه کرده که دیره...من با مهیار ساعت 5 رفتیم زمین فوتبال وای که هیچ جا قد اینجا باعث ناراحتی و اعصاب خوردی نمی شه ... ادمهای وحشتناک و هر دفعه که ادمها رو می بینم بیشتر وحشت می کنم از بچه دار شدن چون پنجاه درصد تربیت بچه دست خودته پنجاه درصد دیگه رو جامعه انجام می ده... واقعا ادمها خیلی بد شدن نمی دونم شاید از دور منم به همین اندازه وحشتناکم... امیدوارم انقدر وحشتناک نباشم... ساعت 7 بود برگشتیم... خواستگار عجیب مینا دم در منتظر بود و مینا مشغول بزک دوزک و دنبال ساق دست واسه شیره مالیدن سر یارو که من محجبه و مومنم...نمی دونم دو روز دیگه باز می خواد چیکار کنه... به شدت نگران اینده همه اعضا خانوادم هستم... مینا رفت و مهیارومن و مامان موندیم... بابا اومد و بعدم نیما و چند دقیقه بعد هم مینا... نمی دونم خجالت نمی کشه هر روز هر روز پا میشه میره با این پسره بیرون...یه ذره کلاس نمی ذاره... جالبه که مامان می گه جواب منفی داده ولی با پسره بیرون می ره و براش گوشی خریده و مینا هم با اغوش باز قبول کرده...وگرنه مگه می شه جوابت رد باشه و اینهمه کارهای عجیب بکنی... شب قرار بود بمونیم که فردا بریم دهات...خدا این دو روز رو از ساعت های عمرم ننویس...لطفا... خیلی سخت می گذره زمان با مامانینا...مینا تموم شب داشت با تلفن با پسره حرف می زد ... واقعا برام عجیبه رفتارای نسنجیدشون...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 9
تاريخ: جمعه
12 شهريور
1395 ساعت: 15:00