امروز پنجشنبه 21 مرداد 1395
صبح تقریبا ساعت 5 بود بیدار شدم و اماده شدم...مامان بیخودی می دوهه این ور اون ور و هر دقیقه یه بار می گه هنوز نماز نخوندم... شما نماز نمی خواد بخونی رفتاراتو درست کن والا... بابا رفت دنبال دختر خاله اش... کلا چه صفری اعصاب قوالادی می خواد گشتن با اینا...همسفرا شامل خانواده اقا احد به جز توحید و خانواده ما به جز بهزاد و مینا بود... منو مامان و دختر خاله بابا پشت نشستیم و نیما و بابا جلو و مهیار هم بغل من... از سرفه های گوسفندی دختر خاله که بگذریم...لج بازی مامان برای بغل گرفتن مهیار... نزدن بنزین و تموم شدن بنزین اقا احد و موندن وسط جاده و رفتن ما به غرق اباد و بنزین زد و با بطری بنزین اوردن براش و بعدم یه صبحونه پر از تعارف خوردن... خانم اقا احد که نخورد با دخترش...دخترخاله باباهم نخورد... من و نیما و بابا و اقا احد و مهیار خوردیم...مامان هم نخورد و مسخره بازی در اورد...حالا هی تعارف تیکه پاره می کنن بماند...انگار دختر خاله بابام بچه اس... هی مامان گیر داده که لقمه براش بگیرم...اونم نازو ادا داره در حد چی... با گوجه نمی خورم لقمه بزرگ نگیر...چایی کم رنگ نمی خوام لیوان نمی خوام...وای از این ادا و اطوارا...مهیار و نیما به اتفاق یه لیوان چایی خالی کردن رو سفره... وای که چقدر لجم می گیره از این کار نیما... همیشه یه همچین کاری می کنه که اعصاب ادمو بهم بزنه...مهیار جوراباش خیس شد و رفت از تو ماشین دمپایی در اورد پوشید...چون مامان نبود و ندیده بود گیر داده بود که کفشاشو اونجا جا گذاشته و تا خود اقداش دهن مارو سرویس کرد که چرا کتونیهاشو برنداشتیم... تا رسیدیم دم دهات...بچه های دختر خاله بابا زر و زر زنگ می زنن که کجایید بابا طرف پشت فرمون و در حین رانندگی چرا اینطوری می کنید داریم یاییم دیگه اگه انقدر نگران مادرتونید چرا خودتون نبردیدش...؟ دم ورودی اقداش با حرکات ژانگولر پسرش رضا اومد و مادرش رو برد... نزدیک بود شاخ به شاخ بزنه به ماشین ما...اصلا روانی ان به خدا...بابا هم ناراحت شد و نرفت مسجد رفتیم سرخاک بابابزرگم...بعد 9 سال رفتم و فاتحه ای خوندیم... کلی حرف تو دلم بود ولی به خاطر دیگرون نتونستم بزنم...بعدش رفتیم تا دم چشمه و بعدم رفتیم امامزاده کلی عکس خوشگل از مهیار گرفتم... بعدش هم رفتیم مسجد موقع نهار کلی کمک کردم ولی از دست و پا افتادم حسابی خسته شدم... نهار رو خوردیم و اومدیم و بابا با مامان باز بحث می کنن جواب دادن بلد نیست مامان عقده ایهه...گیر داده به بابا که همه جا دارن از مسجد رفتن ما کجا بیاییم ما جا نداریم... اصلا یه وضعی... خلاصه راه افتادیم رفتیم خونه پسر عمه مامان و بعدم خونه زنعموش و بعدش هم اومدیم خونه عمه بابا و بعدم رفتیم موتور خونه و انگور و سیب چیدیم و بعدش برگشتیم...اقا احد باز تو غرق اباد مارو یه ساعت معطل کرد مهیار هم رو پام خوابیده بود و کمرم داشت نصف می شد دیگه خداحافظی کردیم ازشون و اومدیم...
ساعت 7.30 رسیدیم مینا خانوم که نبود خونه... رسیدیم مامان به جای اینکه کاراشو بکنه داره دم در از من و نیما با خربزه پذیرایی می کنه خدا شفات بده زن... انگار خونه بوده ما از سفر اومدیم...بچسب به کار خودت واجبه مگه...
برگشتیم خونه و از خستگی له له بودیم... حموم رفتم و ولو شدیم جلو تی وی...جابه جا کردم وسایلو غش کردم دیگه...
اینترنتم رو روشن کردم و جالب بود که مامان ه اصلا پیام نداده بود و جالبه که من همیشه باید بهش پیام بدم...اونوقت تو گروه ها خودشو پاره کرده بود بس که مطلب گذاشته بود خیلی ناراحت شدم... به نیما چیزی نگفتم... ولی تصمیم گرفتم بچه دار شدم این رسم هر رو ز پیام دادن رو بزارم کنار و بهونه کنم که بچه داریو وقت ندارم...
اول به نیما گفتم بریم خونه مامان بزرگ بعد که دیدم اینطوریه گفتم نریم و خسته ام...فقط خاله شمسی زنگ زد که کجایید؟
امروز جمعه 22 مرداد 1395
امروز به خواب و دیدن تی وی و خواب و موبایل گذشت...خسته بودم به شدت...تنها کار مفید این بود که گردگیری کردم و جارو کشیدم و نیما رفت فوتبال... همین...برای نهار جیگر کباب کردیم خوردیم و بعدم بی هوش بودیم کلا...
امروز شنبه 23 مرداد 1395
امروز باید برم اداره کار...ساعت 10 از خونه در اومدم و ساعت 11 اداره کار بودم و حضور زدم و بعدش هم رفتم بازار و با چرخیدن فراوون بالاخره پارچه خریدم...فوتوس که پیدا نکردم بیخیال شدم و یه چیز دیگه خریدم...بعدم یه پتو سفری برای سالگرد ازدواج نسیم اینا خریدم سگ خورد مهمونی که نگرفتن ولی اگه کادو ندیم ننه نیما جر می ده ادمو...والا ...ما که شانس نداریم...برگشتم خونه له بودم... خوابیدم تا چهار نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش باز خوابیدم و بعدش تی وی و مجله و کتاب و .... موبایل و تی وی....
امروز یکشنبه 24 مرداد 1395
امروز درگیر بریدن مانتو بودم... البته برنامه فیکس ورزش همزمان با دیدن تکرار منو تو پلاس هم وجود داره... نیما بیدار شد صبحونه خورد و رفت و منم نهار درست کردم و منتظر نیما موندم و به کارهام رسیدم کتاب ما و روباه رو شروع کردم به شدت مضخرفه... گوشیم دیگه خیلی داره ااذیت می کنه و خیلی سنگین شده کلی کار داره قبل تحویل دادن به مامان... با مامان تلفنی حرف زدم و نیما اومد و نهار خوردیم و نماز و نشستم پای چرخ خیاطی ... قبل ظهر بیورن رفتم و خرید کردم ولی سادم رفت کاغذ کادو بگیرم...برای سالگرد ازدواج نسیم اینا یه پتوی رو تختی دونفره خریدم ولی یادم رفت کاغذ کادو بگیرم قرار شد قبل راه افتادن بریم بخریم...یادم افتاد چسبم نداریم... رفتیم و نیما دم ابتین وایساد ومن رفتم کاغذ کادو خریدم و تو ماشین کادو کردم...
رسیدیم و کادو رو دادیم خیلی جالب بود که لو دادن که ما اومدیم خونه مامانینا و خاله زینتینا هم بودن و شام هم مرغ سوخاری گرفتیم ... می خواستم بگم پس فقط ما اضافه بودیم؟ فقط نگاهشون کردم که حداقل می تونید چیزی نگید ...یعنی متوجه کار زشتتون نیستید؟ والا ما باشیم این کارو بکنیم مامانش نمیاد میگه نسیم رو نگفتید...واقعا از دستشون ناراحت شدم...خوب دیگه ادم که تو خانواده خودش ارزش نداشته باشه تو جای دیگه چه ارزشی می تونه داشته باشه؟
واقعا ازشون بدم اومد حالا دارم براشون...
امروز دوشنبه 25 مرداد 1395
من هنوز مشغول دوختم و از اونجایی که دوست دارم کارم تمیز در بیاد خیلی اروم دارم این کار رو می کنم... حموم رفتم و برای نهار کباب ماهیتابه ای درست کردم...نیما اومد و نهار خوردیم و بی هوش شدیم...شب نود داره و می خواییم بیدار باشیم...
کلا ورزشهای المپیک که کشت مارو اخه چرا در حق کشتی گیرای طفلک ما انقد ناداوری می شه؟
بعد از ظهر مشغول جمع و جور کاری و تمیز دوزیهای مانتوم بودم...
شب سعی کردم زود بخوابم که زود هم بیدار شم...فردا سه شنبه اس و روز رفتن به خونه مامانینا.....
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 8
تاريخ: جمعه
12 شهريور
1395 ساعت: 14:58