امروز سه شنبه 26 مرداد 1395
صبح 8 بیدار شدم و تا 9.30 پروسه اماده شدن و رفتن به خونه مامانینا طول کشید ... راه افتادم رفتم و تو مسیر با یه دختر خوش صحبت اشنا شدم...فکر کرد دانشجو ام و...کلی ذوق کردم از اینکه جوون موندم... رفتم و مامان داشت با خاله تلفنی حرف می زد...سبزی پاک کردیم و بعدش هم نشستیم پای درست کردن نهار و چندتا ایده دادم واسه مرتب سازی خونه... مامانینا عزمشون جزم شده مینا رو شوهر بدن... و اصلا به خطرات و مشکلاتش فکر نمی کنن... هر چقدرم بهشون می گی یاسین تو گوش خر خوندنه.... کلا منم بی خیال شدم و حرفی نزدم... بابا اومد و نهار خوردیم و با مهیار مارپله بازی کردیم... مینا ساعت 4.30 اومد و بزک دوزک کرد و رفت مهیار رو برد کلاس موسیقی گفت بععدش هم می ره خونه مامان ماهان برای کاری... پریا می داد که اومد و با توپ پر و با داد و بیداد و دعوا کردن با مهیار ... اصلا هم با ما حرف نزد از اکباتان مانتو و کفش خریده بود ... اوننا رو پوشید و یه چرخی زد و بعدش هم نظرشو راجع به مانتو پرسید گفتم تنگه ولی تو مانتوهات همشون همینجوریه... ناراحت شد ولی خوبه بعضی وقتها ادمها از نظرات ناراحت بشن ولی حقیقت رو بشنون...
بابا اومد و بعدم بهزاد...مینا شامشو خورده بود و رفت تو اتاق... با نیما که سلام علیک هم نکرد... بابا و بهزاد هم اومدن و شام خوردیم و بعد بهزادم رفت خوابید و بعد ما نشستیم و کشتی قاسم رضایی رو دیدیدم... زود بلند شدیم که بیاییم...هم حوصله خونه مامانینا رو ندارم و هم اینکه فردا می خوام برم استخر.... هورا....
امروز چهارشنبه 27 مرداد 1395
صبح ساعت 6.30 پاشدم و رفتم استخر...دزدگیر ماشین تو پارکینگ صدا داد قطع نمی شد یعنی پدر ما دراومد... خلاصه نیما اومد و درستش کرد و منم رفتم...یه شنای دلچسب... چقدر اب ارامش داره چقدر عالیه...بعد از یک ساعت شنای دلچسب اومدم و سر راه شیر خریدم... اومدم خونه و بساط صبحونه رو اماده کردم... بعدش هم جلو تی وی ولو شدم... نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم و بعدم مشغول رفع ایراد یقه مانتو شدم و چقدر کار سختی بود و کلی انرژی ازم گرفت... نهار داشتیم وخیال از بابت غذا راحت بود...تکرار وزنه برداری بهداد سلیمی رو دیدم و کلی گریه کردم چقدر راحت حقش رو خوردن...به نظرم المپیک یه عرصه اس برای قدرت نمایی و هیچ پهلوونی اونجا وجود نداره... وگرنه انسانیت حککم می کرد که هیچ ورزشکاری رو سکو نره و مدال رو قبول نکنه وقتی می دونستن حق مسلم یک نفر رو خوردن... باید با انسانیت هیئت ژوری رو شرمنده می کردن...ولی حیف که هیچ جا انسانیت حکم نمی کنه و ادم نا امید می شه از اینکه ممکنه یه روزی هیچ قتلی اتفاق بیفته و چقدر زجر اوره فهمیدن این مسایل... هر بار که چهره بهداد سلیمی رو نشون داد وقتی گفت شرمنده دخترم هستم... واقعا دلم می خواست بمیرم...بهداد سلیمی پهلوون زنده باشی از نظر ما تو طلایی تو الماسی و درخشنده و قطعا هیئت ژوری روزی شرمنده تو خواهند شد... و قطعا اه سلین کوچولوی تو دامن بی شرافتی اونها رو خواهد گرفت...دیدن اشکات دل ما رو هم شکوند ندیدنت رو سکویی که با نامردی تراشیدن بدتر از مرگ بود... سلامت باشی و پایدار...
امروز پنچشنبه 28 مرداد 1395
از صبح خوشحال بودم می ریم گوشی می خریم...مدل مورد نظرم رو پیدا کرده بودم و بعد کلی تحقیق به این نتیجه رسیده بودم...با بودجه و نیازهام همخونی داشت...نیما گفت میره و ساع 12ونیم خونه اس که بریم ... منم تا نیما بیاد کارهای عقب موندم رو کردم... نیما 1 و نیم اومد ... همیشه یک ساعت تاخیر داره... اماده شدو رفتیم وسط راه یادش افتاد کارت ماشین رو برنداشته...برگشتیم و دوباره رفتیم... مسیر رو درست بلد نبود حالا وسط این هاگیر واگیر یکی هم می خواست خودشو برسونه که بیمه نامه اش رو به نیما تحویل بده... اومد سر بهشتی بهمون رسید... بعدش اشتباهی از زیر پل رفتیم و تقریبا مسیری که با مترو 40 دقیقه بود رو یه ساعت و 45 دقیقه تو راه بودیم...کمر درد گرفته بودم انقدر تو ترافیک بودیم... بالاخره رسیدیم و مدل مورد نظرم رو دیدم...حالا نیما گیر داده بچرخیم میگم بابا من که مدلم رو انتخاب کردم پس چرا الکی بچرخیم... بیا اونو بخریم بریم دیگه... حالا بر فرض مدل بهتری دیدیم من یه مبلغی پول کنار گذاشتم خوب... خلاصه بعد از سه ساعت وقت کشی خریدیم و رفتیم علاالدین بر ای خرید قاب و گلس... تو مغازه هی به جای گلس می گه صفحه ژله ای...یعنی امروز نیما به شدت رو اعصاب بود به شدت... گوشی رو 560 و قاب و گلس رو 50 خریدیم و رفتیم نهار خوردیم و بعدم برگشتیم و ولو شدیم از خستگی... خدا رو شکر مامان ه زنگید که خاله شمسی سرما خورده و نمی ریم خونشون... ماهم از خدا خواسته ولو شدیم...نیما که خوابش برد و منم نشستم پای تی وی و یه قسمتی از ساندویچم که نخورده بودم رو خوردم و نزدیک ساعت 1 خوابیدم...
امروز جمعه 29 مرداد 1395
نیما رفت فوتبال ...با اونکه زانوش اون هفته اذیت شد ولی باز به حرف گوش نکرد و رفت... نمی دونم چرا حاضره هفته ای یه بار بره فوتبال و هر دقعه یه بلایی سرش بیاد... ولی حاضر نیست بره باشگاه ودرست ورزش کنه ...هر چی می گمم یه روز در هفته ورزش رو نکنی بهتره چون غیر اسیب هیچی تا حالا نداشته اما کو گوش شنوا...تصمیم گرفتم هیچی نگم زخمی هم شد محل ندم بلکه خودش سر عقل بیاد... منم خونه رو حسابی گردگیری کردم و جارو کشیدم و برای نهار شوید باقالی پلو با مرغ گذاشتم...نیما اومد و دوش گرفت و صبحونه خوردیم و بعدش رفت خوابید و منم نشستم به انتقال برنامه ها از گوشی قبلی به جدید و نصب...
نیما بیدار شد و نهار خوردیم... و تو این مدت من مردم انقدر زیر غذا رو خاموش کردم روشن کردم... بعدش هم روزمرگی و ...
امروز شنبه 30 مرداد 1395
از امروز قصد داشتم برم بدو ام اما حس تنبلی نذاشت...خودم باز ورزش کردم و صبحونه خوردیم...نیما رفت بیرون و منم نشستم پای کتاب دکتر بکتاش نوشته علی محمد افغانی...کتاب جالب و جذابیه... تکرار برنامه هایی رو که ندیده بودم دیدم و از توشه برنامه ضبط کردم و بعدش هم تبدیل کردم و ...
نیما هم اومد و نهار خوردیم و بعدش هم نشستم فیلمهایی که از توشه گرفته بودم رو دیدم... بعد از اونم باز کتاب خوندم....
حموم رفتم و دوش گرفتم و تنها فعالیت مثبتم همین بوده...
امروز یکشنبه 31 مرداد 1395
امروز رفتم پیاده روی و کلی نرمش کردم و برگشتم خونه....صبحونه رو اماده کردم و بعدم زنگ زدم و رفتم ارایشگاه و یه اصلاح ابرو و اپیلاسیون سه ساعت وقت از ما گرفت... برگشتنی خرید کردم و اومدم جنگی کشک بادمجون درست کردم... نیما رسید و نهار خوردیم و بی هوش شدم...بعد که بیدار شدم وقت برای نماز خوندن و اماده شدن داشتم... سر راه هندونه خریدیم برای فردا که مامان میاد... رفتیم خونه مامان ه اینا و شبم ساعت 1 و اینا برگشتیم خونه و بی هوش شدیم...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 15
تاريخ: جمعه
12 شهريور
1395 ساعت: 14:56