امروز یکشنبه 21 شهریور 1395
صبح قرار بود با مامان بریم امامزاده صالح ... زنگ زد . گفت داره راه می افته و بعدش منم سریع اماده شدم و راه افتادم تو مترو توپ خونه قرار گذاشتیم...رسیدم و صبر کردم تا برسه... رفتیم سمت تجریش و بعدم رفتیم تو امامزاده زیارت کردیم و بعدم نماز خوندیم و صبر کردیم اذان دادن نماز جماعت خوندیم و برگشتیم خونه...تو امامزاده خیلی گریه کردم دلمگرفته از شرایطی که برای مینا و مهیار پیش اومده... نمی دونم کی مهیار رو می بینیم دلم پر درده... حجم بغض تو گلوم و غم دلم وصف ناپذیره ... انگار عزیزم رو از دست دادم...باورم نمی شد منم یه روزی انقدر گریه کنم و اشکم خشک نشه...تو همین گیر و دار گریه کردنا بود که احساس کردم خانومی که ردیف جلویی ما نشسته هی برمی گرده مارو نگاه می کنه تا جایی که دیگه کاملا برگشت و رو به ما نشست... موقعی که من ارومتر شده بودم و گریه ام کم شده بود اومد سمتم و پرسید ازدواج کردم گفتم بله و ان شالا جوناتون عاقبت بخیر بشن... تشکر کرد و خداحافظی کرد و رفت... مامان پرسید خواستگاری کرد گفتم یعنی به من نمیاد سی سالم باشه و ازدواج کرده باشم... زیارت کردیم و برگشتیم امروز قرار بود دعای عرفه بخونن ... داشت امامزاده شلوغ می شد که برگشتیم... یه خریدی کردیم . اومدیم....به مامان گفتم بریم فلوت نهار بخوریم که گفت نه و تو برو و دیدم مشکوک می زنه گفتم روزه ای گفت اره...گفتم خوب پس بریم نمی خواد... برگشتیم و تو راه برگشت از مترو خرید کردم و رفتیم خونه مامانینا و ولو شدیم... سر درد داشتم هم به خاطر گریه و هم به خاطر راه طولانی...
مینا هم از سر کار اومد و با حال ناخوش... خیلی سخته... من که خاله ام انقدر ناراحتم مادر چی می کشه خدا عالمه... فقط خدا نگذره از کسی که این غمو انداخته تو دل ما...
تا شب به بطالت گذشت فقط با مینا رفتیم بیرون دوری زدیم و من مام و اسپری خریدم چون فردا که میریم جشن نامزدی بعدش هم که میریم سفر وقت خرید نداشتم و به شدت احتیاج داشتم... برگشتیم و شام درست کردیم و دور هم بودیم تا اخر شب...
امروز دوشنبه 22 شهریور 1395
امروز قراره بریم جشن نامزدی صبح بیدار شدم و حموم کردم... لباسهای امشبم رو اماده کردم و شروع کردم بستن ساک و هر چیزی که یادم می اومد رو میذاشتم کنار ساک.... خوراکی هایی که می خوام رو برداشتم...تا نهار وقت کشی کردم و بعدش نشستم موهامو اتو کردم و ارایش کردم...واقعا دل و دماغ نداشتم و اصلا حس رفتن به مهمونی و اهنگ و شلوغی رو نداشت...
نهار خوردیم و اماده شدیم وبا مامان ه اینا هماهنگ کردیم و رفتیم ... نسیم اینا با ماشین مامان ه اینا اومدن و به دلیل تنگی جا نیکان اومد تو ماشین ما... مسیر به شدت طولانی و خسته کننده بودش... رسیدیم و یه مهمونی کوچیک بود متاسفانه همش چشمام پر اشک می شد ... هی خودممو کنترل کردم... تا اینکه به زور بردنم برای رقص که اشکام اومد دیگه... نسیم بغلم کرد و تازه فهمیدم من چه نعمتهای خوبی دارم و خبر ندارم... تو سینه ام احساس سنگینی می کنم...موسیقی و رقص و شام ...یهمهمونی کوچیک و شلخته بود... شیوا دختر عموی نیما هم جدا شده بود پسری معرفی می کرد و می گفت تو مرحله خواستگاری هستن... خانواده پسر مذکور هم بودن...عمه های نیما از قیافه داغون ممن متعجب بودن و پرسیدن و مامان نیما گفت بهشون...همشون گفتن ان شالا درست میشه و نگران نباشید... خیلی خسته شدم...برگشتیم و سر راه علیرضا رو هم رسوندیم خونشون...
ادم بدشانس شاخ و دم نداره...قرار بود تا بی ارتی رو دیدیم پیاده شه و ما بریم...بی ارتی دیدیم ولی اخمخ براش نگه نداشت دویید و از رو نرده ها پرید ولی فایده نداشت... برگشت و سوار شد و رسوندیمش...تو راه برگشت بودیم که مامان ه زنگید که ما وایسادیم که بستنی بخوریم شما هم بیایید... مهمون نسیم اینا بودیم و برگشتیم و بابا ب ماشینش رو عوض کرد و رفتن...ما هم اومدیم و دوش گرفتیم و خوابیدیم...که فردا عازم سفر بشیم...
امروز سه شنبه 23 شهریور 1395
صبح تقریبا ساعت 8.30 بود که راه افتادیم و حرکت کردیم...تو راه نزدیک رودهن بودیم بابا ب زنگید که مامان ه قرصاشو جا گذاشته و ما برمی گردیم شما برید ما می رسیم... ما رفتیم ولی ارومتر...بابا ب زنگید که نرفتیم و می خریم قرصا رو از شمال... بعدش هم ما تو دماونند منتظر موندیم تا برسن و بعدش بریم... نشسته بودیم تو سایه و داشتیم استراحت می کردیم که رسیدن... رفتیم و تو مسیر یه پارک جنگلی بود به اسم جوارم فوق العاده زیبا بودش... اونجا موندیم و نهار خوردیم... خیلی جنگل قشنگی بود و سکوت فوق العاده و منظره عالی داشت... هر سمتی رو نگاه می کردی انگار تابلو نقاشی بودش... بعدش راه افتادیم و رفتیم بابلسر... رسیدیم و وسایلمون رو جاب جا کردیم ... بچه توسترم رو برده بودم برای مامان ه... کلی ذوقید و ازش استفاده کردش... شب رفتیم بیرون و از داروخونه دارو خریدیم... نیما کتونی خرید و بعدش هم رفتیم ساندویچی و ساندویچ خوردیم...منم فلافل خوردم... کلی فلافل دوست می داریم...تا اخر شب به بطالت گذشت کتابی رو که داشت می خوندم تو ساعت بیکاریم می خوندم... شبم خوابیدیم و خسته و له
امروز چههارشنبه 23 شهریور 1395
از صبح که بیدار دشیم کار خاصی نکردیم...صبحونه خوردیم و برای نهار عملیاتی رو انجام دادیم و یه خورده خونه زندگی رو مرتب کردیم و بعدش هم نهار اماده شده و نهار خوردیم و استراحت کردیم و بعدش هم بعد از ظهر رفتیم لب دریا و تا شب نشستیم لب دریا و بعدش هم برگشتنی رفتیم یه بازارچه که لب دریا بود یه خرید کوچولویی کردیم و اومدیم خونه ...برای شام سوپ خوردیم...دور هم نشستیم و حرف زدیم و کتاب خوندیم و بعدش هم خوابیدیم...
امروز پنجشنبه 24 شهریور 1395
بعد از بار گذاشتن نهار رفتیم خانه کاشانه و بعدش هم رفتیم بازار و کلی خرید کردیم و بعدم برگشتیم خونه...تا خرید ها رو جابه جا کنیم و نهار رو اماده کنیم تقریاب ساعت شد 4 نهار خوردیم و بعدش نماز و چرت و کتاب... شب شام رو اماده کردیم و بعدش هم بای فردا نهار کتلت درست کردیم و بعدش هم حمام کردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و اماده شدیم که فردا راه بیفتیم و بریم مشهد...
امروز جمعه 25 شهریور 1395
صبح ساعت 8 اماده بودیم و حرکت کردیم به سمت مشهد...تو رامسر از عابر بانک پول گرفتیم و تیکه تیکه مگه داشتیم... برای نهار جنگل گلستان رسیدیم و...اتفاق جالب امروز این بود که نیما پولش رو گم کرده بود و بعد اینکه از عابر پول گرفتیم وایساد و باباش زنگ زد کجایید ؟ نیما گفت دارمی میاییم... نیما بعد کلی گشتن فهمید که پیدا نمی شه و بعدش هم راه افتادیم و رفتیم تو ماشین یادش افتاد که گذاشته تو یه لیوان... تو ماشین... رسیدیم و بابا ب ایننا منتظر ما بودن... باباش یه نگاه به نیما کرد و گفت وجدانن برای چی وایسادی ؟ لحن گفتنش خیلی جالب و خنده دار بود... نیما گفت اینجوری پولم گم شده بود باباش گفت مگه چقدر بود نیما گفت 6 تومن... که دیگه همه از خنده غش کردن... یه اتفاق جالب دیگه این بود که تو مسیر تو شهر گرگان بودیم که یهو یه ضربه خورد به بغل ماشین و تق صدا داد... یهو یه زنبور گنده افتاد تو ماشین رو دست من... زنبوره گیج بود از شدت ضربه...مجبور شدیم وسط بزرگراه رو یه پل بزنیم بغل و زنبور رو بندازیم بیرون... کلی ترسیدم و هر چی ما از حشرات گریزونیم اونا بیشتر جذب ما میشن...
امروز دربی هم هست و نیما و نیکان شرط کردن که حتما ببینن بازی رو... برای نهار تو جنگلهای گلستان بودیم... دوباره جاده و تا اشخانه یه سره رفتیم... نیما و نیکان نشستن تو ماشین و فوتبال رو دیدن و ماهم رفتیم تو شهر یه دوری زدیم و تو یه مغازه که همه جنساش دو تومن بود خرید کردیم و بابا به یه هولاهوپ برام خرید...برگشتیم فوتبال تموم شده بود دوباره راه افتادیم و رفتیم سمت مشهد...تو فاروج نگه داشتیم و کلی خرید کردیم و دوباره راه افتادیم تو قوچان هم وایسادیم...می خواستیم بمونیم و چادر بزنیم ولی بی خیال شدیم هم سررد بود هم یه ساعت راه بیشتر نمونده بود به مشهد برسیم... رفتیم و رسیدیم به مشهد و تقریاب ساعت 12 شد...دم خونه خاله زینت که حسابی ترافیک بودش... که تو همین ترافیک یکی از پشت زد به ما ولی خدارو شکر چیزی نشد...رسیدیم و با پذیرایی گرم خاله زینتینا رو به رو شدیم... شام خوردیم وبی هوش شدیم...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 5
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 20:29