برگ صد و پنجاه و هفتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز یکشنبه 11 مهر 1395

صبح بعد از رفتن و ورزش کردن نشستم پای تی وی و تکرار بفرمایید شام دیدم و بعدش هم صبحونه خوردیم...نیما رفت بیرون و منم نهارمو بار گذاشتم و رفتم ارایشگاه و اپیلاسیون کردم و برگشتم و تو راه خرید کردم و اومدم خونه...برای نهار میرزاقاسمی و برنج گذاشتم و منتظر نیما موندم تا بیاد و نهار بخوریم...

نیما برگشت و نهار خوردیم و بعدش هم یه چرت کوتاه...کتاب و بازی و تی وی... بعد از ظهر خواستم بلیط بخرم برای استخر که بانک کارتمو مسدود کرد و بی خیالش شدم و قرار شد نیما برام بخره... ساعت حدود 8 اینا رفتیم خونه مامان ه اینا... دور هم بودیم و شام خوردیم... مامان ه حالش خوب نیست و احتمالا یه عمل زنان انجام بده ... امشبم حسابی درد داشت ... منم دیکلوفناک روواسه درد پیشنهاد دادم و گذاشت و بعدش هم بهتر شد ...

دور هم بودیم و حرف زدیم و بعدش هم برگشتیم خونه...

امروز دوشنبه 12 مهر 1395

صبح بیدار شدم و رفتم استخر...کلی شنا کردم و برگشتم خونه...قبل از برگشتن یه دور دور مختصری انجام دادم... اومدم خونه و بعدش هم صبحونه... با نیما صبحونه خوردیم و بعدش نیما رفت و منم اومدم بیرون و رفتم بانک که کارتمو درست کنم... کلی کلنجار رفت و شماره تلفن بانکمو عوض کرد اخرش خودم از طریق عابر بانک درست کردم و مشکل حل شد...بعد از مدتها کار بانکی انجام دادن به این نتیجه رسیدم که کلا کارمندای بانک از بین کم هوش ترین افراد سطح جامعه اننتخاب می شن...

برگشتنی یه شال برای کادو تودل خانم ویسی خریدم و بعدش اومدم خونه... خونه رو مرتب کردم و بعدش هم منتظر موندم تا نیما بیاد و نهار بخوریم...

نیما برگشت و تا برگشتش من کتاب خوندم و تی وی دیدم و موبایل بازی کردم... نیما اومد و نهار خوردیم ویه چرت کوتاه... شب نود داره و نیما بیشتر خوابید و منم بیدار شدم و نشستم پای تی وی ... مامان ه زنگید و گفت فردا می ره بیمارستان و وقت گرفته... و اینکه عمه مریم اصلا حالش خوب نیستش... رفته بیمارستان و تو کماست...

من نشتسم پای لب تاپ و مرتب کردن موبایل و پاک کردن اضافیجات از حافظه و کپی کردن عکسای مشهد و شمال... نیما نشست پای نود دیدن و بعدش هم من رفتم خوابیدم...حدود ساعت 1 بود که بابا ب زنگید که عمه مریم فوت شد و یحتمل چهارشنبه دفنش می کنن...

امروز سه شنبه 13 مهر 1395

صبح بیدار شدم و ماده شدم...نیما هم بیدار شده بود...بابا ب زنگید و گفت مراسم خاکسپاری امروزه...نیما قرار شد و بره و منم قرار شد برم خونه مامانم... که بریم خونه ببینیم... بابا ب اینا اومدن دنبال نیما و رفتن بهشت زهرا... منم رفتم خونه مامانینا.... مامان تو راه بودم زنگید که می رم فروشگاه... منم رفتم و خرید کرد و برگشتیم وخونه.... بعدش رفتیم خونه دیدیم... بعد هم اومدیم خونه و نهار خوردیم و حرف زدیم و بعد هم نشستیم پای تی وی... ممن ساعت 6 دم کوروش با دوستم برای سینما رفتن قرار داشتم... حدود ساعت 5 اماده شدم ورفتم... کلی استرس کشیدم و تا به موقع برسم... دوستم ازاده هم اومد و ... سینما طبقه اخر کوروشه ولی ازاده اصرار اصرار که بریم پایین خرید کنیم... گفتم اخه بالا هم هست تو برو بلیط بگیر من خرید می کنم...گفت دوستام پایینن گفتم خوب زنگ بزن بیان بالا دیر میشه... به زور دیگه منو کشوند و رفتیم پایین...باورم نمی شد... مینا و شبنم هم بودن... کلی ذوق مرگ شدم برام تولد گرفته بودن... زبونم بند اومده بود انقدر خوشحال شدم که نگو... اصلا داشتم پرواز می کردم... نمی دونشستم چی بگم...کلی بهم گفتن چقر بد بدن انقدر که هی به من گفته بودن بیا و من هی بهونه داشتم... کیک برام گرفته بودن... دور هم کیک و قهوه خوردیم و بعدش هم کادو بهم دادن...ازاده یه کیف خریده بود و شبنم یه بلوز گپ و مینا یه شلوار و یه شال... واقعا باورم نمی شد انقدر خوشحال بودم که حد نداشت...

ساعت حدود 7.30 برگشتیم...شوهر شبنم اومده بود دنبالش و با مینا هم مسیر بودن رفتن...منو و ازاده هم با هم برگشتیم..تاکسی پول خرد نداشت و گفت بنداز صندوق صدقات... من به ازاده گفتم می دم محک...تو نده دیگه... جدا شدیم و اون رفت خونه و منم اومدم خونه مامانمینا... مامان تعجب کرد چقدر زود رسیدم... منم گفتم قضیه فیلم و سینما الکی بوده برام تولد گرفته بودن... کادو هامو دید و از کیک خوردن... بهزاد با سر درد اومد و منم نسخه دارچین درمانی رو براش پیچیدم... بعدش مینا و بعدش هم نیما اومد...

دور هم بودیم و حرف زدیم و شام خوردیم...نیما خسته بهشت زهرا و تشییع جنازه بود...حدود ساعت 12.30 برگشتیم و اومدیم خونه و بی هوش شدیم...

امروز چهارشنبه 14 مهر 1395

صبح بیدار شدم و رفتم ورزش کردم و برگشتم خونه... صبحونه رو اماده کردم و دوش گرفتم و بعدش هم منتظر نیما موندم که بیدار بشه و صبحونه بخوریم... نیما بیدار شد و صبحونه خوردیم...برای امروز نهار داریم و می خوام واسه فردا نهار بزارم... می خوام ماهی شکم پر درست کنم... بعد از رفتن نیما منم کتاب خوندم و با موبایل مشغول بودم بالاخره کتاب مضخرف طرلان بانو تموم شد و بالاخره ی تونم بشینم سر کتاب من پیش از تو و با دل راحت بخونمش...رفتم بیرون و چندتا پلاستیک فروشی رفتم و دنبال جا مایع طلقی هستم..جامایع دست شویی چینی بود و نمی دونم چرا کپک زده و به شدت بو می ده...تو خرید موفق نبودم چون به شدت گرون بودن... بی خیال شدم و رفتم ماهی فروشی و یه ماهی قزل الا خریدم و برگشتم خونه...تومسیر یه گربه افتاد دنبالم و نزدیک بود کیسه ماهی رو از دستم بقاپه...اومدم جاخالی بدم گربه دستش به ماهی نرسه خوردم با زانو تو یه میله ای که سمت در پارکینگه... خلاصه برای اولین بار از یه گربه ترسیدم...فرار کردم و گربه ناکام موند تو شکار ماهی اما خوب منو شکار کردم...اومدم خونه و گردگیری و تمیز کاری و جارو کشیدن و بعدش هم گاز و مشتقاتش رو تمیز کردم و بعدش هم راه پله رو جارو زدم و مرتب کردم و کارتن ماکرو فر رو گذاشتم بیرون و جاسازی کردمش...تا شب کار خاصی نداشتم و فقط با موبایل و کتاب و تی وی مشغول بودم...حسابی زانوم باد کرد و استثناعا امشب نمازمو رو نشسته خوندم چون به شدت زانوم اذیت کرد...

امروز پنج شنبه 15 مهر 1395

از صبح در گیر ماهی شکم پر بودم...کلی تو نت جست و جو کردم تا بهترین شیوه رو انتخاب کنم... با پیازداغ و سیر و گردو و جعفری و رب انار و الو یه مخلوطی درست ککردم و ریختم تو شکمش و دوختم... کف ظرفو هویج و پیاز و گوجه چیدم و با روغن زیتون چرب کردم و گذاشتم تو فر... برنج رو ابکش کردم و منتظر نیما موندم... نیما اومد و چیپس سفارشی منو فراموش کرده بودش... رفت و دوباره برگشت ... ماهواره یه فیلم وحشتناک می داد و هی نگاه می کردم و هی می ترسیدم و بی خیال می شدم...

تا ساعت 4 کارامو کردم و بعدش هم اماده شدم و مامان ه اینا اومدن دنبالمون و رفتم ختم تا ساعت 6.30 بودیمو بعدم رستوران و شام و بعدش هم خاله اکرم نیما رو رسوندیم و رفتیم خونه مامان و مهیار رو دیدم...

مهیار و مینا رفته بودن بیرون و برای روز کودک سرزمین عجایب رفته بودن و بعدش هم شام بیرون خورده بودن... اومد و کلی بغلش کردم و بوسش کردم...دلتنگی عجیب ادمها رو می کشه...دلتنگی عجیب ادمها رو سرگردون می کنه...گمشده داشتن خیلی سخته...تمام قد تشکر می کنم از مادرو پدر و چشم انتظارای شهیدا و اسیرا... دلتنگی ادم رو از پا میندازه...

ساعت 1 برگشتیم و سر راه نیکان رو هم از خونه مامان بزرگ برداشتیم و بردیم خونه خودشون و بعد اومدیم خونه و لالا...بیهوش شدم امروز انقدر گریه کردم

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 22:28

صفحه بندی