برگ صد و شصتم از کتابی که هنوز نامی ندارد...

خرید بک لینک

امروز دوشنبه 26 مهر 1395

رفتم استخر و شنا کردم جکوزی و سونا رو به خاطر شرایطم کنسل کردم... و اینکه قصد بارداری داریم... برگشتم خونه و کدو و بادمجونا رو پوست کندم و سرخ کردم و بعدش هم صبحونه خوردیم... رفتم روغن و شیر و خرما خریدم وبرگشتم و وایسادم پای کدو و بادمجونا...همه رو سرخ کردم و کتاب خوندم و بعدش هم همزمان کیک هم پختم... کلی کار کردم امروز اما همه دلچسب و خوب بودن...

نیما برگشت و شگفت زده شد از این همه کار که امروز انجام شده...

بعد از نهار بی هوش شدم و بعدش هم تا اخر شب به حرف زدن و کتاب خوندن و موبایل و تی وی گذشت...

پاییز عزیز خیلی سریع داری می ری از یه طرف خوشحالم از یه طرف ناراحت... خوشحال چون سختی ها رو می بری ناراحت چون که نمی دونم دارم خوب اماده می شم یا نه؟

امروز سه شنبه 27 مهر 1395

صبح بیدار شدم و اماده شدم و رفتم خونه مامانینا... از وقتی رسیدم مامان ایه ها یاسش رو خونده و خودش رو زده که چرا دختر شوهر دادم و حرف های تکراری و تکراری و تکراری... واقعا براش متاسفم که حاضر نیست قدمی برداره و خودش رو تغییر بده و زندگیش رو هم تغییر بده... هر چی می گم خدا گفته از تو حرکت از من برکت نمی فهمه می گم تو غیر ناله و نفرین چیکار کردی که انقدر از خدا توقع داری؟ نمی فهمه... بابا ظهر اومد و نهار خوردیم و بعدش هم مامان نشست به بادوم خورد کردن و گردو شکستن...منم نشستم به در اوردن از پوست...و همین پروسه 3 ساعت زمان برد و خسته داغونمون کرد...نمی دونم چرا گردو و بادوم رو با پوست می خره... بعدم انقدر از خودش کار می کشه و تازه غر هم می زنه...

بابا هم کلی کمک کرد...حرف زدیم حرفای پیش پا افتاده و معمولی و در حینش کار هم کردیم... و فهمیدم که خیلی ساله ما با هم هیچ کاری نکردیم... فهمیدم خیلی وقته که هر کدوممون زندگی مستقل خودمونو پیدا کردیم... و دست همو نگرفتیم... فهمیدم همین بادوم شکستم بهونه خوبیه که دور هم باشیم سرمون پایین باشه و حرفای معمولی بزنیم... چقدر خانواده ها مشارکت کم داره.... یادم باشه وقتی خانواده ام بزرگ شده کار مشارکتی در ماه یه بار بزارم و همه باهم یه کاری کنیم...شده یه ظرف ترشی درست کنیم...بابا رفت و مینا از سرکار اومد...دنبال ماشینه... براش ادرس نمایندگی ها رو دراوردم و بعدش هم رفتیم سر بزنیم نمایندگی های غرب رو .... اولی تو خیابون ایران زمین بودش... اما جابه جا شده بود و ادرس رو گرفتیم و رفتیم با مینا... رفته بود شهر زیبا... رسیدیم ولی تعطیل بودش باز من از تعمیر گاه مرکزیش پرسیدم و شرایط همونی بود که تو سایت بودش...

برگشتیم و رفتیم یه ذرت و یه بستنی خوردیم و بعدش هم اومدیم خونه...

یه خواستگار مینا که از ایران رفته تو دایرکت اینستا گرام ازم حال مینا رو پرسیده بودش...به مینا گفتم و بهش جواب دادم...

کاش برگرده و برای مینا یه زندگی خوب بسازه...

تا شب مامان غر زده و هی گریه کرده از ریخت افتاده و به شدت زشت و کریه شده... قیافه خودش رو نمی بینه تو اینه شلخته بود شلخته تر شده... دور هم بودیم بابا و نیما اومدن ...نیما اومد و بلال اورده بود و کباب کرد...بعدش هم دور هم تی وی دیدیم...شام خوردیم...برگشتیم خونه و ....

امروز چهارشبه 28 مهر 1395

صبح بیدار شدم و بعد اماده سازی بساط صبحونه ...گردگیری کردم بین این کارها پیگیر ماشین برای مینا از تو شیپور و نمایندگی های ایران خودرو هم بودم...و مدام با مینا تلفنی حرف زدم... بعد از اینکه گردگیری تموم شد جارو کشیدم و بعدش هم نهار رو اماده کردم...

کتاب من پس از تو رو شروع کردم و به شدت جذابه و خیلی سریع داره خونده می شه و صفحات به پایان نزدیک می شه...نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت کردیم... بعد از ظهر با نیما رفتیم بیرون که برای کادوی تولد نسیم شلوار بارداری بخریم... اول رفتیم یه جا که تو ذهنم بود و دیده بودم رو درش زده شلوار بارداری موجود است... دوتا لگ ته مغازه اش بود زده بود شلوار بارداری...برگشتیم و رفتیم هفت حوض نیما تو ماشین بود و من مغازه ها رو میدیدم...بعدش هم اومدیم و از یه طرف دیگه بالاخره پیدا کردیم...قیمت کردم و بعدش زنگ زدم به مامان ه که بپرسم خریده یا نه؟ مامان ه تو سینما بود ولی گفت نخریده و منم سریع قطع کردم...بعدش با چونه زدن شلوار رو خریدیم و برگشتیم سمت یه خیابون پر رستوران و فست فود... رفتیم یه جا به اسم کارد...

یه ساندویچ فلافل خاص خریدیم...فوق العاده بود از پر و پیمونی... خیلی خوب بود کلی توش چیز میز داشت و با نصفش تا فردا سیر بودیم...خوردیم و برگشتیم و اومدیم خونه...

ولو شدیم جلو تی وی و ...

مشغول تی وی دیدن شدیم حسابی...

امروز پنجشنبه 29 مهر 1395

از صبح مشغول تهیه و تدار ک نهار و سبزی پلو ماهی بودم...به شدت درگیر ...فکر کردم مینا و مهیار هم میان ولی ماشین مینا خراب شده بود و با اژانس رفته بود و ...

مامان زنگ زد و به بدترین شکل ممکن گفتش... نمی فهمم این چه جور زنیه خیلی کارای خوب و قشنگی می کنه زنگ می زنه گزارش هم میده... فکر می کنه الان باید تشویقش هم بکنم...

مینا باید بره کلانتری مهیار رو بگیره و این خیلی سخته...رفتن به کلانتری و چک و چ.نه زدن با هزار نفر و از همه بدتر دیدن اون گه نکبت... و حال و روز مهیار طفلک...

اصلا درک نمی کنه مینا رو...به جای اینکه مینا رو اروم کنه...بدتر عصبانیش میکنه و خونه رو میذاره رو سرش...

می گه انقدر جیغ کشیدم شلوارم خیس شده خوب مجبوری؟ اصلا خجالت نمی کشی ؟ صداتو همه شنیدن بی ابرو... الان توقع داری معجزه بشه بی حیا...خدا برای چی بایدبه تو رحم کنه؟ تازه با افتخار هم تعریف می کنه فکر میکنه الان بهش می گم وای الهی بمیرم و از این حرفا...منم مثل همیشه نصیحت کردم نصیحتی که فایده نداره ... نرود میخ اهنی در سنگ... فکر می کردم حرفای سه شنبه ام تاثیر داشته ... ولی نه بی فایده بوده... اخر تموم اراجیفش که دوباره شروع کرده چرا من دختر شوهر دادم؟ گفته نمیان مینا و مهیار...منم یه خروار سبزی پلو با ماهی درست کردم...

ماهی رو کم کردم و همون جوری مرینیت شده گذاشتم تو فریزر... برای هفته بعدمون...

کادوی نسیم رو کادو کردم و بعدم منتظر نیما موندم و کتابم رو تموم کردم...

پس از تو فوق العاده بود...من عاشق این کتابم...

تا بعد از ظهر با نیما فوتبال دیدیم کتاب خوندیم و پای موبایل بودیم و من یه چرت کوتاه زدم...بعدش هم رفتیم خونه مامان بزرگ...نیما بلال اورد و اونجا هم کباب کرد و بعدش هم کادوی نسیم رو دادیم دور هم بودیم و حرف زدیم و از اسم بچه حرف زدیم...خاله شمسی به شدت گرفته اس و بی حوصله با نسیم اینا هم حرف نزد... نسیم اینا هم وسطای نشستن به بهونه ترشی و میدون هروی پاشدن زدن بیرون و برگشتن ... شیرینی حاملگی رو هم بالاخره دادن...

اما خوشحالی تو وجودشون دیده نمیشه...

شام خوردیم و من و متین ظرفها رو شستیم و بعدم نزدیک ساعت 2 برگشتیم خونه و لالا...

امروز جمعه 30 مهر 1395

نیما رفت فوتبال منم اماده شدم و صبحونه خورده نخورده رفتم خونه مامانینا... ساعت 10 صادقیه بودم ولی ماشین نبود برای خونه مامانینا... تا 11 وایسادم ...چرا هیچ کی نمی فهمه امروز برای من یه ثانیه اش هم ارزش داره؟

رسیدم و مهیار رو کلی بوس کردم و تو بغل گرفتم... باهاش حرف زدم...براش خوراکی خریدم... کارتون دیدیم و فیلم دیدیم و نهار خوردیم و خوراکی خوردیم و بازی کردیم... مهیار رفت بیرون و با دوستاش بازی کرد...ماماان هم نشست به ایه یاس خوندن... دیگه تحمل حرفاش رو ندارم... خیلی ناشکره خیلی...بهزاد به من گفت تو بد برخورد می کنی مامان هم دور برداشت که من همیشه همینم و اذیتش می کنم...به بهزاد گفتم تو یه درصد از گریه های مامان و حرفای مسخره اش رو دیدی... من 27 ساله اینو تو همین حال دیدم... واقعا ازمن انتظار نداشته باش مثل تو رفتار کنم... تو خوب باش...

گفتم نیما میگه مامانت بهزاد میاد زمین تا اسمون رفتارش فرق داره و کلا یه ادم دیگه میشه و گریه و زاریش فقط براس شماس...

ساعت نزدیک پنج اماده شدیم و مهیار رو بردیم...

مهیار جلو نشست و بعد هم من از اینه می دیدم که این بچه هر لحظه گرفته تر می شه واقعا چقدر سخته نبودن تو...

چقدر یه مادر باید قوی باشه چقدر یه مادر باید صبور باشه...خدایا کمک کن یه دری باز کن یه نور رحمتی نشونمون بده... مینا گناه داره ...

رسیدیم و مینا ومهیار رفتن... بعدش هم ما راه افتادیم و اومدیم...مینا دلگیره از زمین و زمان بدش میاد حق داره ... متاسفم برای خودم برای روزایی که نمی فهمیدمش برای روزایی که راجع بهش بد قضاوت کردم... خیلی از خودم شرمندم که هیچ وقت نتونستم خودمو بزارم جاش.. ببینم تحمل می کنم... چقدر تو قوی بودی و ما نفهمیدیم؟

چقدر سختی کشیدی و ما خواب بودیم؟

خواهرم عزیزم از خدا برات بهترینها رو می خوام...مینا منو رسوند تا خونه یه دوری زدیم و بعدش هم اومدیم خونه و یه چایی خوردیم و میوه و بعدش مینا رفتش...

تو فکرشم مدام...با نیما راجع بهش کلی حرف زدم... دلم می خوام می تونستم کمکش کنم اما نمی تونم انگار...

خدایا غیر دعا کردن کاری از دستمون بر نمیاد تو دعاهامونو بشنو تو مسجابمون کن...

همین

مهر چقدر دردناک تموم شدی... بی معرفت

دفتر خاطرات...

ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: گل صد برگ ویکی, نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: دوشنبه 10 آبان 1395 ساعت: 22:03

صفحه بندی