امروز جمعه 16 مهر 1395
خسته از دیروز بودم خیالم راحته که غذا داریم صبح تا 10 خوابیدم و نیما رفت فوتبال ... منم صبحونه اماده کردم و بعدش هم تی وی دیدم...کللا امروز به قل خوردن و تی وی دیدن گذشته و کار خاصی انجام ندادم....یه سیر تکاملی بین موبایل و تی وی و کتاب گذروندم....
امروز شنبه 17 مهر 1395
صبح ساعت 7 بیدار شدم ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد برای چی بیدار شدم...خوابیدم و ساعت 8 و نیم بیدار شدم و یادم افتاد که بعله می خواستم برم ورزش یادم نیومده... نیما هم بیدار شد و صبحونه خورد...وسط خاطره نویسی بودم که عزم رفتن به بانک کردیم برای این طرح پیچیده نیما که می خواد برای من کد بیمه بگیره... نمی دونم چرا نمی تونم اینو به فال نیک بگیرم ... همش دلم شور می زنه...تو بانک خدارو شکر خیلی منتظر نموندیم و کارمون زود تموم شد... شماره ععابر بانکی که بهم دادن خیلی رند بود در حدی که خود کارمند بانک هم گفت کاش مال من بود... اومدیم و نیما می خواست بره دفتر و منم قدم زنون خرید کنم و برگردم خونه... اول رفتم خانه و کاشانه و یه خورده خرید کردم...
برای دانشگاه قبول شدن مینا دوستم کادو خریدم مازیک هایلایت و دفترچه و غلط گیر... بعدم برای اتاق فرزند اینده یه دماسنج خریدم... اگه تا هفت روز دیگه علائمی از پریود در خودم نبینم یه عضو جدید به خونه اضافه می شه... ماهی کوچولو به قول نیما... اما خودم بعید می دونم... توی خانه کاشانه یه اسباب بازی توجهمو جلب کرد خیلی جالب بود می خواستم ببینم اگه بهزاد داره از اینجا نخرم... عکس گرفتم و فرستادم برای بهزاد که گفت خودم نه ولی دور و بری ها دارن... تلگرام باز کردن همان و اوار شدن دنیا رو سرم همان... شوهر یکی از دوستام در اثر تصادف فوت شده بود... باورم نمی شد خودش تو چه حالی بود... بچه شون تازه هفت ماهه شده بود و خیلی حادثه بدی بود...
چند روز پیش عکسهای جشن دندونی بچه رو گذاشته بودن تو گروه و حالا بابا نداشت... اخ که ادم سر از حکمت خدا در نمیاره و ...برگشتم ولی با چه حالی... برای تولد نیکان یه تی شرت خریدم... اومدم و کاغذ کادو و بعد هم فلافل اماده خریدم...اومدم خونه و جابه جا کردم بند و بساط و ...
کامل خبر گرفتم از بچه ها ببینم چه خبر شده؟
اه که چقدر غم انگیز بود...
نیما اومد و نهار خوردیم و بعدش هم استراحت و کتاب و ...شب رفتیم خونه مامان بزرگینا یه سر...برای عرض تسلیت که عمه مریم فوت کرده...
اونجا بودیم قرار بود نیم ساعت بشینیم پا شیم بیاییم که موندگار شدیم...
امروز یکشنبه 18 مهر 1395
از صبح کاری غیر از قل خوردن تو خونه نداشتم تی وی دیدم و موبایل و کتاب... غذا رو اماده کردم تا نیما اومده و دور هم خوردیم و عصرم رفتیم خونه مامان ه... دور هم بودیم و حرف زدیم... اخ که چقدر دلم گرفته از حوادث این روزا ...
گاهی حس می کنم قلبم دیگه جای درد و ناراحتی نداره...
خونه مامان ه...نسیم از مشهد زنگ زد و خبر حاملگی اش رو داد و اینکه تو مشهد فهمیدن...دعایی که این روزا از دلم می گذره اینه که خدا هیچ بچه ای رو از سایه پدر و مادر محروم نکنه و هیچ مادری درد دوری نکشه... درد بیش از حد توانمه...
مسایل مینا و رفتن به عزاداری و حالا هم خبر زندگی دوستم و چقدر دنیا نامرده اخه چه جوری ممکنه؟
امروز دوشنبه 19 مهر 1395
صبح زود رفتم استخر ... این روزا خیلی خلوته و کلی حال می ده استخر... شنای دبچسب ...به دلیل مشکوک بودن به حضور ماهی از سونا و جکوزی استفاده نکردیم و تمام مدت به صورت سبک شنا کردم....و برگشتم خونه و وسایلم رو جابه جا کردم و و اماده شدم و رفتم خونه مامانینا....
امروز مینا دادگاه داره راجع به مینا...هیچ وقت باورم نمی شد که قراره انقدر مینا عذاب بکشه و زندگیش سخت بشه...
نرسیده بودم به خونه مامانینا که زنگ زدم اگه چیزی لازم دارن بخرم سر راه... صدای مامان عین یه تک بود که حالا بیا... نفهمیدم از میدون تا خونشون چطوری رفتم... هزار جور فکر از سرم رد شد ولی پر رنگ ترینشون این بودکه بابا چیزیش شده... رسیدم و مینا گفت مامان گوشیش تو کیف دستیش بوده و کیف دستیشو داده به گدا ... وای باورم نمی شد... اصلا هضم نمی کردم...
مامان طاقتم رو تاب کرده
مگه میشه این حجم از حماقت و سفاهت تو یه ادم جمع شه... مینا که جون نداشت طفلک... به مامان می گم تو چرا به گدا کمک می کنی خودت کمک کردنی... زندگیتو نگاه کن...
ادمها هیچ وقت از خدا گرو کشی نکنید...مامانم با این نیت که اینو بده گداهه منو دعا کنه و تمام مشکلاتم حل شه و معجزه شه کمک کرده و از خدا گرو کشی کرده با نیت خیر نداده که... وقتی همه چیز رو به زور ازخدا می خوای همین می شه... ماها هم عذاب می کشی... از مامان و بابا به شدت متنفرم و دیگه تحملشون برام سخت شده... تا حالا دلم می سوخت اما الان دلم نمی سوزه چوب حماقتشون رو می خوردن چیکارشون کنم ... هر چی هم که باهاشون حرف می زنم نمی فهمن پس دیگه حرص خوردن نداریم...
به مامان می گم چرا تو کیفو نگاه نکردی الان مشکلی ازمون حل کردی مثلا می شه بمیری راحت شیم مصیبت؟
خدایا از سر تقصیراتم بگذر اما بعضی وقتها نمی شه واقعا نمیشه...
مینا و مامان اماده شدن و رفتن دادگاه...بهش اشاره کردم ماه محرمه دیه دو برابره تو راه زر زر گریه نکنی که مینا پشت فرمونه اعصابش خورده...
مامانینا که رفتن زر زر تلفن زنگ زد... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از طریق سایت همراه اول یه راهی پیدا کنم واسه پیگیری موبایل... زنگ زدم به پلیس و بعدش هم راهنمایی ام کردن... کد رو باید از طریق یه شماره همراه اول ثابت می زم که نداشتیم...غیر بابا کسی دائمی نبود...زنگ زدم بابا انجام بده که اونم نا امیدم کرد فقط بحثی بینمون پیش اومد که دلم نمی خواد یاد اوری هم بکنمش...بابا داشت مخصوصا اظهار ناتوانی در انجام کار می کرد که از زیر کار در بره و هی می گفت نمی شه و نمی تونم ...یه کد ساده بود که باید می زد و با تمام قوا باهاش جنگیدم بهش گفتم این از همه چی واجب تره...
بعد از اینکه قطع کردم و کلی حرص خوردم... بابا زنگ زد که چیکار باید بکنم گفتم دوباره و گفت مگه چی شده گفتم موبایل مامانو مگخ نمی دونی گفت نه و تازه فهمیدم چرا حساسیت ماجرا رو درک نمی کرد...
ازش عذرخواهی کردم عذرخواهی که از صدتا فحش برای خودم بدتر بود... نمی تونم باور کنم انقدر همه چیز دست به دست هم میده...
گاهی خودمو نمی بخشم به خاطر اینکه همیشه اولویت خانواده ام بودن همیشه نه خودم... با تمام خستگی هام همه کاری کردم براشون و حالا همه از من بدشون میاد همه از من طلبکارن و همه عامل همه بدبختیهاشون رو من می دونن...
مامانینا برگشتن و با مینا رفتیم دنبال کارای پلاک ماشینش... اول رفتیم پلیس به علاوه ده بعد هم دفتر خدمات بعد هم ورد اورد و کارهای نامه نگاری انجام شد و همین پروسه یه خطی دو ساعت زمان برد و تفریبا ساعت 2 ماشین فک پلاک شد و بعدش هم برای ساعت 4.30 نوبت نصب پلاک دادن... دو ساعت علاف و بیکار بودیم... ماشین پلاک نداشت و نمی شد بریم جایی و بوفه رو هم بستن و ما موندیم و حوضمون... خودمون رو دو ساعت با موبایل و برنامه های توش سرگرم کردیم...
ساعت 4.30 پلاکمون اومد و بعد از تحویل گرفتن رفتیم و نصب کردیم...رفتیم شهرک راه اهن مرغ بریون خریدم و نشستیم خوردیم...
مامان مثل همیشه یه نه اورد که چرا غذا از بیرون خریدید؟ گفتتم حوصله غذای خونه رو نداشتم ... خسته شدشم انقدر نذری خوردیم... با مینا مشغول خوردن شدیم و مامان عین عزادارا یه گوشه نشسته یود و سر تکون می داد مطمئنم اگه ببریمش پیش یه روان پزشک قطعا دوماه بستریش می کنن...
و برای سلامت و از این بیشتر از بین نرفتن خانواده باید این کارو بکنیم...اعصاب نداشتم دیگه نیما اومد اصلا اعصاب نداشتم...
شب هم زود پا شدیم و رفتیم خونمون و تمام راه گریه کردم و به حال و بخت خانوادگیم غصه خوردم...
امروز سه شنبه 20 مهر 1395
روز تاسوعاست و من بیشتر از هر زمان دیگه ای معنی تنهایی و لبیک نشنیدن برای حل مشکلات رو می فهمم...
امروز دلم انقدر گرفته که باورش برای خودمم سخته ... دلم شکسته و هر لحظه با هر تلنگری چشمام پر اشک میشه... دوست دارم برم پشت یه تریون و کلی حرف بزنم بگم حسین از تشنگی نمرد از تنهایی و بی کسی کشته شد از اینکه دید پلیدی بیشتر از خوبی و نیکه دست از دنیا شست ...
تا شب کتاب خوندم و نماز خوندم و زیارت عاشورا و واقعه خوندم...از دیروز با خودم فسم خوردم هیچ کس رو نفرین نکنم و اثر بد نفرین و انرزی منفیش رو از خودم دور کنم...ان شالا خدا همه رو به راه راست هدایت کنه...و تمام حرفم برای دشمنم هم همینه هیچ قدرتی بالاتر از خدا نیست ...حتی نتونستم زیارت عاشورا بخونم ...ترجیح دادم واقعه و یاسین بخونم...یاسین برای ارامش و واقعه برای زیارت...
غروب با نیما رفتیم که بریم خونه مامان بزرگ... نیما دوست داشت بیرون دور بزنیم که من نخواستم و مستقیم رفتیم خونه مامان بزرگ...خاله شمسی حال ندار بود و بی حوصله... بهش گفتم می خوای بریم بیرون و دور بزنیم... قبول کرد و اماده شد و رفتیم...سر حال اومد...کلی چرخیدیم و یه جا هم نذری گرفتیم... برگشتیم خونه و دور هم شام خوردیم و بعدم برگشتیم خونمون...
دفتر خاطرات...
ما را در سایت دفتر خاطرات دنبال میکنید
برچسب: گل صد برگ ویکی,
نویسنده:
بازدید: 10
تاريخ: شنبه
24 مهر
1395 ساعت: 21:56