
در روز جاری دوشنبه 21 فروردین 1396قبل از صبحونه نرمش هامو انجام دادم و بعدش صبحونه خوردم و بعدش نشستم پای تی وی ..بابا نیما بیدار شد و رفت دنبال کارهاش و منم رفتم پیاده روی...برگشتم و سر راه حروف اسمت رو قیممت کردم برای سفارشن...اومدم و برنج گذاشتم برای نهار و بعدش هم منتظر بابا نیما موندم...بعد از نهار معده درد گرفتم شدید...چایی نبات خوردم و خوب شدم...بعدش هم کتاب خوندم و عقاید یک دلقک رو تموم کردم...برای شام رفتیم فلافل مامان جون... با نیما مسابقه گذاشتم هر کی بیشتر پر کنه نه تا گذاشته بودم و ...
ادامه مطلب
برگ صد و نود و چهار از کتابی که هنوز نامی ندارد...در ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.قبل از صبحونه نرمش هامو انجام دادم و بعدش صبحونه خوردم و بعدش نشستم پای تی وی ..بابا نیما بیدار شد و رفت دنبال کارهاش و منم رفتم پیاده روی...برگشتم و سر راه حروف اسمت رو قیممت کردم برای خریدن...اومدم و برنج گذاشتم برای نهار و بعدش هم منتظر بابا نیما موندم...بعد از نهار معده درد گرفتم شدید...بعدش هم کتاب خوندم و عقاید یک دلقک رو تموم کردم...برای شام رفتیم فلافل مامان جون... ب...
ادامه مطلب
امروز دوشنبه 21 فروردین 1396 قبل از صبحونه نرمش هامو انجام دادم و بعدش صبحونه خوردم و بعدش نشستم پای تی وی ..بابا نیما بیدار شد و رفت دنبال کارهاش و منم رفتم پیاده روی...برگشتم و سر راه حروف اسمت رو قیممت کردم برای خریدن... اومدم و برنج گذاشتم برای نهار و بعدش هم منتظر بابا نیما موندم... بعد از نهار معده درد گرفتم شدید... چایی نبات خوردم و خوب شدم... بعدش هم کتاب خوندم و عقاید یک دلقک رو تموم کردم... برای شام رفتیم فلافل مامان جون... با نیما مسابقه گذاشتم هر کی بیشتر پر کنه نه تا گذاشته بودم و فکر می کردم خیلی پر کردم دیدم نیما 15 تا گذاشته و کلی ذوق کردم و یه دونه اش رو خالی خالی خوردم و وای ...
ادامه مطلب
امروز دوشنبه 11 مرداد 1395 روز مرگی داشتیم و جواب نداد به تلفنهای مینا و مامان...قهرم با همه دنیا حالم بدو و بیشتر می خوابم...در حد رفع گرسنگی غذا درست کردم و ... امروز سه شنبه 12 مرداد 1395 تنها حرکت مثبت این روزا ورزش کردنه همین و بس بقیه روزمرگیه.... امروز چهارشنبه 13 مرداد 1395 سحر خیزانه رفتم استخر 6.30 از خونه در اومدم و کلی شنا کردم....وای که چقدر استخر خوبه.... بعدش برگشتم خونه و به کارو بارم رسیدم و نهار درست کردم...نیما هم رفت بیرون و منم کتاب خوندم و چرت زدم...نیما برگشت و نهار خوردیم و بعدش یه نیمچه چرت زدیم...نیما گفت بریم بیرون که سورپرایز دارم...رفتیم کوروش فکر ک...
ادامه مطلب