امروز جمعه 1 اردیبهشت 1395
نیما رفت فوتبال...
بیدار شدم و نرمش کردم و صبحونه خوردم و قران خوندم...
برای نهار خورشت کدو گذاشتم...
مامان ه نزدسک ساعت 1 زنگید که من قرمه سبزی هوسونه نسیم رو درست کردم برای شما هم میاریم... تشکر کردم و قطع کردم نمی دونم چرا به شدت ناراحت شدم از اینکه گفت می فرستم خوب می مردی یه تعارف بزنی ماهم بیاییم ترسیدی جای دختر و دامادت تنگ شه...
منم گفتم غذامو گذاشتم ...
نیما از فوتبال برگشت
ساعت 2 شد و خبری از غذا نبود و منم نهار رو کشیدم و سر سفره بودیم و تقریاب اخر غذا که بابا ب اورد...
هوسونه دخترت رو بده خودش بخوره برای چی واسه ما می فرستی دلت وا نمیشه ما بیاییم بی خود پیک هم نفرست...
من که نهار خودمونو خوردم و نیما هم...غذای اونا هم موند رو اپن اشپزخونه...
ظرفها رو نیما شست و نم خودمو با کتاب مشغول کردم ...نماز خوندم و بعدش هم دراز کشیدم...ساعت نزدیک 7 اماده شدم و به قصد پیاده روی راه افتدم نیما هم اماده شد و اومد...گفت دوست داری بیام گفتم میل خودته اگه دوست داری بیا...تو تموم مسیر حرفی نزدم و ساکت وبد و فقط به ادمها نگاه می کردم...حجم تنهاییم هر روز بزرگتر می شه و من بیشتر توش گم می شم...
برگشتیم خونه و تی وی و ... کتاب و موبایل...نماز خوندم و انقدر دل گرفته بود که باز همینطور اشکم رفت ...
قران خوندم و بعدش هم کتاب و موبایل...
حوصله شام خوردن نداشتم چقدر دلم میوه میخواست اما حوصله نداشتم...
عجب حوصله فرمانده عجیبیه...
شنبه 2 اردیبهشت 1396
کار خاصی نکردم جز درست کردن کیک فنجونی و خراب شدنشون... گفتم خوب می شه زمان آینده می برم مغازه بهزاد نشد همش چسبید به قالب و خورد شد خوشمزه شد ولی خورد شد...
تمام بعد از ظهرم به کتاب خوندن و تی و موبایل گذشت و هیچ کاری نکردم...
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396
قراره بریم مغازه بهزاد و ما رو ببره کالسکه ها رو ببینیم...
مامان با بهزاد رفته بود و ماهم ساعت 10 راه افتادیم از سر راه شیرینی سفارشم و بعدش راه افتادیم... تقریبا 1.30 تو راه بودیم...رسیدیم و رفتیم مغازه بهزاد و بعدش هم رفتیم اونجایی که کالسکه بود...
وای که بهزاد خیلی باحاله و هماهنگ نگرده بود و کلی مچل شدیم اخرشم که خوشمون نیومد و برگشتیم...
بابا ب و مامان ه و نسیم هم اومده بودن و جامعا دست خالی...
اونا دست خالی اومدن و بهزاد یه دونه فیل رو که برداشتن برای خریداری هی می گه قابل نداره می خواستم بزنم تو سرش...
اونا رفتن و ماهم با مامان برگشتیم خونه مامانینا... مینا می خواست با ما بیاد شرق و سفارش کنه ماهم موندیم و نهار خوردیم و نماز خوندیم...مینا رسید و اماده شد و رفتیم... تقریبا دوساعت تو راه و ترافیک بودیم...
اومدیم بالا و بعدش هم اماده شدیم و من و مینا رفتیم تهیه و مینا یه ساعت سفارش و یه شلوارک برای تو دختر خوشگلم و بعد هم برگشتیم خونه
مینا رفت که بره ارهای کلاس خیاطیش رو بکنه و منم اومدم و نماز خوندم و اماده شدم و رفتیم خونه مامان ه اینا...
دور هم بودیم و حرف زدیم
ته مونده کیک فنجونیها رو هم گذاشتم تو ظرف قرمه سبزیه و بردم... شام خوردیم و بعدش هم برگشتیم خونه
خیلی سرد خیلی بی مزه و خیلی غریبانه
در زمان حاضر دوشنبه 4 اردیبهشت 1396
برای نهار خورشت کدو داشتیم و خیالم راحت بود و رفتم پیاده روی و برگشتم خونه
مدام تو فکرم بود که روز آینده می ریم کلاس که یهو یادم اومد که روز بعد تعطیله...
در زمان حاضر قراره بریم یه سر مغازه عمو محمودش و اونجا هم یه سری کالسکه ببینیم...
ساعت حدودا 3 اینا بود راه افتادیم و هی این طبقه هی اون طبقه دیدیم و بعدم یه کالسکه و یه صندلی ماشین سفارشیم... از کالسکه هاش خوشم نیومد و بی خیالش شدم...
همین دو قلم جنس شد 1200 و خدا به بابام کمک کنه که انقدر باید پول بده...
بعدش هم تپسی گرفتیم و برگشتیم خونه...
برگشتیم و کلی خسته شده بودیم...
استراحت کردیم وکتاب خوندم و موبایل و تی وی و نود و شام و لالا...
در زمان حاضر سه شنبه 5 اردیبهشت 1396
تعطیله و نیما تا 12 خوابید و منم کلافه صبحونه خوردم و دور خودم چرخیدم و کلی به کارهایی که باید بکنیم و نکردیم فکر کردم...
کلی فکرم مشغوله و هیچ کدومش رو به انجام نرسوندم
نیما بیدار شد و نهار خوردیم و بعد از نهار دوباره خوابید..
منم کتاب خوندم و تی وی دیدم و بعدش هم موبایل...
غروب رفتیم پیاده روی که به شدت بارون می بارید و کلی تو ارائهگاه وایسادیم که بارون بند بیاد و بتونیم بیاییم بیرون...
برگشتیم خونه و کتاب و تی وی و ....
کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک رو آغاز کردم و خیلی فوق العاده است خیلی
در روز جاری چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396
خاله اش روز دوشنبه کوفته فرستاده بود و برای نهار همونو خوردیم...
رفتم پیاده روی و کلی پارچه عرضهی ها رو زیر و رو کردم که چیزی که مینا می خواد رو پیدا کنم ولی دریغ نشد عوضش کتابی که مهیار می خواست رو براش گرفتم...و یه جا رو کشف کردم که کلافه با ارزش مناسب میداد شدید....برگشتم خونه...
دخترم اوا این روزا حسابی تکون می خوری و منو قلقک می دی
حرکاتت شیرین وظریفه و وقتی لگد می زنی یه کله قند تو دلم اب می کنن نفسم
دارم اسکرپ بوکتو درست می کنم و خدا خدا می کنم تو رو زودتر ببینم و روزها با سرعت بگذرن...
عشق قشنگم مامان غیر تو تو دنیا هیچ کسیو نداره نفسم...
کل روز به روزمرگی گذشت
دریغ از یه پیک نیک دریغ از یه سینما و دریغ از کوچکترین تفریحی...
حسابی اسیر شدم تو شرق دلگیر تهران...
برچسب:
نویسنده: محمد جعفری